تبليغاتX
بی ایوان

دانه‌هاي ريز برف روي صورتت مي‌ نشست و من سرشار! آخر هنوز جاي دست‌هاي گرمش روي تنم مي‌سوخت. چشم‌هاي سياهت را به دور دست دوخته بودي، با گردني افراشته و لبخندي كج ميان مه و پوشه‌پوشه‌هاي برف، از دور نگاهت كرد. جلو آمد. كيفش را زمين گذاشت. شال‌گردن راه‌راهت را مرتب كرد. برف روي آن را تكاند. دستي به صورتم كشيد. صورتت توي دستش شل شد. با عجله كيفش را از روي زمين برداشت. چيزي زيرلب گفت و رفت. در ميان راه ايستاد، برگشت. نگاهت كرد. چقدر قشنگ مي‌خنديد! دستي تكان داد. برايش دست تكان دادم. به راهش ادامه داد و رفت.

 

چشم‌هاي سياهت بسته بود. دانه‌هاي برف پشت پلكم مي‌نشست. چه وقت شب شد و كي خورشيد از ميان آن همه ابر بالاي سرت آمد را نفهميدم! جلو آمد. با اخم نگاهم كرد. لبانش را گزيد. درد عجيبي از كف پاهايم روي زمين سر مي‌خورد. شال‌گردنت را باز كرد. با كنجكاوي دستي به تنم كشيد! كف دستش را با اكره با گوشه شال پاك كرد. لگدي به پايم زد. چشم‌هاي سياهت پر از اشك بود. خورشيد توي برف‌هاي آب شده مي‌خنديد!

 

همانجا بود. كيفش روي زمين. مثل هر روزصبح! توي حياط پشتي. دورتا دور آدم‌هاي برفي شكسته! آب شده! تكه تكه! بدون سر! و تو آن گوشه. نگاهم را از صورتت دزديدم. جاي چشم‌هاي ذغاليت در حدقه خالي بود! سينه‌ام بالا و پايين مي‌رفت و بخار دهانم توي مه گم مي‌شد. دستي به صورتش كشيدم. شال‌گردن راه‌راهش را مرتب كردم و دهانش را با لبخند كجي بستم. كيفم را از ميان برف‌ها برداشتم و ...

                                                                                                                            پاییز ۸۵        

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:53  توسط الهام خیراندیش  | 

یک کاغذ سپید و فقط چند قطره خون

مرغ از قفس پرید و فقط چند قطره خون

 

پای درخت کاج دوباره سه سیب سرخ

از چنگ من چکید و فقط چند قطره خون

 

آن شب که داس فلسفه ها کند می برید

تیغی گلو برید و فقط چند قطره خون...

 

پاييز قصه...

كاغذ زرد و

      شب و

      كلاغ

      تا خانه اش رسيد و...

         فقط چند قطره خون ..  ...  ...  .   ...  . .. .... ..

            جنون

            باز  كوك سفت گيتار  .

 

                                              ۱۳۷۷بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 23:44  توسط مهدی ایمانی مهر  | 

 

