تبليغاتX
بی ایوان

رنگ ديوارها خاكستري است. چيزي شبيه سنگ. دور و برم پر است از صداهاي درهم و آدم‌هايي كه مي‌شناسم، هر كس در گوشه‌اي مشغول كاري. پسر بچه‌ها كنار ديوار حياط دنبال هم مي‌دوند. چند نفر توي تاريكي روي زمين نشسته‌اند و پچ پچ مي‌كنند. گوشه حياط ديگ گذاشته‌اند، دود و خاكستر از آتش زير ديگ‌ها زبانه مي‌كشد. من بي‌خيال ميان جمعيت چرخ مي‌زنم.

 كنار در ايستاده‌ام. آن طرف ديوار، مردم پر از صدا و هياهو مي‌گذرند. چرخ لبو فروش قژقژكنان از جلوي پايم رد مي‌شود. چراغ‌هاي زنبوري توي كوچه خاموش و روشن مي‌شوند. كسي آن‌طرف‌تر شيشكي مي‌بندد. زن كولي كودكي در آغوش دارد. جلو مي‌آيد، كودك را لاي پارچه رنگ و رورفته‌اي پيچيده است. از من مي‌خواهد كودك را به عماد برسانم. مي‌گويد: "بچه مريض است. از ديشب بد حال شده." مي‌گويد: "عماد شفا مي‌دهد". صورت عماد توي سرم لبخند مي‌زند. كودك را در آغوش مي‌گيرم، سبك است. قرار است عماد شفايش دهد. دور حياط مي‌چرخم. از آدم‌هايي كه چهره‌هاشان هيچ شبيه ديروز نيست، سراغ عماد را مي‌گيرم. آخرين بار عماد را توي درگاهي حياط پشتي ديده‌ام، آن‌جا مي‌روم. كودك در آغوشم است. از عماد مي‌پرسم. هيچ‌كس عماد را نمي‌شناسد. گرماي تن كودك را روي دست‌هايم حس مي‌كنم. خسته شده‌ام، كلافه‌ام. وسط حياط مي‌ايستم. داد مي زنم: "عماد!" هيچ‌كس از فرياد من بر نمي‌گردد. كسي جوابم را نمي‌دهد. چهره كودك سياه و درهم پيچيده است. زن كولي گفت عماد شفايش مي‌دهد.

عماد را پيدا نمي كنم. توي حجره‌هاي تودرتو و تاريك سرك مي‌كشم. از پسري با چشم هاي آبي مي‌پرسم:"عماد از اقوام تو بود. حالا كجاست؟" با چشم‌هاي گرد آبيش خيره نگاه مي‌كند، مي‌رود.

كودك در آغوشم است. تنش داغ است. در گوشه‌اي از حياط مي‌نشينم. حوض وسط حياط پر از آب است، آب از اين حوض توي جوي‌ها دالان به دالان پيش‌ مي‌رود. مشتم را پر از آب مي كنم و توي دهان كودك مي‌ريزم. صورتش باز مي‌شود. ديگر چشم‌هايش را تنگ در هم فشار نمي‌دهد، زمين مي‌گذارمش. مسير يكي از جوي‌ها را مي‌گيرم و مي‌روم.

