این نشستن نیست
وقتی نشسته ای
منتظر معجزه ای
میان رفت و آمد این همه کرگدن
که مهره های گردن شان
با چرخیدن بیگانه ست.
بعضی چیزها هیچوقت تغییر نمی کنند.
بعضی وقت ها هیچ چیز...
چطور می شود که پنجره ای باز
درست روبروی این پنجره
باز شود.
اردیبهشت ۱۳۸۸
این نشستن نیست
وقتی نشسته ای
منتظر معجزه ای
میان رفت و آمد این همه کرگدن
که مهره های گردن شان
با چرخیدن بیگانه ست.
بعضی چیزها هیچوقت تغییر نمی کنند.
بعضی وقت ها هیچ چیز...
چطور می شود که پنجره ای باز
درست روبروی این پنجره
باز شود.
اردیبهشت ۱۳۸۸
خيالهاي سبزشان دود ميشود و
برگهاي سرخشان ميريزد
چنارهاي بلندترين خيابان طهران
توي صفي كه تا تجريش ادامه دارد
در انتظار قطار هستند
گربههاي ميدان راه آهن نگرانند
من نگرانم
ما دوست داشتيم به آنها بگوييم
از كنار ما ...
اما افسوس!
انگار همه رفتن را ميخواستهاند
هميشه
فصل به فصل
دوازدهم اسفند يكهزار و سيصد و هشتاد وهفت
در همان خيابان بلند
آرام...
آرام آرام همین گوشه بمیرم را زل زده ام
اگر
اتفاقات بیرون آغوشت امان بدهند
این همه هیاهو که هیچ!
همین گوشه در من هزار کنج می شود
که روز و شب اش
بی خورشید و ماه بگذرند
آرام آرام...
از اینجا بیرون
چه بی جا
چقدر جا مانده ام.
۲۲ شهریور هشتاد و دو
خورشيد از پس هر چيزي طلوع ميكند
از پس دوكوههها
از پس پيردالو
استوار و نازك خيال
دست بر زانوهاي دشت عباس ستون ميكند
از پس بيشههاي چم هندي
بالا ميآيد خيس و خل
از اعماق دريا
از پشت خوابها
و سايههاي خواب
بلند
كه ميسرند
صبح ميآيد
تو بيدار ميشوي
نگاه كن كه خورشيد
چگونه از پشت چشمها
چگونه از ميان ابروان تو ...
شگفتا!
با همه اشكي كه نشاندم
درختي نمك نروييد
كجاها كه از سر گذشتن
چه ها كه از زانو / عبور ...
و آنگاه چون سوی باد باغ نورد برميرفت
در کوچه های نابینا
"من" شتري ره زده بيش نبود
در ديدهگان ابرها
در كوهان سراب
بي "الارض و السماوات"
و نه
شايد ساربان
شتري كه بر ستارگان ميرانديدش
اي منجمان نقطهباز در چراگاه سرمهي گيتي!
تف كنيد تخم نور را!
شايد به ارتفاعات برج بلند سفيد رفت
كنار "كولر"هاي آبي خاموش
آرنج زده به نشتيهاي شهر
نگاهي انداخت به سلامي / كه مه ميكرد
از سرخي آمده
به سپيدي رفته- گل انداخته ماهيچههايش
در سرماي زير پيراهن قرون
بازوانش را كشيد
آسمان قوس برداشت
تا دور بنمايد زمين
كه تن به مستي داده بود
چه سلامي به باد!
باد زوزه وركشيد
انگار در طولاني ترين شراب سال
كه رها كرد از چله، آرش
چه مستي كوتاهي براي زمين
تا وزن اين آزادي... !
شايد به ارتفاعات ورسك رفت
يا ساباتان
ميلرزيد سينههاي دختري در نيم پرده
۱-
پشت اين مردمك
غريبهاي براي رهگذران فال ميگيرد.
ميپرسي چرا؟
آدم به رنگ خودش بميرد بهتر است
تا تمام راه
خاكستري باشد.
... و چشمهايش به رنگ چشمهايش
و دستهايش مثل دستهايش
زاده ميشود...
۲-
مثل رودخانهاي خاكستري
به خيابانهاي شهر ميريزند و
پايشان رفيق سنگفرش ميشود.
فقط يكي به آنطرف نميماند
كم كم فكر ميكنم نكند از ماست.
۱-
همهي اينها را غريبه توي دستم ديده بود
حتي بيشتر
شايد از تمام آسمان بيشتر ستاره توي چشمش بود.
...به رنگ چشم هایش می خندید
شك نكن توي دستت خوانده
از خاكستري
خبري...
۲ي پايان-
شبهاي ابري
آدم
هوس ميكند به رنگ باران بميرد
تا جنازه اش را کسی نشناسد
احتمال رنگ خودش را كه ورق بريزي
ماه
از شبهات فرار ميكند.
اين همه زحمت
فقط به خاطر ديوانهاي ست كه ادعا ميكرد شاعر شده
نه!
پشت اين مردمك
غير از كوري
رد پاي هيچ غريبهاي نبود.
۲۴/۰۶/۱۳۸۲
دوباره باز خواهم گشت به نغمههاي تو
اي خاك نيك!
اي سرزمين ملوسم!
و دوباره از تمام لولوهاي تو خواهم ترسيد
و تمام ديوهايت را به مبارزه خواهم خواند
و ديگر هيچ چيز در جنگل سرد و سياه فراموشي من گم نخواهد شد
و اگر شهيد شدم
نغمههاي تو به من بازخواهند گشت
به تنم
وقتي در آخرين جا ماوا گزيند
با مهر و ماه تمامش
و آنگاه ديگر از همه نامها رها خواهم بود
اي سرزمينم!
اي مزار مهربانم!
ريشه شراب جشنهاي آيندهات را
براي كودكان پير خود اينك
در ششهايم بدوان
كه آن آخرين هم آغوشي است
و پس از آن همه آغوش خواهد بود
ديوانه ميكند
فكر تو با يك سبد ماهي از دريا برگردي
ول نميكند صدايت را
در موج بپيچد باد و
من
ديوانه برقصيم!
روي صخره
زوزه ميشوم و نصيبم نميشوي از خواب / پلك ميزنم و
همه جا هست
رد پايت
موج را ميبرد تا دور و
من
روي دماغه
بو ميكشم ترا در باد ميپيچد صدايت / از دور
پيداست رفتهاي.
ماهي .... ماهي....!
چهار جمعه بازار ميگذرد.
تمام بندر را سياه پوشيدهام.
ماهي...
ماهي...
ماهي...
زمستان 1381
پ.ن:
عقب نشینی سطرها دلیل عقب نشینی من نیست.
گورستانی در زمین است
پدربزرگم
در آن
خفته
برای ابد
و گورستانی در ماه
که رویاها...یم
ماهیگیر تورش را به دریا زده
و نمیپایدش
موج آوازی از بر دارد
که برای صخره اندیشناکی میخواند
و از دور
فریادهای پیروزی
هلهله پرندگان غروب
و کشتیهایی که بر آشوب دلش لنگر انداختهاند
به دریا میاندیشد نه به رزق و روزی
به آب و نه به تشنگی
به باد و
نه به ویرانی
به شراب نه به مستی
و آنگاه که دریا از دیدن ماه آه میکشد
با خود میخواند موج:
گورستانی در زمین است
گورستانی در ماه ...