تبليغاتX
بی ایوان

یه داستان جمع و جور مارکزی. با همه ی المان ها و اسم های آشنای فضای داستان های مارکز: ماکوندو، شرکت موز، جابجایی و سردرگمی زمان و سال ها، سرهنگ آئورلیانو بوئندیایی که یک پزشک نظامی رو با یه توصیه نامه می فرسته به این دهکده و همه چی شروع میشه. و جالب اینجاست که این اولین رمان مارکزه.

داستان از دید سه نفر و در صبح هنگامی که آماده میشن تا جسد حلق آویز شده ی دکتر رو به خاک بسپارن روایت میشه. سرهنگی که سال ها میزبان دکتر در ماکوندو بوده، دخترش ایزابل، و نوه اش که به اقتضای سنش چیزی از اوضاع نمی فهمه و فقط منتظره تموم بشه که به شنا و آبراهام برسه. مثل همیشه زمان مرموزترین عنصر داستانه. زمانی که شرکت موز اومد و با خودش توفان برگ رو آورد و زمانی که رفت و همه چی رو برد. خیلی از عناصر جادویی رمان های بعدی مارکز تو این کتاب کوچک خبری نیست. اما برخوردن به همون اسم ها کافیه تا تداعی معانی کار خودشو بکنه و تو فضا رو مرموزتر از چیزی که خود مارکز تصویر کرده ببینی.

خوندنش قطعا به نخوندنش می ارزه و این نوشته ی شتابزده هیچی نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 13:26  توسط نرگس حسن لی  | 

 

«از تیله هات بهم می دی؟»

کف حیاط نشسته بود و دمپایی هایش کمی آن طرف تر روی زمین ولو بود. چیزی گوشه لپش می جنبید. موهایش لخت روی پیشانی ریخته بود. یقه لباس سبزش به چرکی می زد و دانه های عرق ریز ریز روی شقیقه ها و گردن آفتاب سوخته اش نشسته بود و دور برش یک عالم گوی شیشه ای کف حیاط پخش بود. هر چند وقت یکی شان را برمی داشت و جلوی چشمش می گرفت و می چرخاند. ابر رنگی داخل گوی می چرخید، آبی،قرمز،سبز.

ابروهایش را بالا داد و اخم کرد.«آخه چرا؟»جواب نداد. تیله ها را یکی یکی داخل شیشه مربای خالی کنار دستش ریخت. تیله ها به کف ظرف می خوردند و تق صدا می کردند. اصرار کردم. شانه هایش را بالا انداخت، پشتش را کرد. انگار مشغول کار مهمی بود و چیزی شبیه مگس در گوشش وزوز می کرد. سرش را به زانو نزدیک کرد. با زانو گوش وشقیقه چسبناکش را خاراند. دولا شدم تا یکی از تیله ها را بردارم، تند روی دستم زد. دستم بدجوری سوخت. با فشار لب ها چیزی که گوشه لپش قلمبه شده بود را پرت کرد. گوی شیشه ای، رنگ رنگ روی موزاییک ها غلت خورد و رفت. و من با پشت دست اشک هایم را پاک کردم. تمام تیله ها را درون شیشه ریخته بود. آنرا دو دستی برداشت و تیله پنچ پر را دنبال کرد که در زاویه دیوار حیاط بین برگ های خشک سوزن سوزن گیر کرده بود.

 

آن روز هم مثل هر روز آمد. «بذار بیاد، من که تیله بده نیستم.» لبه باغچه را دید زد و با احتیاط نشست، هه! از مارمولک می ترسید. یک لیوان دستش بود که با چیزی مدام همش می زد. شیشه تیله هایم را با فاصله از زمین خالی کردم. صدای تیله ها در آمد و او مشغول هم زدن بود. لوله خودکار را گرفت طرف آسمان، انتهایش را انداخت دور خورشید، از سوراخش نگاه کرد. طاقت نیاورد و زود چشمانش را با اخم مالید. دوباره لوله را در لیوان فرو برد و بعد آن را به لب های باریکش نزدیک کرد. زیر چشمی نگاهم کرد، پشت کردم. تیله ها را به ردیف چیدم، همه را به جز تیله پنج پر.

چیزی نگذشته بود که صدای خنده اش بلند در حیاط پیچید و همراه آبشار طلایی روی دیوار به کوچه ریخت. بالا و پایین می پرید. دور تا دورش یک عالم گوی شیشه ای در هوا چرخ می خورد، هزار رنگ!

حباب ها در هوا غلت می خوردند، انگار هیچ عجله ای برای نشستن نداشتند. زیر بزرگترین حباب ایستاده بود، سرش را بالا گرفته بود وفوت می کرد. «هی بالا برو، آره!بالا، بالاتر!»

انگار حباب هم از قهقهه او قلقلکش می آمد و به خوشی او می خندید. یکی از حباب ها نرم نرمک طرفم آمد. چشم کوچکی روی تن بلوری حباب مرا می پایید انگشتم را محکم به تنش کوبیدم. تق، ترکید.

تیله پرچمی در دستم عرق کرده بود. کف دستم را با شلوارکم پاک کردم. داد زدم:«آتش!» تک تک تیله های صف کشیده را نشانه گرفتم. همه شان را کشتم! آن روز درخت انار وسط باغچه هم با دهان باز به تیله های شیشه ای می خندید.

 

                                                                                                تابستان ۸۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 18:57  توسط الهام خیراندیش  | 

شیطنت در چشم های این کودک می رقصد.....

آخه تورو خدا به چشماش نگاه کنید.

 

نمی خواستم چیزی بنویسم. به نظرم به میزان کافی گویاست. ولی آخه چشماشو....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 8:39  توسط نرگس حسن لی  |