آن تصويري كه ميگفتم
پخش و پلاي اين سالها شده
سالهايي كه ديگر ندارم .
ابروها پيوستگي گذشته را ندارند
گرد هجري شمسي بر شامگاه گيسوان نشسته و
يك فرق عمده ديگر :
كمي پير شده ام .
اما اين شب مهتابي و
تكه اي صداي ساز همسايهي بالايي
اين سر پر باد را
بيخيال خواب ...
بچه كه بودم
پنجره مان به سادگي باز ميشد و آن تصوير
كلمات دستشان به دوستي دراز بود و هيچوقت برق جمعه نميرفت
تا چند سال
باران بيايد و باد
توي سرم بپيچد و
آن تصوير ...
چند روزيست بد سرفه ميكنم
دكترم گفته ديگر كتاب نخوان
وگرنه به پنجاه نميرسي .
بهتر !
ديگر خسته شده ام از اين حفرهي لعنتي توي سرم .
كم كم
بايد بخوابم .
آبان 83
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:7  توسط مهدی ایمانی مهر
|

