تبليغاتX
بی ایوان

 

توده‌ی پاره پاره‌ی ابرها را نمی‌فهمم

و زن‌هایی که به من تجاوز کرده‌اند

با حوصله آب قیچی می‌کنند

در رودخانه‌ای که

                       علت پل‌ها نیست

می‌خواهم کوچه باشم

و دوازده بار عاشق دختر کویری پررنگی شوم

                             که ابر را سکوت می‌کند.

 

حامد تطهیری- بهمن 84

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 2:19  توسط میهمان  | 

تاکسی هنوز به سر کوچه‌‌‌ی خانه‌ی پدرش، که امیر به خیال این که بلد نیستم آدرسش را داده بود، نرسیده بود که صدای قرآن را شنیدم. پیاده شدنم انگار دو ساعت طول کشید. احساس عجیبی داشتم. از صبح که بهم زنگ زده بودند نه جیغ زده بودم، نه گریه کرده بودم و نه هیچ. سر فرصت دوش گرفتم، حاضر شدم، زنگ زدم آژانس و تاکسی خواستم. گریه‌ام نمی‌آمد اما چشم‌هام می‌سوخت و سردم بود. حتی یک لحظه فکر نکردم شاید دروغ باشد، یا شاید خواب می‌بینم. او هم جای من بود اینطور نمی‌شد. حالا حاضر و آماده، بی‌اشک، بی بهت، بی‌صدا اینجا بودم که خاک کردنش را ببینم. آمدنم اینجا به عنوان دوستی قدیمی عجیب نبود. آرامشم ولی چرا. امیر را که جلوی در دیدم رفتم طرفش. نگاهم کرد، انتظارش برآورده نشد که ابروهایش را بالا داد و سلام کرد. جوابش را ندادم. لابد پیش خودش فکر کرد از این که او خبرم کرده ناراحتم، که سرش را پایین انداخت. چادر سیاهم را سفت گرفتم و وارد شدم. هیاهوی آدم‌ها به نظرم زیادتر از حد معمول می‌آمد. آنقدرها برای بقیه دوست‌داشتنی نبود. گذاشتم مرا به داخل راهنمایی کنند و از این که حرفی نمی‌زنم و تسلیت نمی‌گویم تعجب کنند. پله‌ها را بالا رفتم و وارد شدم. میان آن‌همه جمعیت احساس خفگی می‌کردم. چشم گرداندم و آرزو را دیدم که نگاهم می‌کرد و تا نگاهم یهش افتاد دست‌های استخوانیش را از هم باز کرد و دهانش کج شد. فهمیدم انتظار دارد از من همدردی و اشک ببیند. آرزو می‌دانست. خودش بهش گفته بود. روزهای با هم بودنمان را تعریف کرده بود و آخرش گفته بود: اینها را گفتم که بدانی همه چیز تمام شده و حالا تویی که زن منی. بعد هم همیشه طوری رفتار کرده بود که آرزو مرا مثل خواهر خودش بداند. چندشم شد. بیزار رفتم طرفش و گونه به گونه‌اش گذاشتم. صدای گریه‌هایش گوشم را پر کرد. ضجه مویه‌های زنی برای شوهر مرده‌اش! خودش را تکانی داد و کنار خودش جایی برایم خالی کرد. بعد چادر را کشید سرش و شروع کرد تکان تکان خوردن. دورتادور سالن زن‌ها با لباس‌های سیاه و روسری‌های توری و گردنبندها و النگوهای طلا نشسته بودند و به یاد شوهرشان، پدرشان یا معشوقشان گریه می‌کردند و با چشمهای سرخ زیر لب قرآن می‌خواندند. چشمهام را بستم. نگاه کردن خیلی توان می‌خواست. هنوز اینجا را یادم بود بعد از اینهمه سال. دیوارهای خانه‌ی خودش آنقدر مقوایی بود که وقتی به گوش‌های برآمده‌اش یا جوکی که تعریف می‌کرد می‌خندیدم دستش را می‌چسباند دم دهانم و هی هیس می‌گفت و من سرخ می‌شدم و به نفس‌نفس می‌افتادم و نفس هایم آخر میان موهای سینه‌اش گم می‌شد. اینجا آنقدر خندیدیم و جیغ کشیدیم و دنبال هم کردیم که وقتی می‌رفتم صدایم گرفته بود. چه جوان بودیم. چه بی‌خیال. مدت‌ها بود گوش‌هایش را که می‌دیدم خنده‌ام نمی‌گرفت. فقط ساعت‌ها دست‌هایم را حلقه می‌کردم دور تنش و مثل بچه تکانش می‌دادم. بوی حلوا دماغم را پر کرد. چشمهایم را باز کردم و دختر جوان هفده هجده ساله‌ای را دیدم که سینی حلوا را گرفته بود زیر بینی‌ام. فقط کمی از آن موقعی که من عاشق او شدم کوچکتر بود. خودم را عقب کشیدم و سرم را تکان دادم: "نه، حلوایش را نمی‌خورم". تکان تکان خوردن آرزو متوقف شد و برگشت نگاهم کرد. چشم به چشمش دوختم، فکر کردم آخرین بار کِی این لب‌های خوشگل را بوسیده. نمی‌دانم چه فکری کرد که لب‌هاش لرزید و هق هق زد زیر گریه‌ای بلندتر از پیش و پیشانی‌اش را گذاشت روی شانه‌ام. دلم برایش سوخت. دستش را گرفتم اما چیزی نگفتم.