ديوارهاي حياط به باروهاي قلعه مي‌ماند. آسمان سياه است. ديوارها خاكستري، اتاق‌ها تودرتو. نزديك ديوارها كه مي شوم مردم شبيه كولي‌ها مي‌شوند. ياد كودك مي‌افتم. چند وقت است كه تنها توي آخرين حياط رهايش كرده‌ام؟ چند روز، چند ساعت؟ خاطرم نمي‌آيد. تمام حياط‌ها را مي‌دوم. تمام دالان‌هاي پيچ در پيچ. پله‌هاي سنگي را رد مي‌كنم. هندوانه‌اي روي پله‌هاي خاكستري به زمين مي‌افتد. چراغ‌هاي زنبوري تكان تكان مي‌خورند. به حياط آخر كه مي‌رسم ديگر نفس ندارم. هن‌هن‌كنان كودك لاي پتو را در آغوش مي‌گيرم. چهره كودك كبود شده، چشم‌هايش از حدقه در آمده، دهانش باز است انگار دارد فرياد مي‌كشد اما من صدايي نمي‌شنوم. چشم‌هايش دريده‌تر مي‌شوند. دست‌هايش را توي شكم جمع كرده، درد مي‌كشد. بدن سفت و مچاله‌اش را به سينه‌ام مي‌فشارم فرياد مي‌زنم:" دارد مي‌ميرد!" داد ميزنم، كمك مي‌خواهم. پشتم مي‌لرزد. كودك را به قلبم مي‌فشارم تا صورت وحشت‌زده‌اش را نبينم. توي حياط‌هاي تودرتو مي‌دوم، توي همه حياط‌ها داد مي‌زنم: " دارد مي‌ميرد! ...من آب دادم، من عماد را پيدا نكردم... دارد از درد مي‌ميرد! من آب دادم..." به ديوارها مي‌رسم، رنگ آدم‌ها فرق مي‌كند. عماد را صدا مي‌زنم كسي جوابم نمي‌دهد. بچه را روي دست مي‌گيرم، سرش متلاشي شده. كودك قطره قطره نه، مثل سيل از لاي پتو به روي خاك خاكستري مي‌ريزد. من داد مي‌زنم، من با تمام وجود هوار مي‌كشم: "بچه مرد! بچه‌ام مرد." لاشه‌اي مرده لاي پتو توي دستانم است. لاشه‌اي به كوچكي يك موش مرده. پوستش زير چشم‌ها و زير گونه‌ها چين خورده، مثل پيرزن‌هاي سالخورده. لايه لايه چروك برداشته. جنازه‌ي كودك توي دستانم لاي پتوست. كسي توي باغچه‌ي روبرويم گل مي‌كارد. آدم‌ها، كوچك و بزرگ، آشنا رد مي‌شوند. كسي صدايم را نشنيده است. "كودكم را، بچه‌اكم را، كجا دفن كنم؟"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:36  توسط الهام خیراندیش  | 

دانه‌هاي ريز برف روي صورتت مي‌ نشست و من سرشار! آخر هنوز جاي دست‌هاي گرمش روي تنم مي‌سوخت. چشم‌هاي سياهت را به دور دست دوخته بودي، با گردني افراشته و لبخندي كج ميان مه و پوشه‌پوشه‌هاي برف، از دور نگاهت كرد. جلو آمد. كيفش را زمين گذاشت. شال‌گردن راه‌راهت را مرتب كرد. برف روي آن را تكاند. دستي به صورتم كشيد. صورتت توي دستش شل شد. با عجله كيفش را از روي زمين برداشت. چيزي زيرلب گفت و رفت. در ميان راه ايستاد، برگشت. نگاهت كرد. چقدر قشنگ مي‌خنديد! دستي تكان داد. برايش دست تكان دادم. به راهش ادامه داد و رفت.

 

چشم‌هاي سياهت بسته بود. دانه‌هاي برف پشت پلكم مي‌نشست. چه وقت شب شد و كي خورشيد از ميان آن همه ابر بالاي سرت آمد را نفهميدم! جلو آمد. با اخم نگاهم كرد. لبانش را گزيد. درد عجيبي از كف پاهايم روي زمين سر مي‌خورد. شال‌گردنت را باز كرد. با كنجكاوي دستي به تنم كشيد! كف دستش را با اكره با گوشه شال پاك كرد. لگدي به پايم زد. چشم‌هاي سياهت پر از اشك بود. خورشيد توي برف‌هاي آب شده مي‌خنديد!

 

همانجا بود. كيفش روي زمين. مثل هر روزصبح! توي حياط پشتي. دورتا دور آدم‌هاي برفي شكسته! آب شده! تكه تكه! بدون سر! و تو آن گوشه. نگاهم را از صورتت دزديدم. جاي چشم‌هاي ذغاليت در حدقه خالي بود! سينه‌ام بالا و پايين مي‌رفت و بخار دهانم توي مه گم مي‌شد. دستي به صورتش كشيدم. شال‌گردن راه‌راهش را مرتب كردم و دهانش را با لبخند كجي بستم. كيفم را از ميان برف‌ها برداشتم و ...

                                                                                                                            پاییز ۸۵        

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:53  توسط الهام خیراندیش  | 

شنبه شب بعد از خودسوزي ...

