تبليغاتX
بی ایوان

 

 

... ميدان امام حسين باشد، غروب باشد، تو سيزده ساله باشي ...  بخواهي به خانه برگردي و خانه را خواب برده باشد ...

ميانه­ي راه با خودت فكر كني : بزرگ مي­شوم و خوشبخت. از ميان ياس­ها و كافه­ها ، درست همانطور كه در نقاشي­ها جاده به افق مي­رسد به متممش فكر نكرده باشي و حس غروب ستون مهره­هايت را ...

 

حالا اگر چند سال بعد مسيرت بيفتد سمت كافه نادري يا خوابت را كج رفته­اي يا كسي پشت ميز كنج كافه سيگارش را براي تو دود مي­كند . ترديد نكن ! سيگار براي سلامتي مضر است و تو ، دندانهايت را كرم زده ...

لبخندت را از آينه مي­دزدي و در رياضتي رندانه چهل سال از خودت خبر نمي­گيري .

.

.

شهر پر شده از پستچي­هايي كه يا نامه ندارند يا لباس­شان را با معلم و شاعر و سبزي­فروش تاخت زده­اند . مرتاض­ها مقاله مي­نويسند و تو مجبوري خوابهايت را به عاريه بدهي ... يادت مي­افتد چهل و چند سال است به هيچ­كس زنگ نزده­اي. فقط چند بار رفته­اي امامزاده طاهر ، سر قبر غريبه­ها نشسته­اي و چند جمله را از حفظ زمزمه كرده­اي .... هوا سرد شده، لثه­هايت از سرما می ترکند و خون را با بزاق دهانت تف می کنی ...

چند سال ديگر ادامه بده. آدميزاد زماني كه مايوس مي­شود مي­ميرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:17  توسط مهدی ایمانی مهر  | 

من گم شده در ازدحام دست‌هاي خالي و چشم‌هاي آكنده‌ام، كه تن مرا مي‌بلعند و نگاهم را تف مي‌كنند توي جوي آبي كه مي‌رود به زباله‌داني انتهاي شهر. تا دست كوچك كبره بسته‌اي مرا از لجن‌هاي آغشته به دود و نفرين بيرون بكشد و زير لباس قايم كند، هزار بار مي‌ميرم و زنده نمي‌شوم.

مرا گذاشته روي تاقچه كه نه، گوشه‌ي كپر، روي همه‌ي غنيمت‌هاي كبود شده از درد. شب كه مي‌آيد نگاه خسته‌ي پيرش مهربان مي‌شود با من، و من ... خوشحالم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:9  توسط نرگس حسن لی  |