رنگ ديوارها خاكستري است. چيزي شبيه سنگ. دور و برم پر است از صداهاي درهم و آدمهايي كه ميشناسم، هر كس در گوشهاي مشغول كاري. پسر بچهها كنار ديوار حياط دنبال هم ميدوند. چند نفر توي تاريكي روي زمين نشستهاند و پچ پچ ميكنند. گوشه حياط ديگ گذاشتهاند، دود و خاكستر از آتش زير ديگها زبانه ميكشد. من بيخيال ميان جمعيت چرخ ميزنم.
كنار در ايستادهام. آن طرف ديوار، مردم پر از صدا و هياهو ميگذرند. چرخ لبو فروش قژقژكنان از جلوي پايم رد ميشود. چراغهاي زنبوري توي كوچه خاموش و روشن ميشوند. كسي آنطرفتر شيشكي ميبندد. زن كولي كودكي در آغوش دارد. جلو ميآيد، كودك را لاي پارچه رنگ و رورفتهاي پيچيده است. از من ميخواهد كودك را به عماد برسانم. ميگويد: "بچه مريض است. از ديشب بد حال شده." ميگويد: "عماد شفا ميدهد". صورت عماد توي سرم لبخند ميزند. كودك را در آغوش ميگيرم، سبك است. قرار است عماد شفايش دهد. دور حياط ميچرخم. از آدمهايي كه چهرههاشان هيچ شبيه ديروز نيست، سراغ عماد را ميگيرم. آخرين بار عماد را توي درگاهي حياط پشتي ديدهام، آنجا ميروم. كودك در آغوشم است. از عماد ميپرسم. هيچكس عماد را نميشناسد. گرماي تن كودك را روي دستهايم حس ميكنم. خسته شدهام، كلافهام. وسط حياط ميايستم. داد مي زنم: "عماد!" هيچكس از فرياد من بر نميگردد. كسي جوابم را نميدهد. چهره كودك سياه و درهم پيچيده است. زن كولي گفت عماد شفايش ميدهد.
عماد را پيدا نمي كنم. توي حجرههاي تودرتو و تاريك سرك ميكشم. از پسري با چشم هاي آبي ميپرسم:"عماد از اقوام تو بود. حالا كجاست؟" با چشمهاي گرد آبيش خيره نگاه ميكند، ميرود.
كودك در آغوشم است. تنش داغ است. در گوشهاي از حياط مينشينم. حوض وسط حياط پر از آب است، آب از اين حوض توي جويها دالان به دالان پيش ميرود. مشتم را پر از آب مي كنم و توي دهان كودك ميريزم. صورتش باز ميشود. ديگر چشمهايش را تنگ در هم فشار نميدهد، زمين ميگذارمش. مسير يكي از جويها را ميگيرم و ميروم.
ديوارهاي حياط به باروهاي قلعه ميماند. آسمان سياه است. ديوارها خاكستري، اتاقها تودرتو. نزديك ديوارها كه مي شوم مردم شبيه كوليها ميشوند. ياد كودك ميافتم. چند وقت است كه تنها توي آخرين حياط رهايش كردهام؟ چند روز، چند ساعت؟ خاطرم نميآيد. تمام حياطها را ميدوم. تمام دالانهاي پيچ در پيچ. پلههاي سنگي را رد ميكنم. هندوانهاي روي پلههاي خاكستري به زمين ميافتد. چراغهاي زنبوري تكان تكان ميخورند. به حياط آخر كه ميرسم ديگر نفس ندارم. هنهنكنان كودك لاي پتو را در آغوش ميگيرم. چهره كودك كبود شده، چشمهايش از حدقه در آمده، دهانش باز است انگار دارد فرياد ميكشد اما من صدايي نميشنوم. چشمهايش دريدهتر ميشوند. دستهايش را توي شكم جمع كرده، درد ميكشد. بدن سفت و مچالهاش را به سينهام ميفشارم فرياد ميزنم:" دارد ميميرد!" داد ميزنم، كمك ميخواهم. پشتم ميلرزد. كودك را به قلبم ميفشارم تا صورت وحشتزدهاش را نبينم. توي حياطهاي تودرتو ميدوم، توي همه حياطها داد ميزنم: " دارد ميميرد! ...من آب دادم، من عماد را پيدا نكردم... دارد از درد ميميرد! من آب دادم..." به ديوارها ميرسم، رنگ آدمها فرق ميكند. عماد را صدا ميزنم كسي جوابم نميدهد. بچه را روي دست ميگيرم، سرش متلاشي شده. كودك قطره قطره نه، مثل سيل از لاي پتو به روي خاك خاكستري ميريزد. من داد ميزنم، من با تمام وجود هوار ميكشم: "بچه مرد! بچهام مرد." لاشهاي مرده لاي پتو توي دستانم است. لاشهاي به كوچكي يك موش مرده. پوستش زير چشمها و زير گونهها چين خورده، مثل پيرزنهاي سالخورده. لايه لايه چروك برداشته. جنازهي كودك توي دستانم لاي پتوست. كسي توي باغچهي روبرويم گل ميكارد. آدمها، كوچك و بزرگ، آشنا رد ميشوند. كسي صدايم را نشنيده است. "كودكم را، بچهاكم را، كجا دفن كنم؟"