قبل از آنکه آمبولانس از پزشکی قانونی بیاید رفتم پایین و سراغ امیر را گرفتم. با آستین‌های بالا زده آمد، کلافه بود. به روی خودم نیاوردم و بهش فهماندم که حوصله‌ی این چیزها را ندارم و فقط می‌خواهم سرخاک بیایم. باز از آن نگاه‌های معنی‌دارش که از آن متنفرم بهم انداخت و گفت: صبر کن. تا برگشتنش توی راهرو ایستادم. داشتم فکر می‌کردم بقیه کجا هستند که با علیرضا برگشت. طفلک چشم‌هاش سرخ بود و موهاش آشفته‌تر از همیشه. سلام که کرد، خیال کردم الآن است که مرا بغل بگیرد و زار بزند. دستش را گرفتم و محکم فشار دادم. امیر گفت که علیرضا مرا می‌برد، و چیزهایی درمورد بهشت‌زهرا و قطعه و ساعت گفت. گذاشتم این‌ها را علیرضا به ذهنش بسپارد. محض تعارف گفتم اگر سوییچ را بهم بدهند خودم هم می‌توانم بروم، شاید به علیرضا احتیاج شود. مزخرف می‌گفتم. اینجا کاری برای او نبود. دست و پا چلفتی‌تر از آن بود که در چنین مراسمی، آن هم مال او کاری ازش بربیاید. علیرضا گفت: بهتر است تنها نباشی. خنده‌ام گرفت. بیش از آن به هم نزدیک بودیم که ندانند رابطه‌ی ما همچنان و بعد از ازدواجش ادامه داشته و لابد پیش خودشان فکر کرده‌اند الآن من ویران‌تر از آنم که تنها رانندگی کنم. دلم می‌خواست کسی برایم کاری کند و نمی‌دانستم چرا. سری تکان دادم و رفتیم. توی ماشین یادم آمد که از امیر نپرسیدم مینا کجاست. علیرضا گفت انگار تهران نیست و برای نمی‌دانم چه کاری رفته مشهد. و بعد از آن با صدای لرزانش گفت دیدی یکیمون کم شد؟ نگاهش کردم. از نیمرخ با سرخی بینی‌اش و حرفی که زده بود مضحک به نظر می‌رسید. گفتم: اگر بخوای من می‌تونم پشت رل بشینم. نگاهم کرد و من ادامه دادم: آخه انگار حالت خوب نیست. نگاهش را از من نگرفت. پرسید: تو چته؟ گفتم: حواست به جلو باشه. ماشین را نگه داشت.

-تو چته؟ شانه بالا انداختم که هیچ.

