تبليغاتX
بی ایوان

 تكان دهنده بود

                        زلزله

باران خيس مي­آمد

رنگهاي متحد يعني نيرنگ

و تنها يك صدا

 

خيال آفتاب پشت پيشاني

پت پت مي­كند

و پرده­هاي درون كنار نمي­رود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:33  توسط آرش سالار  | 

به لبخندي كشاندمت

چون موجي

به صخره چشمانم زد و

                        باز برگشت

 

تو را به خواب حلزونها

بر برگهاي بهارنارنج خواندم

ديگر برنگشتي پس؟

 

كنار ساحل هر موج لبخندي است

هر سنگ آغوشي

و اين است كار من

            فرو رفتن در گردابهاي خواب

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:21  توسط آرش سالار  | 

مي خواستم سايه ام را نقاشي كنم

اما او طفره مي رفت

مي خواستم از او جدا شوم

اما او نمي خواست

و در شبي كه سياه تر بود از مستي

با سايه هاي ديگر

          خوش مي گذراند

بي آنكه مرا به سايه هاي ديگر معرفي كند

بي آنكه با من سخني بگويد

 

او انگار مرزهاي تن نبود

از پس آفتاب يا نرمه هاي نور

سايه سايه بود و

در آن همه چيزي پژواك مي يافت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:46  توسط آرش سالار  | 

 

خيالهاي سبزشان دود مي­شود و

برگهاي سرخشان مي­ريزد

چنارهاي بلندترين خيابان طهران

توي صفي كه تا تجريش ادامه دارد

                                      در انتظار قطار هستند

 

گربه­هاي ميدان راه آهن نگرانند

من نگرانم

ما دوست داشتيم به آنها بگوييم

از كنار ما ...

اما افسوس!

 

انگار همه رفتن را مي­خواسته­اند

                                   هميشه

                                            فصل به فصل

                 

دوازدهم اسفند يكهزار و سيصد و هشتاد وهفت

در همان خيابان بلند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:50  توسط آرش سالار  | 

خورشيد از پس هر چيزي طلوع مي­كند

از پس دوكوهه­ها

از پس پيردالو

 

استوار و نازك خيال

دست بر زانوهاي دشت عباس ستون مي­كند

از پس بيشه­هاي چم هندي

 

بالا مي­آيد خيس و خل

از اعماق دريا

از پشت خوابها

و سايه­هاي خواب

                      بلند

                         كه مي­سرند

صبح مي­آيد

تو بيدار مي­شوي

 

نگاه كن كه خورشيد

چگونه از پشت چشمها

چگونه از ميان ابروان تو ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:18  توسط آرش سالار  | 

شگفتا!

با همه اشكي كه نشاندم

                       درختي نمك نروييد

 كجاها كه از سر گذشتن

چه ها كه از زانو / عبور ...

 

و آنگاه چون سوی باد باغ نورد برمي­­رفت

در کوچه های نابینا

"من" شتري ره زده بيش نبود

در ديده­گان ابرها

در كوهان سراب

 بي "الارض و السماوات"

و نه

       شايد ساربان

 

شتري كه بر ستارگان مي­رانديدش

اي منجمان نقطه­باز در چراگاه سرمه­ي گيتي!

 تف كنيد تخم نور را!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:37  توسط آرش سالار  | 

شايد به ارتفاعات برج بلند سفيد رفت

كنار "كولر"هاي آبي خاموش

آرنج زده به نشتي­هاي شهر

 

نگاهي انداخت به سلامي / كه مه مي­كرد

از سرخي آمده

به سپيدي رفته- گل انداخته ماهيچه­هايش

در سرماي زير پيراهن قرون

 

بازوانش را كشيد

آسمان قوس برداشت

تا دور بنمايد زمين

كه تن به مستي داده بود

 

چه سلامي به باد!

باد زوزه وركشيد

انگار در طولاني ترين شراب سال

كه رها كرد از چله، آرش

چه مستي كوتاهي براي زمين

تا وزن اين آزادي... !

 

شايد به ارتفاعات ورسك رفت

يا ساباتان

مي­لرزيد سينه­هاي دختري در نيم پرده

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 15:39  توسط آرش سالار  | 

دوباره باز خواهم گشت به نغمه­هاي تو

اي خاك نيك!

اي سرزمين ملوسم!

