تبليغاتX
بی ایوان

 

یک راهرو باریک و بعدش سالنی چهارگوش پر از میز و صندلی قهوه ای، زنان و مردان میانسالی که رویشان لم داده بودند یا دو دست را ستون زیر چانه همدیگر را تماشا می کردند از میان نگاه های دودگرفته، صداهای خش دار.

بالای میز ایستاده بودم و او صندلی را پس می کشید برای نشستنم. کمان های سایه روشن از میان حباب های شیشه ای روی دیوار پنجه می کشیدند. به محض ورود نگاهم کنجکاو از میزها به آدم هایی که دورشان نشسته بودند زل شد و گوش هایم پر از صداهای درهم. قهقهه خنده زنی که دستش را از زیر شال راه راهش لابه لای موهای سیاه کوتاهش فروبرده بود و با هر ضرب خنده گردن سپیدش را کج روی شانه خم می کرد.

سیگار اول را که آتش کرد، قهوه تلخ را در دهانم مزه مزه کردم. فنجان در دستم چرخید و تکرار حاشیه روی تنه استوانه ایش مرا رنگ به رنگ چرخاند. خاکستر سیگار دم به دم قرمز می شد و بعدش با ضرب مداوم انگشتان داخل زیر سیگاری بلوری جا می گرفت. نگاهش از چشمهایم به جایی نامعلوم سرک می کشید و لبانش بازی بازی دود را توی صورتم فوت می کرد. ته فنجان را با وجود تنگیش سر کشیدم. زیر سیگاری پر بود از جنازه های نصفه نیمه یا ته کشیده.

دستش را برای برداشتن لیوان آب روی میز دراز کرد اما سرفه امانش نداد و آن را پس کشید، سینه ملتهبش را آرام مالاند. سرفه دست بردار نبود. لیوان نیزه ای لب پر را به دستش دادم، نفس عمیقی کشید. آرامش بر چهره برافروخته و ابروان درهم کشیده اش دوید.

نگاهم دوباره برگشت روی سیگار که به دیواره ظرف بلوری تکیه داده بود خرد خرد می سوخت. آن را برداشت و میان انگشتانش چرخاند و نگاهم کرد با ابروهای بال داده پر از سئوال! چیزی نگذشت که پشیمان شد، بی حرف رو برگرداند و پک محکمی به سیگار زد.

سرفه خسته اش کرده بود. چشمهایش را تنگ بهم می فشرد و عمیق نفس می کشید و دستش... دستش روی سینه بود و چهره ای کبود پیش رویم و یک دو نفسی که بالا نمی آمد و من منتظر، لیوان به دست و نگاهی مستاصل که تظاهر به  بی تفاوتی را مشق می کرد.

حرارت و سرخی از صورتش رفته بود و حالا رنگ پریده تر از همیشه با انگشت گوشه لبانش را پاک می کرد با بیزاری انگشت لرزانش را روی رانی که به شلوار سرمه ای رنگ فشار می آورد کشید.

تصویر ماتی روی شیشه میز روسری اش را مرتب می کرد و با دستمال کاغذی سیاهی ریخته زیرچشم چپش را پاک می کرد و با بازی انگشتان خط سرخ دور لبها را محو. لبهایش را بار دیگر لیسید.

سرم گیج  رفت. دستش را خندان دراز کرد، آن را گرفتم و بلند شدم. میز تکانی خورد و ته سیگاری که روی تن زردش هاله قرمز رنگی چرخ می خورد، توی زیر سیگاری پر جا به جا شد.

 

     83                                                                                                                                                         

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 23:56  توسط الهام خیراندیش  | 

اين اتفاق

 بهانه خوبی برای چشم بود

                که بچرخد و

                  بميرد

                  روی گل کنج فرش

: زنبوری که از مقابل چشمان تو / در عکس

                               به زمين افتاد

                                             ■■

مهدی ایمانی مهر ۱۳۸۳

 

 

 

 

 

 

ريشه درخت

آغشته به شوق کشنده زندگی ست.

و خاک

صدايم می زند

از ميان شعر برخيزم

                سپيدپوش

من

از رگ درخت کشيده می شوم

            گياه جوانه می زند 

                   و کتابی

                       قطورتر می شود

مهدی ایمانی مهر- ۱۳۸۳

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 10:14  توسط الهام خیراندیش  | 

خشکه شعر و


بی علف، صحرا


و شبانی که گم کرده نی لبکش را


دلکش را


: هی گرگ!


تو برای رمه بخوان آواز


که رمه، هفت سال خشک


چرا کرد


هفت دشت بی چرا


ليک


شامگاه ششم بی شعر


بره، پستان به دهان باد هم نمی گيرد


زو ... زو ...
زوزه بکش


□□


کدخدا غصه نخور


خواب ديده ام هفت گاو فربه خريده ایم


هفت گاو اخته پر زور


بهار


دوباره دار می زنيم قالی ها را


و پسران دروگر، بر دامن گندمزار


و دختران چشمه به دوش


در آغوش کوزه ها


کدخدا ...


□□


شامگاه نيمه پاييز بود


شامگاه ششم بی شعر


زمستان


خواب رمه آواز گرگ بود و


بهار


همين هفت گاوِ


لاغرمان


هم ...


■■

مهدی ایمانی مهر- ۱۳۸۰


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 17:15  توسط الهام خیراندیش  |