این دلتنگی گهگاه
هوای سرد صبحی است
که کلاهم را
تا روی گونه به پایین کشید
من رفتم
با چشمانم
و از روی پل گذشتم
با کوله باری از کتاب و خواب و ترانه
و خیال ابروهایی که امروز...
...پیوستگی گذشته را ندارد.
من رفتم
تا پشت سرم فرو بریزد.
بیست و ششم مهر ۱۳۸۸
این دلتنگی گهگاه
هوای سرد صبحی است
که کلاهم را
تا روی گونه به پایین کشید
من رفتم
با چشمانم
و از روی پل گذشتم
با کوله باری از کتاب و خواب و ترانه
و خیال ابروهایی که امروز...
...پیوستگی گذشته را ندارد.
من رفتم
تا پشت سرم فرو بریزد.
بیست و ششم مهر ۱۳۸۸
این نشستن نیست
وقتی نشسته ای
منتظر معجزه ای
میان رفت و آمد این همه کرگدن
که مهره های گردن شان
با چرخیدن بیگانه ست.
بعضی چیزها هیچوقت تغییر نمی کنند.
بعضی وقت ها هیچ چیز...
چطور می شود که پنجره ای باز
درست روبروی این پنجره
باز شود.
اردیبهشت ۱۳۸۸
آرام...
آرام آرام همین گوشه بمیرم را زل زده ام
اگر
اتفاقات بیرون آغوشت امان بدهند
این همه هیاهو که هیچ!
همین گوشه در من هزار کنج می شود
که روز و شب اش
بی خورشید و ماه بگذرند
آرام آرام...
از اینجا بیرون
چه بی جا
چقدر جا مانده ام.
۲۲ شهریور هشتاد و دو
۱-
پشت اين مردمك
غريبهاي براي رهگذران فال ميگيرد.
ميپرسي چرا؟
آدم به رنگ خودش بميرد بهتر است
تا تمام راه
خاكستري باشد.
... و چشمهايش به رنگ چشمهايش
و دستهايش مثل دستهايش
زاده ميشود...
۲-
مثل رودخانهاي خاكستري
به خيابانهاي شهر ميريزند و
پايشان رفيق سنگفرش ميشود.
فقط يكي به آنطرف نميماند
كم كم فكر ميكنم نكند از ماست.
۱-
همهي اينها را غريبه توي دستم ديده بود
حتي بيشتر
شايد از تمام آسمان بيشتر ستاره توي چشمش بود.
...به رنگ چشم هایش می خندید
شك نكن توي دستت خوانده
از خاكستري
خبري...
۲ي پايان-
شبهاي ابري
آدم
هوس ميكند به رنگ باران بميرد
تا جنازه اش را کسی نشناسد
احتمال رنگ خودش را كه ورق بريزي
ماه
از شبهات فرار ميكند.
اين همه زحمت
فقط به خاطر ديوانهاي ست كه ادعا ميكرد شاعر شده
نه!
پشت اين مردمك
غير از كوري
رد پاي هيچ غريبهاي نبود.
۲۴/۰۶/۱۳۸۲
ديوانه ميكند
فكر تو با يك سبد ماهي از دريا برگردي
ول نميكند صدايت را
در موج بپيچد باد و
من
ديوانه برقصيم!
روي صخره
زوزه ميشوم و نصيبم نميشوي از خواب / پلك ميزنم و
همه جا هست
رد پايت
موج را ميبرد تا دور و
من
روي دماغه
بو ميكشم ترا در باد ميپيچد صدايت / از دور
پيداست رفتهاي.
ماهي .... ماهي....!
چهار جمعه بازار ميگذرد.
تمام بندر را سياه پوشيدهام.
ماهي...
ماهي...
ماهي...
زمستان 1381
پ.ن:
عقب نشینی سطرها دلیل عقب نشینی من نیست.
گفته بودم ساعت چهار
قرار بود اول سلام کنم
انگشتم که به ماشه رفت ترسیدم.
پلنگ لنگ
کنج بوته خزید
من ماندم
با نقطه ای درشت
درست
وسط پیشانی...
من بايد از يكي
يكي از شاخه هاي
اين شاخه هاي سست رويا
معلق بمانم
با چشماني بسته
و خوابي كه مدام
گدار رود
فرصت خوبي نبود
براي عبور
و در قسمت كم عمق خواب
صدا، صداي فنر بود و جير جير تخت
- يك نفر دارد راه ميرود.
تقلاي قوت گرفتن ريشه لاي شن
و تخمين زمان سقوط درخت
بازي عادلانهاي نيست.
من گريه خواهم كرد
مثل بچهاي كه توي پيادهرو
دستش ول ميشود
و ريههايم خيس
مثل كسي كه شنا بلد نيست...