و دوباره از تمام لولوهاي تو خواهم ترسيد

و تمام ديوهايت را به مبارزه خواهم خواند

و ديگر هيچ چيز در جنگل سرد و سياه فراموشي من گم نخواهد شد

 

و اگر شهيد شدم

نغمه­هاي تو به من بازخواهند گشت

به تنم

وقتي در آخرين جا ماوا گزيند

با مهر و ماه تمامش

و آنگاه ديگر از همه نامها رها خواهم بود

 

اي سرزمينم!

اي مزار مهربانم!

ريشه شراب جشنهاي آينده­ات را

براي كودكان پير خود اينك

در ششهايم بدوان

 

كه آن آخرين هم آغوشي است

و پس از آن همه آغوش خواهد بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:12  توسط آرش سالار  | 

گورستانی در زمین است

پدربزرگم

                        در آن

                        خفته

                                    برای ابد

و گورستانی در ماه

که رویاها...یم

 

ماهیگیر تورش را به دریا زده

                            و نمی­پایدش

موج آوازی از بر دارد

که برای صخره اندیشناکی می­خواند

و از دور

              فریادهای پیروزی

              هلهله پرندگان غروب

              و کشتی­هایی که بر آشوب دلش لنگر انداخته­اند

 

به دریا می­اندیشد نه به رزق و روزی

به آب و نه به تشنگی

به باد و

نه به ویرانی

به شراب نه به مستی

 

و آنگاه که دریا از دیدن ماه آه می­کشد

با خود می­خواند موج:

 

گورستانی در زمین است

گورستانی در ماه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:8  توسط آرش سالار  | 

آن روزها

كه پروانه هاي نگاهم

روي بوته­هاي بادنجان دو دو مي­زدند

و بر برگهاي تاريك مو

عشق مي­باختند

               تا شرابي گيراتر

 هيچ نمي­دانستم شبي خواهد رسيد

كه از ديدن ستاره شرم كنم

 

حالا از هرچه وابستن

از هر چه كم كاسگي ساقي­

و از بس بسيار بيش بودن

گذشته­...ام

و فقط هيزم آن روزها را مي خواهم...

آن دايره ها كه گرد خورشيد

                  - خواهر نژند پروانه هاي جهان -

                                  مي زدم

 

حالا از اين بالا

نگاه مي­كنم

به توده­اي

        از شاخه­هاي شكسته

        خاشاك پراكنده  

و شيرجه مي­زنم

                در آتشي كه مي­شد برافروخت

و طنين­ سقوط

پروانه­هاي سياهي هستند

كه از تنم اوج مي­گيرند...

 

برو

به ستاره برو!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 10:0  توسط آرش سالار  | 

در خاك ايجاد كردم اما نه با قلبم

در آن نفوذ نكردم با تنم

سرم گرم و

سرد است دلم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:30  توسط آرش سالار  | 

با چرخش چشمها بود

كه زمين مي­چرخيد

اما بچه

زل زده به خورشيد- در ساعت بي سايه

و آفتاب در درياي آرامش

تلالوئي ديگرگونه دارد
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:14  توسط آرش سالار  | 

خودم را در سفرهاي شما مي­يابم

و سنگ حاشيه

متن سلام من و

پلكهاي بي­پدربزرگ مي­شود

اين جاده كه در پيش گرفته­ايد

سايه­ايست

كه حول خود مي­چرخد

تاريخي كه پشت مرا خالي كرده­است

گواه من

آن ماه

به درازاي جاده

و لبخندش به بازارسياهي از ستاره

 

خودم را در سفرهاي شما

بازمي­يابم

به آن لكاته هرازگاهي سوگند

من مست بودم و

از شهوت دامنش گل دارتر

وقتي مي­رقصيدم

حالا

با چشمان سرخ

به آتش سلام مي­كنم

و دو نقطه كور جاده را

                        نمي­دوزم به هم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:44  توسط آرش سالار  | 

پشت سرم درياست

            فراموش مي­كنم

حالم خوب است

را

فراموش مي­كنم

و فقط

آخرين بار

كجا گذاشتمش...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:9  توسط آرش سالار  | 

گاهي وقتها پرنده­اي روي شانه­ام مي­نشيند

و توي گوشم پچ پچ مي­كند

بي اختيارگرم سرودن مي­شوم

 

پرنده مي پرد

اول روي سيم هاي مخابرات

بعد بي آنكه نگاه كند به افق

روي صدا

 

من نقطه مي گذارم

من...

