از قصر بلور
و شاهزاده اي كه حجابش آينه
روز قصه كه به نيمه رسيد
شب ستاره نداشت
و مادربزرگ
حوصله...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:57  توسط مهدی ایمانی مهر
|
از قصر بلور
و شاهزاده اي كه حجابش آينه
روز قصه كه به نيمه رسيد
شب ستاره نداشت
و مادربزرگ
حوصله...
در تیله جهان را دیدم چون جادوگران
که چگونه ایستادند ستونهای نور
برنخستین سنگها
چگونه زاییدند اسبها
تا از دهانم به تاخت
وجاده پیچید
هرجا که دستم گیاه
سینه به سینه ی مست
هزار جریب رویای بی وقفه
هزار جریب انگور درشت ، بر پیشانی دخترک
تیله در گوشم می چرخد
نقل مجالس و نقل لبها
و جاروهای سوخته دشت
در باد قصه می شوند
هر جا که دست منی برخاک
من لال شده ام ، نمی شنوم ، لمس نمی کنم ،کورم
عورتم را می پوشانم و
خار از کف پای دخترک به در می آورم