هي جادوگر با توام! آره عوضي جواب بده! چرا روت رو برمي‌گردوني؟ چرا جواب نمي‌دي؟ با خود ديوثتم، كي گفته هر غلطي دلت خواست بكني؟ كي گفته؟ هان! چطور به خودت اجازه مي‌دي؟ آخه احمق نمي‌گي هرچي لابد يه قاعده و قانوني داره! نمي‌گي دنيا بي صاحب نيست كه همينطوري مثل يابو سرت رو مي‌ندازي پايينو قاطي مسائل گنده‌تر از خودت مي‌شي؟ كي گفته تو كارها به اين بزرگي دخالت كني؟  سوار جاروت شو برو تو آسمون. با چوب دستت شاهزاده رو بكن قورباغه، قورباغه رو بكن شاهراده. معجون جووني بساز. اگه كسي گفت داري فضولي مي‌كني! آخه اسمت رو گذاشتي جادوگر شهر اُز! كي گفت اين بلا رو سر مترسك بدبخت بياري؟ اون بيچاره كه همونجا، گوشه جاليز، با مخ پوشالي واساده بود و زندگيش رو مي‌كرد. گيرم هر روز كلاغا ميومدن رو سرش كار خرابي مي‌كردن يا آدماي راس‌راسكي به ريشش مي‌خنديدن. خوب به درك! به تو چه! حالا كه فيلسوف شده خوشحالي؟ به زجر كشيدنش كركر مي‌خندي؟ اي داد بي‌داد از اين زمونه!

بگذريم، آره جونم  تو طالع هيچ مترسكي نياد كه فيلسوف شه!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 10:59  توسط الهام خیراندیش  | 

در ابتدا فقط صداست. تاريكي و صدا. صدا نزديك ونزديك تر مي شود، سرعت مي گيرد. قطاري از ميان غبار از برابرم مي گذرد. توي قطار روشن است. پنجره ها يكي يكي نگاهم را با خود مي برند. قطار خالي از مسافر است. پشت آخرين پنجره كسي خيره نگاهم مي كند، بلند مي شود، دست ها را به شيشه مي فشارد، مي گذرد. صدا دورتر و دورتر!

□□□

 بيداري از پس سرم توي تنم پيچ مي خورد. با شست پايم كه ناخن تيزي دارد كف پاي ديگرم را مي خارانم. نيمي از بدنم زير سنگيني نيمي ديگر خواب رفته، غلت مي خورم و طاق باز به سقف خيره مي شوم. سعي مي كنم چيزي براي ديدن پيدا كنم. دست و پاي نداشته ام از نيمه بيدار بدنم شروع به جوانه زدن مي كند.لابد براي تشنگي است كه بيدار هستم. از جا بر مي خيزم پاي جوانم لحظه اي از رفتن جا خالي مي كند. از تاريكي بيزارم اما از تاريكي پس از روشنايي بيزارتر! چراغي روشن نمي كنم.

سايه ها روي ديوارها مي جنبند. در يخچال را كه باز مي كنم چيزي از پشت صندلي هاي آشپزخانه توي اتاق سر مي خورد. چشم هايم را مي بندم لب بطري را بر لب گذاشته، موجودي قطره قطره در من بيدار مي شود. شبحي روي پرده آشپزخانه مي  رقصد! چشم هايم را مي درانم سايه اي مبهم ، درخت گونه، توي چشمم پررنگ مي شود. يك دست به ديوار دست ديگر به جلو كورمال كورمال پيش مي روم. راه بازگشت به خواب هميشه طولاني تر است . دستم از مبلي به مبلي ديگر، كف پاي برهنه ام از فرش به كفپوش سرد، از كفپوش سرد به فرش زبرتري جلو مي رود. موجي از آب در روده هايم مي پيچد. ترس برم مي دارد. درست مثل افتادن از بلندي در خواب! فكر گم شدن ميان راهروهايي تو در تو از اسباب و وسايل توي سرم شليك مي شود. اتاق من كجاست؟

□□□

راه را يافته ام.انگار وارد معبدي مي شوم. آرام پلك مي زنم. صدا در ابعاد اين اتاق جايي ندارد. نفس هايم شنيده نمي شوند.

بالاي تخت كه مي رسم تمام صداهاي جهان در گوشم زنده مي شوند: شليك گلوله، زوزه سگ، آواري كه فرو مي ريزد. قطاري از برابرم رد مي شود. يك نفر جاي من خوابيده!