قسمت كم عمق خواب
وقت هواخوري ريشه
نه وزني كم شد ازمن
نه گوزني كه از سمهايش ستاره بريزد
صدا، صداي فنر بود و
تخت
خسته
به غژغژ افتاده زبان بسته
زير تقلاي فرار
- يك نفر دارد در ميزند
سخت نيست
حدس آخر بازي
وقتي لاي پلكم كبريت
لاي دندانم ناخن
توي سرم
خروس
ساعت
همهمه
همه
يكي
دارد
ميدرد!
رگهاي دستم را با پنجهي شير
شاخه شاخ ميزند به شكم
محكم
در ميزند يكي...
من خوابم!
بغض رويا ولم نميكند.
كسي كه پشت در در ميزد
فريب خورده برميگردد...
من خواب نيستم!
خستهام.
« برای تریا و بچه های قدیم »
... تش به تنش چسبيد
دويد
از نفس
پريد
كف رود
سنگ بود
كه دراز كشيده بود
تن
نيمه ماهي و نيمي
من
در شگفت از اين شباهت بي معنا
صدايش كردم
برگشت
پشت سرش هيچ نبود
شكل رضا
روي موتور
روبروي سينما ...
ساكت بود.
مثل لبهاي ماهي
وقتي فقط آب ميخورد
گفتم آ...
تش به تنش چسبيد
دويد
قطره
قطره قطره
قطرهي آب
آبشار نياگارا
رودخانهاي كه خودكشي شد
توي شيشههاي خالي
پشت كافه
كه هر شب
خيس ميشود اين ملافه
حالا ما گفتيم زده!
شما هم بگو عرق كرده...
لابد!
سینه سرخ ها
نشان انفجار آواز بر سینه هاشان
از میدان مین مهاجرت میکنند....
پسرک داشت دنبال پروانه می دوید
همین که نبض انگشتانات
روی گردنم بپرد
دست گیرم میشود خوابت برده
حتا میتوانم بترسم
از اینکه جانات در برود...
آن وقت
تمام دختران جهان را بغل خواهم کرد
و از نبودنات هق هق.
خوابم نمیبرد...
شعرم میآید و نمیشود بنویسمش....
تکان بخورم بیدار میشوی.
این اتفاق
بهانه ی خوبی برای چشم بود
که بچرخد و
بمیرد
روی گل کنج فرش...
زنبوری که از مقابل چشمان تو در عکس
به زمین افتاد.
بهار ۱۳۸۴
تهران را با «طای دسته دار» که بنویسی
بر می گردم به کوچه باغ خاکی
خانه پدری
سه نسل ریشم را می تراشم و
همانجا
از روبروی آینه جم نمی خورم
تا دق الباب آمدنت...
... کل می کشند و
سرمه و سرخاب می کشند و
توی لباس دامادی پدرم چقدر شبیه من بود.
آنقدر منتظر چیزی بود
که چند سال بعد
درست وسط میدان انقلاب
دارش زدند
حول خیال و حوالی دروازه دولت امروز!
گفته بودم که از روبروی آینه جم نمی خورم
قهوه قجری به سلامتی کلاه پهلوی
فنجان من به لب رسیده
تا دق الباب آمدنت
بهار ۱۳۸۲
... ميدان امام حسين باشد، غروب باشد، تو سيزده ساله باشي ... بخواهي به خانه برگردي و خانه را خواب برده باشد ...
ميانهي راه با خودت فكر كني : بزرگ ميشوم و خوشبخت. از ميان ياسها و كافهها ، درست همانطور كه در نقاشيها جاده به افق ميرسد به متممش فكر نكرده باشي و حس غروب ستون مهرههايت را ...
حالا اگر چند سال بعد مسيرت بيفتد سمت كافه نادري يا خوابت را كج رفتهاي يا كسي پشت ميز كنج كافه سيگارش را براي تو دود ميكند . ترديد نكن ! سيگار براي سلامتي مضر است و تو ، دندانهايت را كرم زده ...
لبخندت را از آينه ميدزدي و در رياضتي رندانه چهل سال از خودت خبر نميگيري .
.
.
شهر پر شده از پستچيهايي كه يا نامه ندارند يا لباسشان را با معلم و شاعر و سبزيفروش تاخت زدهاند . مرتاضها مقاله مينويسند و تو مجبوري خوابهايت را به عاريه بدهي ... يادت ميافتد چهل و چند سال است به هيچكس زنگ نزدهاي. فقط چند بار رفتهاي امامزاده طاهر ، سر قبر غريبهها نشستهاي و چند جمله را از حفظ زمزمه كردهاي .... هوا سرد شده، لثههايت از سرما می ترکند و خون را با بزاق دهانت تف می کنی ...
