تاکسی هنوز به سر کوچهی خانهی پدرش، که امیر به خیال این که بلد نیستم آدرسش را داده بود، نرسیده بود که صدای قرآن را شنیدم. پیاده شدنم انگار دو ساعت طول کشید. احساس عجیبی داشتم. از صبح که بهم زنگ زده بودند نه جیغ زده بودم، نه گریه کرده بودم و نه هیچ. سر فرصت دوش گرفتم، حاضر شدم، زنگ زدم آژانس و تاکسی خواستم. گریهام نمیآمد اما چشمهام میسوخت و سردم بود. حتی یک لحظه فکر نکردم شاید دروغ باشد، یا شاید خواب میبینم. او هم جای من بود اینطور نمیشد. حالا حاضر و آماده، بیاشک، بی بهت، بیصدا اینجا بودم که خاک کردنش را ببینم. آمدنم اینجا به عنوان دوستی قدیمی عجیب نبود. آرامشم ولی چرا. امیر را که جلوی در دیدم رفتم طرفش. نگاهم کرد، انتظارش برآورده نشد که ابروهایش را بالا داد و سلام کرد. جوابش را ندادم. لابد پیش خودش فکر کرد از این که او خبرم کرده ناراحتم، که سرش را پایین انداخت. چادر سیاهم را سفت گرفتم و وارد شدم. هیاهوی آدمها به نظرم زیادتر از حد معمول میآمد. آنقدرها برای بقیه دوستداشتنی نبود. گذاشتم مرا به داخل راهنمایی کنند و از این که حرفی نمیزنم و تسلیت نمیگویم تعجب کنند. پلهها را بالا رفتم و وارد شدم. میان آنهمه جمعیت احساس خفگی میکردم. چشم گرداندم و آرزو را دیدم که نگاهم میکرد و تا نگاهم یهش افتاد دستهای استخوانیش را از هم باز کرد و دهانش کج شد. فهمیدم انتظار دارد از من همدردی و اشک ببیند. آرزو میدانست. خودش بهش گفته بود. روزهای با هم بودنمان را تعریف کرده بود و آخرش گفته بود: اینها را گفتم که بدانی همه چیز تمام شده و حالا تویی که زن منی. بعد هم همیشه طوری رفتار کرده بود که آرزو مرا مثل خواهر خودش بداند. چندشم شد. بیزار رفتم طرفش و گونه به گونهاش گذاشتم. صدای گریههایش گوشم را پر کرد. ضجه مویههای زنی برای شوهر مردهاش! خودش را تکانی داد و کنار خودش جایی برایم خالی کرد. بعد چادر را کشید سرش و شروع کرد تکان تکان خوردن. دورتادور سالن زنها با لباسهای سیاه و روسریهای توری و گردنبندها و النگوهای طلا نشسته بودند و به یاد شوهرشان، پدرشان یا معشوقشان گریه میکردند و با چشمهای سرخ زیر لب قرآن میخواندند. چشمهام را بستم. نگاه کردن خیلی توان میخواست. هنوز اینجا را یادم بود بعد از اینهمه سال. دیوارهای خانهی خودش آنقدر مقوایی بود که وقتی به گوشهای برآمدهاش یا جوکی که تعریف میکرد میخندیدم دستش را میچسباند دم دهانم و هی هیس میگفت و من سرخ میشدم و به نفسنفس میافتادم و نفس هایم آخر میان موهای سینهاش گم میشد. اینجا آنقدر خندیدیم و جیغ کشیدیم و دنبال هم کردیم که وقتی میرفتم صدایم گرفته بود. چه جوان بودیم. چه بیخیال. مدتها بود گوشهایش را که میدیدم خندهام نمیگرفت. فقط ساعتها دستهایم را حلقه میکردم دور تنش و مثل بچه تکانش میدادم. بوی حلوا دماغم را پر کرد. چشمهایم را باز کردم و دختر جوان هفده هجده سالهای را دیدم که سینی حلوا را گرفته بود زیر بینیام. فقط کمی از آن موقعی که من عاشق او شدم کوچکتر بود. خودم را عقب کشیدم و سرم را تکان دادم: "نه، حلوایش را نمیخورم". تکان تکان خوردن آرزو متوقف شد و برگشت نگاهم کرد. چشم به چشمش دوختم، فکر کردم آخرین بار کِی این لبهای خوشگل را بوسیده. نمیدانم چه فکری کرد که لبهاش لرزید و هق هق زد زیر گریهای بلندتر از پیش و پیشانیاش را گذاشت روی شانهام. دلم برایش سوخت. دستش را گرفتم اما چیزی نگفتم.