                                                                                 مرداد۸۵      

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:31  توسط الهام خیراندیش  | 

 

«از تیله هات بهم می دی؟»

کف حیاط نشسته بود و دمپایی هایش کمی آن طرف تر روی زمین ولو بود. چیزی گوشه لپش می جنبید. موهایش لخت روی پیشانی ریخته بود. یقه لباس سبزش به چرکی می زد و دانه های عرق ریز ریز روی شقیقه ها و گردن آفتاب سوخته اش نشسته بود و دور برش یک عالم گوی شیشه ای کف حیاط پخش بود. هر چند وقت یکی شان را برمی داشت و جلوی چشمش می گرفت و می چرخاند. ابر رنگی داخل گوی می چرخید، آبی،قرمز،سبز.

ابروهایش را بالا داد و اخم کرد.«آخه چرا؟»جواب نداد. تیله ها را یکی یکی داخل شیشه مربای خالی کنار دستش ریخت. تیله ها به کف ظرف می خوردند و تق صدا می کردند. اصرار کردم. شانه هایش را بالا انداخت، پشتش را کرد. انگار مشغول کار مهمی بود و چیزی شبیه مگس در گوشش وزوز می کرد. سرش را به زانو نزدیک کرد. با زانو گوش وشقیقه چسبناکش را خاراند. دولا شدم تا یکی از تیله ها را بردارم، تند روی دستم زد. دستم بدجوری سوخت. با فشار لب ها چیزی که گوشه لپش قلمبه شده بود را پرت کرد. گوی شیشه ای، رنگ رنگ روی موزاییک ها غلت خورد و رفت. و من با پشت دست اشک هایم را پاک کردم. تمام تیله ها را درون شیشه ریخته بود. آنرا دو دستی برداشت و تیله پنچ پر را دنبال کرد که در زاویه دیوار حیاط بین برگ های خشک سوزن سوزن گیر کرده بود.

 

آن روز هم مثل هر روز آمد. «بذار بیاد، من که تیله بده نیستم.» لبه باغچه را دید زد و با احتیاط نشست، هه! از مارمولک می ترسید. یک لیوان دستش بود که با چیزی مدام همش می زد. شیشه تیله هایم را با فاصله از زمین خالی کردم. صدای تیله ها در آمد و او مشغول هم زدن بود. لوله خودکار را گرفت طرف آسمان، انتهایش را انداخت دور خورشید، از سوراخش نگاه کرد. طاقت نیاورد و زود چشمانش را با اخم مالید. دوباره لوله را در لیوان فرو برد و بعد آن را به لب های باریکش نزدیک کرد. زیر چشمی نگاهم کرد، پشت کردم. تیله ها را به ردیف چیدم، همه را به جز تیله پنج پر.

چیزی نگذشته بود که صدای خنده اش بلند در حیاط پیچید و همراه آبشار طلایی روی دیوار به کوچه ریخت. بالا و پایین می پرید. دور تا دورش یک عالم گوی شیشه ای در هوا چرخ می خورد، هزار رنگ!

حباب ها در هوا غلت می خوردند، انگار هیچ عجله ای برای نشستن نداشتند. زیر بزرگترین حباب ایستاده بود، سرش را بالا گرفته بود وفوت می کرد. «هی بالا برو، آره!بالا، بالاتر!»

انگار حباب هم از قهقهه او قلقلکش می آمد و به خوشی او می خندید. یکی از حباب ها نرم نرمک طرفم آمد. چشم کوچکی روی تن بلوری حباب مرا می پایید انگشتم را محکم به تنش کوبیدم. تق، ترکید.

تیله پرچمی در دستم عرق کرده بود. کف دستم را با شلوارکم پاک کردم. داد زدم:«آتش!» تک تک تیله های صف کشیده را نشانه گرفتم. همه شان را کشتم! آن روز درخت انار وسط باغچه هم با دهان باز به تیله های شیشه ای می خندید.

 

                                                                                                تابستان ۸۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 18:57  توسط الهام خیراندیش  | 

 

مي‌خواهم شبي به هيبت كوسه‌اي بالغ به اتاق خوابت بيايم.

توسخن بگويي، من سخن بگويم وكوسه هم سخن بگويد.

لحظاتي بعد رختخوابي بهم ريخته، ملافه‌هاي خوني، و ديگر هيچ.

تنها صداي راديوست كه دستور تهيه سس ماهي را آموزش مي‌دهد

 وباريكه‌اي از نورکه كف اتاق را خط انداخته.