چند سال ديگر ادامه بده. آدميزاد زماني كه مايوس ميشود ميميرد!
آن تصويري كه ميگفتم
پخش و پلاي اين سالها شده
سالهايي كه ديگر ندارم .
ابروها پيوستگي گذشته را ندارند
گرد هجري شمسي بر شامگاه گيسوان نشسته و
يك فرق عمده ديگر :
كمي پير شده ام .
اما اين شب مهتابي و
تكه اي صداي ساز همسايهي بالايي
اين سر پر باد را
بيخيال خواب ...
بچه كه بودم
پنجره مان به سادگي باز ميشد و آن تصوير
كلمات دستشان به دوستي دراز بود و هيچوقت برق جمعه نميرفت
تا چند سال
باران بيايد و باد
توي سرم بپيچد و
آن تصوير ...
چند روزيست بد سرفه ميكنم
دكترم گفته ديگر كتاب نخوان
وگرنه به پنجاه نميرسي .
بهتر !
ديگر خسته شده ام از اين حفرهي لعنتي توي سرم .
كم كم
بايد بخوابم .
آبان 83
كتاب كه ورق ميخورد
فقط زبان ميزني انگشت را ورق
عمود
مقابل بيني
هيس...
تا ورق كه ميخوري
نپرسم چرا حرف نميزني.
اصلا شايد اشتباه شده ...
كسي اينجا نيست ؟؟؟
اشياء اصواتي هستند كه از دهان من كه نيستم خارج نميشوند.
فقط تو دوم شخص قدرقدرت هستي
و از اين به بعد
تمام پنجرهها بايد براي تبريزيهاي پيادهرو
زيرنويس " سوسوري " بنويسند .
قبول !
براي حرف زدن دير است .
بايد لباس نظام بپوشي و
عرض كتابخانه را قدم ...
روي صفحه گرامافون
صداي سوزن
بلندتر از صداي بنان ميخواند.
از قصر بلور
و شاهزاده اي كه حجابش آينه
روز قصه كه به نيمه رسيد
شب ستاره نداشت
و مادربزرگ
حوصله...
... این معدن عظیم
با هزاران هزار کارگر بی خیال!
دست در جیب....
میان گندمزار گم شد و
ماه
توی عکس آب
شاعر خندید...
مرغ از قفس پرید و فقط چند قطره خون
پای درخت کاج دوباره سه سیب سرخ
از چنگ من چکید و فقط چند قطره خون
آن شب که داس فلسفه ها کند می برید
تیغی گلو برید و فقط چند قطره خون...
پاييز قصه...
كاغذ زرد و
شب و
كلاغ
تا خانه اش رسيد و...
فقط چند قطره خون .. ... ... . ... . .. .... ..
جنون
باز كوك سفت گيتار .
۱۳۷۷بود...
كه تا فرحزاد رفتم و
چاي داغ ، زير قفس قناري و
برگشتنم با خداست...
اگر بي خدا برگشتم
نه به كوه شك كن
نه به اين همه قرص خواب.
روي تاقچه /عكس زير
متعلق به فرديست كه مدتهاست از خانه خارج شده كه سيگار بخرد.
براي خانه
پلاك و
زنگ و
براي اين همه گربه
ديوار بخرد.
از يابندگان
تقاضاي خير و بركت و هر شب جمعه خيرات براي همسايه وعرق خرما براي ورثه و
... نامبرده ، دجار اختلال گراس مي باشد.
لب تر نكن
كه چاي گلستانم آرزوست
زير
قفس
قناري.
تير ۸۰
روی خط افق
رژه می روند...
...گذرنامه ی خورشید
باطل شده .
مگر این بادبان ها به دادمان برسند
ناخدا فریاد زد
بیرق ها را بخوابانیم بهتر است
باد کم می آوریم
□□
روز بخوابیم و شب برویم بهتر
چادر به سر
با سایه یکی می شویم
تا باد هم بویی از ما نبرد
من گفتم
□□
نه!
پاروی دستها افاقه نمی کند
انگشت عرشه ناخدا را نشانه گرفته بود
حرکت / هیچ
جز فرو غلتیدن چند قطره عرق
بر پیشانی پیرترینشان
که از عاقبتشان
خوبِ
خوب
□□
هنوز زنده ام
یعنی روز می خوابم و شب
با سایه یکی می شوم
اما گاه گاهی
دچار چیزی / کابوس
می شوم
که تلخِ
تلخ
وقتی می پرم
دستانم بوی خاک می دهد
خراش می خورم
و بر پیشانیم
چند قطره درشت ...
■■ 1384
گستره ی نبرد
دو شیر شرزه پنجه در پنجه اند بر نقش بیرق و
ما
دشمن مان
هنوز نیامده...