دانههاي ريز برف روي صورتت مي نشست و من سرشار! آخر هنوز جاي دستهاي گرمش روي تنم ميسوخت. چشمهاي سياهت را به دور دست دوخته بودي، با گردني افراشته و لبخندي كج ميان مه و پوشهپوشههاي برف، از دور نگاهت كرد. جلو آمد. كيفش را زمين گذاشت. شالگردن راهراهت را مرتب كرد. برف روي آن را تكاند. دستي به صورتم كشيد. صورتت توي دستش شل شد. با عجله كيفش را از روي زمين برداشت. چيزي زيرلب گفت و رفت. در ميان راه ايستاد، برگشت. نگاهت كرد. چقدر قشنگ ميخنديد! دستي تكان داد. برايش دست تكان دادم. به راهش ادامه داد و رفت.
چشمهاي سياهت بسته بود. دانههاي برف پشت پلكم مينشست. چه وقت شب شد و كي خورشيد از ميان آن همه ابر بالاي سرت آمد را نفهميدم! جلو آمد. با اخم نگاهم كرد. لبانش را گزيد. درد عجيبي از كف پاهايم روي زمين سر ميخورد. شالگردنت را باز كرد. با كنجكاوي دستي به تنم كشيد! كف دستش را با اكره با گوشه شال پاك كرد. لگدي به پايم زد. چشمهاي سياهت پر از اشك بود. خورشيد توي برفهاي آب شده ميخنديد!
همانجا بود. كيفش روي زمين. مثل هر روزصبح! توي حياط پشتي. دورتا دور آدمهاي برفي شكسته! آب شده! تكه تكه! بدون سر! و تو آن گوشه. نگاهم را از صورتت دزديدم. جاي چشمهاي ذغاليت در حدقه خالي بود! سينهام بالا و پايين ميرفت و بخار دهانم توي مه گم ميشد. دستي به صورتش كشيدم. شالگردن راهراهش را مرتب كردم و دهانش را با لبخند كجي بستم. كيفم را از ميان برفها برداشتم و ...
پاییز ۸۵

