با بلورهای لامکان
سر سپرده به آغاز
پای در پایان
به هیچ سو می نگرد این رود
که گرفته ستارهها را
با خود نمیبرد اما
در شب مهتابی
یا روز پر آفتاب
باشد که سنگ بخواند
پرنده تاب بیاورد
باشد که بچرخد چرخ روزگار
در جادههای اندوهگین ما