 

 

                                                                      ب- بهار85

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 0:10  توسط الهام خیراندیش  | 

 

یک راهرو باریک و بعدش سالنی چهارگوش پر از میز و صندلی قهوه ای، زنان و مردان میانسالی که رویشان لم داده بودند یا دو دست را ستون زیر چانه همدیگر را تماشا می کردند از میان نگاه های دودگرفته، صداهای خش دار.

بالای میز ایستاده بودم و او صندلی را پس می کشید برای نشستنم. کمان های سایه روشن از میان حباب های شیشه ای روی دیوار پنجه می کشیدند. به محض ورود نگاهم کنجکاو از میزها به آدم هایی که دورشان نشسته بودند زل شد و گوش هایم پر از صداهای درهم. قهقهه خنده زنی که دستش را از زیر شال راه راهش لابه لای موهای سیاه کوتاهش فروبرده بود و با هر ضرب خنده گردن سپیدش را کج روی شانه خم می کرد.

سیگار اول را که آتش کرد، قهوه تلخ را در دهانم مزه مزه کردم. فنجان در دستم چرخید و تکرار حاشیه روی تنه استوانه ایش مرا رنگ به رنگ چرخاند. خاکستر سیگار دم به دم قرمز می شد و بعدش با ضرب مداوم انگشتان داخل زیر سیگاری بلوری جا می گرفت. نگاهش از چشمهایم به جایی نامعلوم سرک می کشید و لبانش بازی بازی دود را توی صورتم فوت می کرد. ته فنجان را با وجود تنگیش سر کشیدم. زیر سیگاری پر بود از جنازه های نصفه نیمه یا ته کشیده.

دستش را برای برداشتن لیوان آب روی میز دراز کرد اما سرفه امانش نداد و آن را پس کشید، سینه ملتهبش را آرام مالاند. سرفه دست بردار نبود. لیوان نیزه ای لب پر را به دستش دادم، نفس عمیقی کشید. آرامش بر چهره برافروخته و ابروان درهم کشیده اش دوید.

نگاهم دوباره برگشت روی سیگار که به دیواره ظرف بلوری تکیه داده بود خرد خرد می سوخت. آن را برداشت و میان انگشتانش چرخاند و نگاهم کرد با ابروهای بال داده پر از سئوال! چیزی نگذشت که پشیمان شد، بی حرف رو برگرداند و پک محکمی به سیگار زد.

سرفه خسته اش کرده بود. چشمهایش را تنگ بهم می فشرد و عمیق نفس می کشید و دستش... دستش روی سینه بود و چهره ای کبود پیش رویم و یک دو نفسی که بالا نمی آمد و من منتظر، لیوان به دست و نگاهی مستاصل که تظاهر به  بی تفاوتی را مشق می کرد.

حرارت و سرخی از صورتش رفته بود و حالا رنگ پریده تر از همیشه با انگشت گوشه لبانش را پاک می کرد با بیزاری انگشت لرزانش را روی رانی که به شلوار سرمه ای رنگ فشار می آورد کشید.

تصویر ماتی روی شیشه میز روسری اش را مرتب می کرد و با دستمال کاغذی سیاهی ریخته زیرچشم چپش را پاک می کرد و با بازی انگشتان خط سرخ دور لبها را محو. لبهایش را بار دیگر لیسید.

سرم گیج  رفت. دستش را خندان دراز کرد، آن را گرفتم و بلند شدم. میز تکانی خورد و ته سیگاری که روی تن زردش هاله قرمز رنگی چرخ می خورد، توی زیر سیگاری پر جا به جا شد.

 

     83                                                                                                                                                         

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 23:56  توسط الهام خیراندیش  | 

اين اتفاق

 بهانه خوبی برای چشم بود

                که بچرخد و

                  بميرد

                  روی گل کنج فرش

: زنبوری که از مقابل چشمان تو / در عکس

                               به زمين افتاد

                                             ■■

مهدی ایمانی مهر ۱۳۸۳

 

 

 

 

 

 

ريشه درخت

آغشته به شوق کشنده زندگی ست.

