گفتنت آسان نيست مي داني؟ دست روي دست گذاشته ام تا باد موهايم را با خود ببرد و ديگر نگران شانه هاي تو نباشم. گريه هم كه مي كنم، باد است كه مي دود، ليوان لب پَر را از آب پر مي كند، به دستم مي دهد و دوباره، هوووهوووهووكنان، بر مي گردد به هوا. من تماشا مي كنم رفتنش را و فكر مي كنم همين ليوان بود، كه آن روز از دستم به زمين افتاد، و قطره قطره هاي شور همه جا را پر كرد.
بگذار برود. شب، دوباره، هووهووكنان، مي آيي و سر به دامنم مي گذاري، و منتظر مي ماني كه دست هايم ميان موهايت شانه شود. و وقتي چراغ ها را خاموش كنيم، من، به روزي فكر مي كنم كه ليوان از دستم افتاد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:18  توسط نرگس حسن لی
|