قبل از آنکه آمبولانس از پزشکی قانونی بیاید رفتم پایین و سراغ امیر را گرفتم. با آستینهای بالا زده آمد، کلافه بود. به روی خودم نیاوردم و بهش فهماندم که حوصلهی این چیزها را ندارم و فقط میخواهم سرخاک بیایم. باز از آن نگاههای معنیدارش که از آن متنفرم بهم انداخت و گفت: صبر کن. تا برگشتنش توی راهرو ایستادم. داشتم فکر میکردم بقیه کجا هستند که با علیرضا برگشت. طفلک چشمهاش سرخ بود و موهاش آشفتهتر از همیشه. سلام که کرد، خیال کردم الآن است که مرا بغل بگیرد و زار بزند. دستش را گرفتم و محکم فشار دادم. امیر گفت که علیرضا مرا میبرد، و چیزهایی درمورد بهشتزهرا و قطعه و ساعت گفت. گذاشتم اینها را علیرضا به ذهنش بسپارد. محض تعارف گفتم اگر سوییچ را بهم بدهند خودم هم میتوانم بروم، شاید به علیرضا احتیاج شود. مزخرف میگفتم. اینجا کاری برای او نبود. دست و پا چلفتیتر از آن بود که در چنین مراسمی، آن هم مال او کاری ازش بربیاید. علیرضا گفت: بهتر است تنها نباشی. خندهام گرفت. بیش از آن به هم نزدیک بودیم که ندانند رابطهی ما همچنان و بعد از ازدواجش ادامه داشته و لابد پیش خودشان فکر کردهاند الآن من ویرانتر از آنم که تنها رانندگی کنم. دلم میخواست کسی برایم کاری کند و نمیدانستم چرا. سری تکان دادم و رفتیم. توی ماشین یادم آمد که از امیر نپرسیدم مینا کجاست. علیرضا گفت انگار تهران نیست و برای نمیدانم چه کاری رفته مشهد. و بعد از آن با صدای لرزانش گفت دیدی یکیمون کم شد؟ نگاهش کردم. از نیمرخ با سرخی بینیاش و حرفی که زده بود مضحک به نظر میرسید. گفتم: اگر بخوای من میتونم پشت رل بشینم. نگاهم کرد و من ادامه دادم: آخه انگار حالت خوب نیست. نگاهش را از من نگرفت. پرسید: تو چته؟ گفتم: حواست به جلو باشه. ماشین را نگه داشت.
-تو چته؟ شانه بالا انداختم که هیچ.
-به من نگو که ناراحت نیستی. به من نگو که الآن شوکه نیستی. چرا هیچی نمیگی؟ چرا گریه نمیکنی؟ چرا آرایش کردی؟ این زلم زیمبوهای همیشگی چیه تو دست و بالت؟
گر گرفتم. از دلسوزی دیگران بدم میآمد و همچین موقعی هم اصلا به نگرانی کسی نیاز نداشتم. گفتم: به تو ربطی نداره که من چمه. الآن تو فقط باید منو یه کم بگردونی تا یه ساعت دیگه که بریم بهشت زهرا، گفتم که لازم نیست کسی باهام بیاد. میدانستم از طرز حرف زدنم ناراحت نمیشود. اما امروز فرق داشت. تا برسیم بهشتزهرا دیگر چیزی نگفت و نپرسید. خیلی زود پشیمان شدم. اما اگر هم میگفتم خودم هم نمیدانم چه مرگم است باور نمیکرد. ماشین را که نگه داشت دست گذاشتم روی دستش که فرمان را نگه داشته بود. نگاهم کرد و باز چیزی نگفت.