و خاک

صدايم می زند

از ميان شعر برخيزم

                سپيدپوش

من

از رگ درخت کشيده می شوم

            گياه جوانه می زند 

                   و کتابی

                       قطورتر می شود

مهدی ایمانی مهر- ۱۳۸۳

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 10:14  توسط الهام خیراندیش  | 

خشکه شعر و


بی علف، صحرا


و شبانی که گم کرده نی لبکش را


دلکش را


: هی گرگ!


تو برای رمه بخوان آواز


که رمه، هفت سال خشک


چرا کرد


هفت دشت بی چرا


ليک


شامگاه ششم بی شعر


بره، پستان به دهان باد هم نمی گيرد


زو ... زو ...
زوزه بکش


□□


کدخدا غصه نخور


خواب ديده ام هفت گاو فربه خريده ایم


هفت گاو اخته پر زور


بهار


دوباره دار می زنيم قالی ها را


و پسران دروگر، بر دامن گندمزار


و دختران چشمه به دوش


در آغوش کوزه ها


کدخدا ...


□□


شامگاه نيمه پاييز بود


شامگاه ششم بی شعر


زمستان


خواب رمه آواز گرگ بود و


بهار


همين هفت گاوِ


لاغرمان


هم ...


■■

مهدی ایمانی مهر- ۱۳۸۰


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 17:15  توسط الهام خیراندیش  | 

 

با منقار ضربه ای به تخم زد، گوی سفید با خا ل های طوسی رنگ رویش غلتی زد و جلوی پرنده ایستاد. تند تند پلک می زد و گردنش را به چپ و راست خم می کرد. تمام هوش و حواس مرغی اش پیش تخم بود.

آخر تخم بیچاره تنها توی لانه ای روی بلندترین شاخه تک درخت آن واحه چه می کرد؟ برای لحظه ای متوجه اطرافش شد، تا چشم کار می کرد دشتی مسطح زیر نور خورشید،طلایی، می درخشید. بالای سرش ابرهای سفید در دل آسمان آبی تند تند رد می شدند و دلشوره رفتن را در وجودش زنده می کردند. باز با منقار ضربه ای به تخم زد، تخم مثل دفعه قبل منتها در جهت مخالف چرخید و دوباره سر جای اولش ایستاد. آخر کدام پرنده لانه خود را روی همچه درختی توی همچه واحه ای درست می کند؟ آفتاب کم کم به وسط آسمان می رسید. تشنه اش بود، جایی انتهای آسمان ابر سیاه رنگ دور می شد.همسفرهایش بودند که حالا بدون او می رفتند، او از صبح همینطور بالای سر این تخم لعنتی ایستاده بود و هی چرخش می داد، تکانش می داد و باز نمی دانست اینجا چه می کند. بقیه داشتند به هوای سرزمین های معتدل بال می زدند و او اینجا ... و خودش نمی دانست که چرا؟

دوباره به تخم خیره شد. خواست که بپرد، خواست تا رد به جای مانده از دوستانش را گم نکرده، دنبالشان برود. اما نتوانست. داشت وسوسه می شد. هوای آنکه روی تخم بنشیند بد جوری در سرش نه، در تمام تنش موج می زد. زلزله زیر پرهایش افتاده بود و طوق دور گردنش را تاپ تاپ می لرزاند. نگاهی به ابر سیاه رنگی که در افق زیر نور صبح رنگ گم می شد انداخت. پاهایش را دو طرف تخم گذاشت. تخم یک غریبه بود که روی بلندترین تک درخت این واحه جا مانده بود یا شاید فراموش شده بود. شاید جایی مادرش در دام صیادی پاگیر بود یا به ضرب تیر شکارچی از پا در آمده بود که حالا از دو پا آویزان با بالهای آویخته به کنار خورجین شکارچی پاندول وار تاب میخورد، یا شاید ...

