تبليغاتX
بی ایوان

با بلورهای لامکان

سر سپرده به آغاز

    پای در پایان

    به هیچ سو می نگرد این رود

که گرفته ستاره­ها را

           با خود نمی­برد اما

در شب مهتابی

یا روز پر آفتاب

 

باشد که سنگ بخواند

           پرنده تاب بیاورد

باشد که بچرخد چرخ روزگار

در جاده­های اندوهگین ما

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:50  توسط آرش سالار  | 

 

    چرا حرف نمي­زني؟

كتاب كه ورق مي­خورد

فقط زبان مي­زني انگشت را    ورق

عمود

      مقابل بيني

                   هيس...

تا ورق كه مي­خوري

 نپرسم چرا حرف نمي­زني.

 

اصلا شايد اشتباه شده ...

كسي اينجا نيست ؟؟؟

اشياء اصواتي هستند كه از دهان من كه نيستم خارج نمي­شوند.

فقط تو      دوم شخص قدرقدرت    هستي

و از اين به بعد

تمام پنجره­ها بايد براي تبريزي­هاي پياده­رو

زيرنويس " سوسوري " بنويسند .

 

قبول !

براي حرف زدن دير است .

بايد لباس نظام بپوشي و

عرض كتابخانه را  قدم ...

روي صفحه گرامافون

صداي سوزن

بلندتر از صداي بنان مي­خواند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 18:30  توسط مهدی ایمانی مهر  |