هنوز کسی نیامده بود. فقط چند نفری بودند برای مرتب کردن وسایل و صندلیها و بقیه چیزها، که همهچیز آماده بود و آنها هم نشسته بودند منتظر. روی یکی از صندلیها نشستم و چشم دوختم به قبر خالیاش. فکر این که تا یک ساعت دیگر تنش جا میماند آنجا و همه برمیگردیم منجمدم کرد. تصوری از مرگش نداشتم. فقط این که دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست میترساندم. از خودم پرسیدم دفن شدن چه حسی دارد. انگار نمرده باشد و بخواهم بدانم توی سرش چه خبر است. خیال تن برهنهی تازه شسته شدهاش قلقلکم داد. دستهام داغ شد، انگار دلم بخواهد بکشم روی پوستش و دانه دانه موهای بلند روی کمرش را پیدا کنم و از جا بکنم. فحشم میداد و من ترک نمیکردم عادتم را. انگشتهام را، انگار بخواهم جلوی خودم را بگیرم، چفت کردم به هم و فشار دادم و هنوز خیال دستهام روی کمرش راحتم نمیگذاشت. بلند شدم و رفتم پیش علیرضا که گوشهای ایستاده بود و نگاهم میکرد.
آنها که آمدند دیگر آرزو مرا ندید و اگر دید طرفم نیامد. همهی حواسش به جیغها و کولی بازیهایش بود و چنگ زدن دستهایی که میگرفتندش. امیر آمد کنارمان ایستاد. میفهمیدم که او هم نگران نگاهم میکند. مهدی را از دور دیدم و سری برایش تکان دادم. رفتم جلوتر بالای سر قبر ایستادم و همهچی انگار زیر فرمان من بود. آرزو جیغ میکشید و اسمش را با تشنج تکرار میکرد. نگاهش کردم و فکر کردم چه خوب که جای او نیستم. وقتی کفنپوش آوردنش، قدمی جلو گذاشتم. بلافاصله دست امیر جلویم دراز شد و علیرضا بازویم را گرفت. به هردویشان گفتم: نمیخوام با کله بپرم توی قبر، دست از سرم بردارید. صدایم از خشم دورگه شده بود. آرزو سر بلند کرد و نگاهم کرد. توی چشمهاش اشک میلرزید. باز دلم برایش سوخت و بیهوا اشکهام سرازیر شد روی گونههام. چادرم را سفت چنگ زدم و همانجا ایستادم تا رویش را باز کنند و توی گوشش تلقین کنند و ببندند و به پهلو بگذارند توی قبر و شیون آرزو تا آسمان برود و بعد خاک باشد که تنش را بپوشاند نه تن من. نفسم میرفت تو و درنمیآمد و چشمهام میسوخت. انگار خاک رفته باشد تو گلو و چشمهام. صدام با خرخری حیوانی از سینهام درآمد. امیر برگشت طرفم و بیهوا به علیرضا توپید: برو یه لیوان آب بیار. برگشتم و محکم رفتم توی سینهی مردی سیاهپوش، مثل همه. هلش دادم و تند تند رفتم تا کنار قطعه و لبهی جدول نشستم و چادر را رها کردم تا بیفتد دوطرفم. سر گذاشتم روی پاهام و زار زدم. دماغم را فرو کردم تو چادر و خفه گریه کردم. یادم آمد که صبح از خودم میپرسیدم چه احساسی دارم. غافلگیرانه فهمیدم آنموقع خیالم راحت شده بود که حقیقت دارد و حالا او به تمامی مال من است.
شهریور ۸۵ - لیلا تهمتن