اتفاق افتاد. و مثل یک بهمن تابستانی، سهمگین و نامنتظر، دنیایش را زیر رو کرد. چشم‌هامو که باز کنم می‌فهمم که هیچی نشده، این خواب لعنتی داره زیادی طول میکشه، اما تموم میشه. اعتمادی به جا نمانده‌بود. حتی نمی‌دانست دقیقا کیست و کجاست. همه‌چیز برایش جنبه‌ی واقعی‌شان را از دست داده بودند و به شبحی از آنچه در حافظه‌اش مانده بود بدل شده بودند. گذر زمان به حرکت مکانیکی عقربه‌های ساعت مچی تبدیل شده بود. این دنیا، دنیای من نیست، یه جایی هست که برای من ساخته شده، فقط و فقط برای من. کافیه برسم اونجا، همه‌چیز درست می‌شه. اتفاقات تاثیری روی ذهنش نداشتند. مثل آدمی هیپنوتیزم شده، همه‌چیز را می‌پذیرفت و سئوالی نداشت. انگار به هرچه پیش آمده یا خواهد آمد راضی است، انگار تفاوتی نمی‌کند دارد به کجا می‌رسد. یه مشکلی هست فقط، از کجا باید بدونم که کجاست؟ کی می‌تونه بهم کمک کنه؟ اگه راستشو نگه چی؟ دوسه نفری از دوستانش به این نتیجه رسیدند که بهتر است خود را به یک روانپزشک نشان دهد. همه را از خانه بیرون کرد و در تراس قهوه‌ی تلخ خورد و سیگار کشید و فکر کرد حالا که آنچه نبایست، شده، بقیه‌اش هیچ اهمیتی ندارد. پیدا کردنش نباید سخت باشه، کافیه بار و بندیلمو جمع کنم و دلو بزنم به دریا. بالاخره یه روزی می‌رسم بهش. برای من ساخته شده پس خودش هم باید منو پیدا کنه. بیرون رفتن از خانه را متوقف کرد. نه برای آن که می‌خواست تنها باشد. به این خاطر که فراموش می‌کرد چه کاری باید انجام دهد. به صدای زنگ در و تلفن واکنشی نداشت. تا روزی رسید که کسی سراغی ازش نگرفت. همو پیدا می‌کنیم. درست مثل عاشق و معشوقی که به هم می‌رسن، هاها، چه خوبه، من قطعا مال اینجا نیستم. ساعت‌ها وقت صرف می‌کرد بفهمد کیست و زندگی‌اش را چه طور گذرانده. شروع کرد به گشتن خانه. لباس هایش را از کمد بیرون کشید و سعی کرد بفهمد چه جور آدمی این لباس‌ها را می‌پوشد. آلبوم‌هایش را ورق زد و به چهره‌ی ناآشنای آدم‌هایی که دست دور شانه‌اش حلقه کرده بودند و رو به دوربین می‌خندیدند خیره شد. دنیای غریبیه، خیلی ساکته، یه کم به نظرم عجیب میاد، ولی انگار هیچ‌کس دیگه زنده نیست. به جز من. مدارک تحصیلی‌اش را بیرون کشید و نمرات ریز و درشت کارنامه‌هایش را چنان بررسی کرد که جاسوسی کد پیغام رمزی را. از همه‌ي ‌غذاهای یخچال چشید تا بفهمد به کدامشان علاقه‌مند است و چرا. در هیچ‌کدام‌ نشانه‌ای نیافت که به سئوالش پاسخی دهد، هرچند ناقص. قالب جدیدش را نمی‌شناخت و قالب قدیمی‌اش را به یاد نمی‌آورد. پس چطوره که این همه آدم نگرانی ندارن. یعنی همه‌شون جایی‌ان که باید باشن؟ یا هیچکس دلش نمی‌خواد دنبالش بگرده؟ یا شاید به زحمتش نمی‌ارزه؟ فکرشو کن؟ اونقدر بگردی که خسته بشی و درست یه قدم مونده بهش متوقف بشی. یک روز صبح که از خواب بیدار شد، تا شب گوشه‌ای نشست و به اسمش فکر کرد. به نظرش اصوات بی‌معنایی می‌رسید که بی‌دلیل به آدمی مثل خودش سنجاق شده بود. می‌توانست اسم معلم اول دبستانش باشد، اسم بقال سر کوچه، اسم خواهرزن همکارش، اسم همسایه‌ی طبقه‌ی بالا. اسم هر آدمی، به جز او، و خود او. دنبال منطقی در رابطه‌ی خودش و اسمش می‌گشت که پیدا نمی‌کرد. یا اینکه برسی اونجا و نفهمی کجایی. به خیالت یه جاییه مثل بقیه‌ی جاها و بگذری و هیچوقت نفهمی یه روزی بهش رسیده بودی. دسته‌ای کاغذ آورد و اسمش را درشت رویشان نوشت و به در و دیوار خانه چسباند. از خانه بیرون رفت و خرید کرد. و چند روز بعدی را بی‌نتیجه به کشف رمز اسمش پرداخت. یک کتاب نامگذاری کودکان خرید و اسم به اسم خواند تا اسمی پیدا کند که شبیهش باشد، شبیه خود خودش، و شاید آنوقت بتواند بگوید این منم. پیدا نکرد. هان؟ شاید کار درست همینه. تو این همه سال، این همه آدم دنبالش نگشتن و هیچوقت هیچ مشکلی هم پیش نیومده. زندگی همیشه جریان داشته، نه؟ یا شاید واقعا من همونجایی‌ام که باید باشم؟ خانه‌را مرتب کرد، لباس‌ها و کتاب‌هایش را سرجای خود گذاشت. ظرف‌ها را شست و صبح زود رفت ببیند می‌تواند به کار سابقش برگردد یا نه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 0:52  توسط نرگس حسن لی  |