-به من نگو که ناراحت نیستی. به من نگو که الآن شوکه نیستی. چرا هیچی نمی‌گی؟ چرا گریه نمی‌کنی؟ چرا آرایش کردی؟ این زلم زیمبوهای همیشگی چیه تو دست و بالت؟

گر گرفتم. از دلسوزی دیگران بدم می‌آمد و همچین موقعی هم اصلا به نگرانی کسی نیاز نداشتم. گفتم: به تو ربطی نداره که من چمه. الآن تو فقط باید منو یه کم بگردونی تا یه ساعت دیگه که بریم بهشت زهرا، گفتم که لازم نیست کسی باهام بیاد. می‌دانستم از طرز حرف زدنم ناراحت نمی‌شود. اما امروز فرق داشت. تا برسیم بهشت‌زهرا دیگر چیزی نگفت و نپرسید. خیلی زود پشیمان شدم. اما اگر هم می‌گفتم خودم هم نمی‌دانم چه مرگم است باور نمی‌کرد. ماشین را که نگه داشت دست گذاشتم روی دستش که فرمان را نگه داشته بود. نگاهم کرد و باز چیزی نگفت.

هنوز کسی نیامده بود. فقط چند نفری بودند برای مرتب کردن وسایل و صندلی‌ها و بقیه چیزها، که همه‌چیز آماده بود و آنها هم نشسته بودند منتظر. روی یکی از صندلی‌ها نشستم و چشم دوختم به قبر خالی‌اش. فکر این که تا یک ساعت دیگر تنش جا می‌ماند آنجا و همه برمی‌گردیم منجمدم کرد. تصوری از مرگش نداشتم. فقط این که دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست می‌ترساندم. از خودم پرسیدم دفن شدن چه حسی دارد. انگار نمرده باشد و بخواهم بدانم توی سرش چه خبر است. خیال تن برهنه‌ی تازه شسته شده‌اش قلقلکم داد. دست‌هام داغ شد، انگار دلم بخواهد بکشم روی پوستش و دانه دانه موهای بلند روی کمرش را پیدا کنم و از جا بکنم. فحشم می‌داد و من ترک نمی‌کردم عادتم را. انگشت‌هام را، انگار بخواهم جلوی خودم را بگیرم، چفت کردم به هم و فشار دادم و هنوز خیال دست‌هام روی کمرش راحتم نمی‌گذاشت. بلند شدم و رفتم پیش علیرضا که گوشه‌ای ایستاده بود و نگاهم می‌کرد.

آنها که آمدند دیگر آرزو مرا ندید و اگر دید طرفم نیامد. همه‌ی حواسش به جیغ‌ها و کولی بازی‌هایش بود و چنگ زدن دست‌هایی که می‌گرفتندش. امیر آمد کنارمان ایستاد. می‌فهمیدم که او هم نگران نگاهم می‌کند. مهدی را از دور دیدم و سری برایش تکان دادم. رفتم جلوتر بالای سر قبر ایستادم و همه‌چی انگار زیر فرمان من بود. آرزو جیغ می‌کشید و اسمش را با تشنج تکرار می‌کرد. نگاهش کردم و فکر کردم چه خوب که جای او نیستم. وقتی کفن‌پوش آوردنش، قدمی جلو گذاشتم. بلافاصله دست امیر جلویم دراز شد و علیرضا بازویم را گرفت. به هردویشان گفتم: نمی‌خوام با کله بپرم توی قبر، دست از سرم بردارید. صدایم از خشم دورگه شده بود. آرزو سر بلند کرد و نگاهم کرد. توی چشم‌هاش اشک می‌لرزید. باز دلم برایش سوخت و بی‌هوا اشک‌هام سرازیر شد روی گونه‌هام. چادرم را سفت چنگ زدم و همانجا ایستادم تا رویش را باز کنند و توی گوشش تلقین کنند و ببندند و به پهلو بگذارند توی قبر و شیون آرزو تا آسمان برود و بعد خاک باشد که تنش را بپوشاند نه تن من. نفسم می‌رفت تو و درنمی‌آمد و چشم‌هام می‌سوخت. انگار خاک رفته باشد تو گلو و چشم‌هام. صدام با خرخری حیوانی از سینه‌ام در‌آمد. امیر برگشت طرفم و بی‌هوا به علیرضا توپید: برو یه لیوان آب بیار. برگشتم و محکم رفتم توی سینه‌ی مردی سیاهپوش، مثل همه. هلش دادم و تند تند رفتم تا کنار قطعه و لبه‌ی جدول نشستم و چادر را رها کردم تا بیفتد دوطرفم. سر گذاشتم روی پاهام و زار زدم. دماغم را فرو کردم تو چادر و خفه گریه کردم. یادم آمد که صبح از خودم می‌پرسیدم چه احساسی دارم. غافلگیرانه فهمیدم آنموقع خیالم راحت شده بود که حقیقت دارد و حالا او به تمامی مال من است.

