خيالهاي سبزشان دود ميشود و
برگهاي سرخشان ميريزد
چنارهاي بلندترين خيابان طهران
توي صفي كه تا تجريش ادامه دارد
در انتظار قطار هستند
گربههاي ميدان راه آهن نگرانند
من نگرانم
ما دوست داشتيم به آنها بگوييم
از كنار ما ...
اما افسوس!
انگار همه رفتن را ميخواستهاند
هميشه
فصل به فصل
دوازدهم اسفند يكهزار و سيصد و هشتاد وهفت
در همان خيابان بلند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:50  توسط آرش سالار
|