 

      فريب خورده­ام

پرنده عطرت را برده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:52  توسط آرش سالار  | 

از اينجا كه بخت با جناب آقاي مهدي ايماني­مهر و سركار خانم الهام خير انديش همراه بود و ايشان را پروردگار كون و مكان به حضور خواست تا از نزديك سپاس وي به جاي آورند و دست سركار خانم نرگس حسن­لي در اين روزهاي خطير به قلم نمي­رود و از آنجا كه اين خواست بي­ايوان نيست كه خوانندگان عزيز خود را مايوس كند از بس كه جان ندارد- چراكه از گوشه و كنار دوستان ياد آوري­هايي مبني بر به روز كردن آن به جمع نويسندگان مي­دهند- اینجانب براي بار دوم جسور مي­شوم و شعر ديگري را از اين بنده حقير سراپا تقصير در پست بعدي روبه روي دل روشن بين شما از گلوي تحرير به رشته لايتناهي عددهاي صفر و يك درمي­آورم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:50  توسط آرش سالار  | 

اگر از خواب دوشين

            برخاسته باشم

كه بروم

به چنان روزي

كه چشم چپ و راست

            هم سوي نور نباشند

و نگردند بر يك مرام

اگر از خواب

سوار بر شش اسب شوم

كه از شش جهت

در زادگاه بادهاي موسمي

                  به هم برسم

كاشكي هرگز از چنين خواب خيسي

            برنخاسته باشم

كه در گاهنامه عمر دراز

از اضطراب تشنگي

عروسكي بذله گو ساخته­ام ...آه!

ببين كه اين جنين

چگونه پير مي­شود در رحم مادرش!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:10  توسط آرش سالار  | 

درﱠهای تو فرومی­غلتید

و فرو نمی­کشید خاکی که سایه درخت ندیده بود

بوی ثروت نشنیده بود

و "نگاه" بان تو نبود

 

پیله درید جاده ابریشم

و باقی ماند خاکستر اطراقی

           زیر خیمه­های باد

تا با هم سفری دیگر

با  مرکبی دیگر

بر تاریکی­های خجسته خیال

برای رفتن از این شهر

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 8:50  توسط آرش سالار  | 

خط می­دهد این سکه مفرغی

                    در تردید آفتاب

                           هنگامه پگاه

می­سوزاند یال انبوه شیر نری که چشمان من بود

و پشت پیشانی بلندت

محبوب من!

خیال زمینی که گندمهایش سبز مانده­است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:49  توسط آرش سالار  | 

تا بتکانم دستانم را از این کاشت

بر کول فاحشه گونی سوگند دیدم و

                                صبر درخت،

                                 دوچرخه باران

او لبخند دیگری به لب می برد

و نیمی از نگاهش را از هیچ چیز بر نمی گرفت

نیمی دیگر در تاریکی

          سوگند به نور!

                  سوگند به نور!

 

نک عزیزم!

دنیای من!

زمین معصومم در راه بند ستارگان نابینا، تو

مادر تمامی فرزندان باش

و من پدر پسری خواهم بود

              که از شاخه­های این نهال می­روید

              پاییز شاید

              یا با فصلی دیگر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 17:46  توسط آرش سالار  | 

با نسیم چشمهات شکل ابری

مدعو خلوت کلمه، لخت شعر

میان کتابهایی که زبانم را نمی­دانند

 

به خیالم پذیرفتمت به این بازی

که با چه نامی جهان را شروع کنیم

در ظل این آفتاب

تو به هر نامی رقصیده­ای

با چشمان جیوه­ای

             بی­آغاز شمرده­ای

و روی ابروهایت

قوم بیگانه گیسوی تشنه

                 به آتش

    خانه می­سازند...

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 21:42  توسط آرش سالار  | 

به نورهای ابدی چه نیازم بود؟

با صدایی از خفا برآمده و چشمان اسبی

که بینایی اش را نمک نمک 

                              می ریخت

به کی می بخشید؟

بیا بگیر این پرتوهای تاریکی را

ای بسته امتداد گیسوانت به راه!

آه...! اسب نازنینم!

در این قندان سفالی لعاب فیروزه­ای دفنت می­کنم

انگار که خاک را  بر دوشت بپیچی

                                               مثل باد

بی چشم و بی دست و پا

بی گوش و هرز و مدهوش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:25  توسط آرش سالار  | 

با بلورهای لامکان

سر سپرده به آغاز

    پای در پایان

    به هیچ سو می نگرد این رود

که گرفته ستاره­ها را

           با خود نمی­برد اما

در شب مهتابی

یا روز پر آفتاب

 

باشد که سنگ بخواند

           پرنده تاب بیاورد

باشد که بچرخد چرخ روزگار

در جاده­های اندوهگین ما

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:50  توسط آرش سالار  |