 

 

شهریور ۸۵ - لیلا تهمتن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 2:52  توسط میهمان  | 

 

 

من مرده‌ام. چون مدت‌هاست وقتي عباد روي تمرين‌هاي تحويلي‌اش ولو مي‌شود و با بي‌حوصلگي جواب برادرش را مي‌دهد ديگر نگفته :«شانس آوردي حامد اينجا نيست، اگر بود دهانش را تا حد امكان باز مي‌كرد و بهت مي‌خنديد.»روزي كه با روزهاي ديگر هيچ فرقي نداشت، روزي كه همه‌ي ماشين‌هايي كه بايد پشت چراغ قرمز مي‌ايستادند، پشت چراغ قرمز ايستادند قلب من هم ايستاد و من نشسته روي تختم يكباره دو بال سفيد درآوردم و رفتم و همه‌ي چيزهايي را كه دوست داشتم با خودم بردم. من سال‌ها پيش وقتي شش‌ماهه يا شش‌ساله بودم مرده‌ام. اينجايي كه من هستم جاي خوبي است. چند روزي مي‌شود كه مرا به اين بخش تازه آورده‌اند. اينجا جاي خوبي است. همه‌ي پرستارها لباس سبز مي‌پوشند. من رنگ سبز را دوست دارم. آرامم مي‌كند و مرا به ياد تنها دفعه‌اي مي‌اندازد كه با آرامش روي علف‌ها –البته آنها زرد شده بودند- دويدم.

اينجا همه مرا دوست دارند و به اسم كوچك صدايم مي‌كنند، و هميشه همراه غذا سوپي به من مي‌دهند كه دوست دارم. سوپِ فقط رشته دار. بعضي از پرستارها وقتي با هم شوخي مي‌‌كنند و مي‌خندند تا خستگي در كنند، يواشكي مرا به هم نشان مي‌دهند و مي‌خندند. من هم با آنها مي‌خندم. پرستارهاي اينجا همه مهربانند. يكي‌شان كه تازگي‌ها از نامزدش جدا شده، بعضي وقت‌ها كنار تخت من مي‌نشيند و از من مي‌خواهد او را با خودم به آسمان ببرم. وقتي پيش من است فقط گريه مي‌كند. نمي‌دانم اگر بنا باشد او پيش هركسي كه مي‌بيند گريه كند، آنوقت كجا وقت مي‌كند آن همه سوپ خوشمزه بپزد.

اين زنجيرهايي كه مدام به من وصل است بعضي وقت‌ها اذيتم مي‌كند. وقتي ملاقاتي مي‌‌آيد هم زنجيرها را از دست و پايم باز نمي‌كنند. همه‌ي هم‌سلولي‌هايم زنجير دارند و در سلول ما هميشه دعوا به راه مي‌افتد. اينجا همه اعدامي هستند و هيچكس حوصله ندارد و من هم مدام در حال شمردن حلقه‌هاي زنجيرم هستم. هميشه سي و هشت تا هستند. حلقه‌هاي مزخرف. اگر فقط مي‌توانستم يكي از آنها را پاره كنم راحت مي‌شدم. يكي از سي و چند تا؟ دوباره مجبورم بشمرمشان. در دادگاه خيلي سعي كردم به قاضي حالي كنم كه من واقعا وقتي آن مرد آشغال و واقعا آشغال را مي‌كشتم با همه‌ي وجود احساس مي‌كردم دارم درست‌ترين كار دنيا را انجام مي‌دهم. «اون گه من و زندگي منو عوض كرده بود آقاي قاضي». وكيلم اصرار مي‌كرد كه به قاضي بگويم كه مشكل رواني دارم.