به هر حال تخمی تنها بود که امروز وقتی خورشید پا ورچین پاورچین به آسمان این سرزمین کم درخت پا می گذاشت از دور برق زده بود و او به خیال شی طلایی، به خیال این که خورشید دیگری پیدا کرده و حالا به همه دوستانش نشان خواهد داد که به جز خورشید همگان یک خورشید برای خودش دارد پایین آمده بود. درست روی بلندترین شاخه تک درخت این واحه!و وقتی پایین آمده بود تخم سفید رنگی را دیده بود که توی لانه ای قدیمی می غلتد وسطح صیقلی اش نور خورشید یکتا را منعکس می کند. آنقدر هاج و واج تخم شده بود که به کل فراموش کرده بود که به هوای گرفتن خورشید کوچکتری روی شاخه نشسته است. حالا این وسوسه نشستن روی این لعنتی دست بر دار نبود.«تخمک بیچاره تنها روی این بلندترین ....» این جمله را برای هزارمین بار بود که از صبح می گفت. نگذاشت جمله اش تمام شود به سرعت و با اطمینان روی تخم نشست. نفس عمیقی کشید، سینه خاکستری رنگش تند تند بالا و پایین می رفت. آسمان غروب رنگ به رنگ می شد اما هیچ اثری از ابر سیاه رنگ پرندگان مهاجر نبود. چشمهایش را بست و گذاشت تا با خیال جوجه ها که در فردایی نزدیک سر از تخم بیرون می آورد به خواب رود.

روزها می گذشت وپرنده وقت خود را با پریدن روی شاخه های انگشت شمار تک درخت واحه می گذراند و خود را با میوه های آبدار آن سیر می کرد. اما هیچ گاه جرات دور شدن از لابه لای شاخه ها و رسیدن به دشت طلایی را نداشت.

ته دلش خوشحال بود که تخمک بیچاره را اینجا تنها روی این بلندترین تک درخت این واحه تنها نگذاشته است. گه گاه غروبها دلش برای دوستان قدیم می گرفت و رویای سرزمین های معتدل با آن دریای آبی در سرش جوانه می زد. اما زود با خیال تخم عزیز وجوجه عزیزتر خودش را دلداری می داد. نفس عمیقی می کشید و با خاطری مطمئن کنار تخم دوستداشتنی اش روی بلندترین شاخه تنها درخت واحه منتظر فردا می نشست.

روزها همینطور از پی هم می گذشت و هیچ خبری از جوجه نبود. پرنده بیچاره ناامیدی در دلش خانه کرده بود. پاییز طلایی دشت رفته بود و حالا زمستان سرد و بی برف از راه می رسید و تخم جوجه بشو نبود که نبود.

پرنده بال نوازش بر تخم می کشید، اشک می ریخت، برای جوجه نیامده اش لالایی می خواند ولی جوجه خیال درآمدن از تخم را نداشت. از آن طرف زمستان سرد بیدادگریش را روی آن بلندترین شاخه تک درخت واحه به نمایش گذاشته بود. گرسنگی، تنهایی، انتظار، سرمای بی برف، خواب های آشفته همه وهمه پرنده را دیوانه می کرد. فصل میوه های آبدار درخت گذشته بود وهیچ چیز حتی یک دانه یا کرم خاکی برای خوردن نداشت ومدتها بود که گرسنگی می کشید. یک آن به خودش آمد ودید که با منقار محکم بر تخم می کوبد، اما سعی اش بی فایده بود، هر چه بیشتر می کوبید کمتر نتیجه می گرفت، منقارش درد گرفته بود تخم شکستنی نبود که نبود با عصبانیت به کمک بالها آن را از بلندترین شاخه تنها درخت واحه به زیر انداخت. تخم بر تخته سنگ پای درخت افتاد وتق صدا کرد.

زمستان بود. سوز سرمای بی برف، گرسنگی، دوری از دوستان، رویای خام سرزمین های معتدل همه همه پرنده را کلافه کرده بود و حالا تخمی که ماه ها در خیال گرم نگه داشته بود تا جوجه باشد، طفلک بی پناهی را که او روی بلندترین شاخه تک درخت واحه یافته بود و دلش نیامده بود تنها بگذاردش، قلوه سنگی بود که او به اشتباه برایش لالایی خوانده بود، پر نوازش بر تنش کشیده بود وهیچ گاه متوجه سردی سنگی اش نشده بود.

به دشت خاکستری که چندی پیش طلایی می زد خیره شد. برای آخرین بار منقار محبتش را بر سنگ تخمی شکل کشید، درون لانه رفت و خار وخاشاک را زیر و رو کرد، ترس این که باد زمستان بی برف ویرانش کند تنش را لرزاند. اما طولی نکشید که خودش را درون آسمان دشت خاکستری رها کرد. در آسمان غلت می خورد و پرواز می کرد. با اینکه سوز زمستان بی برف چشمهای کوچکش را می سوزاند وقطره قطره اشک روی دشت می پاشید.       

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 15:24  توسط الهام خیراندیش  |