تهران را با «طای دسته دار» که بنویسی
بر می گردم به کوچه باغ خاکی
خانه پدری
سه نسل ریشم را می تراشم و
همانجا
از روبروی آینه جم نمی خورم
تا دق الباب آمدنت...
... کل می کشند و
سرمه و سرخاب می کشند و
توی لباس دامادی پدرم چقدر شبیه من بود.
آنقدر منتظر چیزی بود
که چند سال بعد
درست وسط میدان انقلاب
دارش زدند
حول خیال و حوالی دروازه دولت امروز!
گفته بودم که از روبروی آینه جم نمی خورم
قهوه قجری به سلامتی کلاه پهلوی
فنجان من به لب رسیده
تا دق الباب آمدنت
بهار ۱۳۸۲