فردا قرار است يكي از دوستانم به ملاقاتم بيايد. از وقتي هنوز جوان بوديم با هم دوست بوديم. او تنها كسي است كه گاهي براي ديدن من به بخش ما مي‌آيد. همه‌ي پرستارها او را مي‌شناسند. او يواشكي براي من سيگار مي‌آورد و من هرموقع كه ما را براي هواخوري به محوطه مي‌برند دوتا با خودم مي‌برم.يكي از هم اتاقي‌هايم مي‌داند كه من سيگار مي‌كشم. او مرد سي و چند ساله‌اي است كه همه‌ي اعضاي خانواده‌اش را كشته‌اند و پليس هيچوقت سرنخي از قاتل به دست نياورده و شايد هم خودش آنها را به قتل رسانده و خبر ندارد، يا مي‌داند و به من نمي‌گويد، يا همه مي‌دانند و خودش نمي‌داند. نمي‌دانم. مي‌دانم او تازگي‌ها عاشق يكي از پرستارها شده و پشت پنجره‌ي اتاق گلدان مي‌گذارد. قول داده اگر به پرستار نگويم كه او دوستش دارد، به كسي نمي‌گويد كه من سيگار مي‌كشم.

من اينجا احساس خوشبختي مي‌كنم. اينجا همه با من مهربانند و حتي بعضي وقت‌ها به من با صداي بلند مي‌خندند. من دوست دارم مردم به من بخندند. وقتي مي‌شنوم كه به من مي‌خندند من هم خنده‌ام مي‌گيرد و يادم مي‌رود كه من مدت‌هاست مرده‌ام، و همه آن چيزهايي را كه دوست داشته‌آم با خودم برده‌ام.

 

 

حامد تطهیری- آبان ۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:3  توسط میهمان  | 

لب تر نكرده بودي

كه تا فرحزاد رفتم و

چاي داغ ، زير قفس قناري و

برگشتنم با خداست...

اگر بي خدا برگشتم

نه به كوه     شك كن

نه به اين همه قرص خواب.

 

روي تاقچه /عكس زير

                متعلق به فرديست كه  مدتهاست از خانه خارج شده كه سيگار بخرد.

براي خانه

پلاك و

 زنگ و

 براي اين همه گربه

             ديوار بخرد.

از يابندگان 

 تقاضاي خير و بركت و هر شب جمعه خيرات براي همسايه وعرق خرما براي ورثه و

                        ... نامبرده ، دجار اختلال گراس مي باشد.

 

لب تر نكن

كه چاي گلستانم آرزوست

زير

   قفس

         قناري.

                                             تير ۸۰

                                    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 17:26  توسط مهدی ایمانی مهر  | 

چند سرباز

روی خط افق

رژه می روند...

 

...گذرنامه ی خورشید

باطل شده .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12:41  توسط مهدی ایمانی مهر  | 

شنبه شب بعد از خودسوزي ...

هي جادوگر با توام! آره عوضي جواب بده! چرا روت رو برمي‌گردوني؟ چرا جواب نمي‌دي؟ با خود ديوثتم، كي گفته هر غلطي دلت خواست بكني؟ كي گفته؟ هان! چطور به خودت اجازه مي‌دي؟ آخه احمق نمي‌گي هرچي لابد يه قاعده و قانوني داره! نمي‌گي دنيا بي صاحب نيست كه همينطوري مثل يابو سرت رو مي‌ندازي پايينو قاطي مسائل گنده‌تر از خودت مي‌شي؟ كي گفته تو كارها به اين بزرگي دخالت كني؟  سوار جاروت شو برو تو آسمون. با چوب دستت شاهزاده رو بكن قورباغه، قورباغه رو بكن شاهراده. معجون جووني بساز. اگه كسي گفت داري فضولي مي‌كني! آخه اسمت رو گذاشتي جادوگر شهر اُز! كي گفت اين بلا رو سر مترسك بدبخت بياري؟ اون بيچاره كه همونجا، گوشه جاليز، با مخ پوشالي واساده بود و زندگيش رو مي‌كرد. گيرم هر روز كلاغا ميومدن رو سرش كار خرابي مي‌كردن يا آدماي راس‌راسكي به ريشش مي‌خنديدن. خوب به درك! به تو چه! حالا كه فيلسوف شده خوشحالي؟ به زجر كشيدنش كركر مي‌خندي؟ اي داد بي‌داد از اين زمونه!

بگذريم، آره جونم  تو طالع هيچ مترسكي نياد كه فيلسوف شه!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 10:59  توسط الهام خیراندیش  |