تا بتکانم دستانم را از این کاشت
بر کول فاحشه گونی سوگند دیدم و
صبر درخت،
دوچرخه باران
او لبخند دیگری به لب می برد
و نیمی از نگاهش را از هیچ چیز بر نمی گرفت
نیمی دیگر در تاریکی
سوگند به نور!
سوگند به نور!
نک عزیزم!
دنیای من!
زمین معصومم در راه بند ستارگان نابینا، تو
مادر تمامی فرزندان باش
و من پدر پسری خواهم بود
که از شاخههای این نهال میروید
پاییز شاید
یا با فصلی دیگر...

