... ميدان امام حسين باشد، غروب باشد، تو سيزده ساله باشي ... بخواهي به خانه برگردي و خانه را خواب برده باشد ...
ميانهي راه با خودت فكر كني : بزرگ ميشوم و خوشبخت. از ميان ياسها و كافهها ، درست همانطور كه در نقاشيها جاده به افق ميرسد به متممش فكر نكرده باشي و حس غروب ستون مهرههايت را ...
حالا اگر چند سال بعد مسيرت بيفتد سمت كافه نادري يا خوابت را كج رفتهاي يا كسي پشت ميز كنج كافه سيگارش را براي تو دود ميكند . ترديد نكن ! سيگار براي سلامتي مضر است و تو ، دندانهايت را كرم زده ...
لبخندت را از آينه ميدزدي و در رياضتي رندانه چهل سال از خودت خبر نميگيري .
.
.
شهر پر شده از پستچيهايي كه يا نامه ندارند يا لباسشان را با معلم و شاعر و سبزيفروش تاخت زدهاند . مرتاضها مقاله مينويسند و تو مجبوري خوابهايت را به عاريه بدهي ... يادت ميافتد چهل و چند سال است به هيچكس زنگ نزدهاي. فقط چند بار رفتهاي امامزاده طاهر ، سر قبر غريبهها نشستهاي و چند جمله را از حفظ زمزمه كردهاي .... هوا سرد شده، لثههايت از سرما می ترکند و خون را با بزاق دهانت تف می کنی ...
چند سال ديگر ادامه بده. آدميزاد زماني كه مايوس ميشود ميميرد!

