تبليغاتX
بی ایوان

شانه‌هایش تکان می خورد، شانه‌های لاغرش که با استخوان ترقوه‌ی باریکی به گردنش وصل می‌شد. چقدر دلم می‌خواست ترقوه‌اش را ببوسم، درست روی برآمدگی‌های زیر گلو. ولی او داشت گریه می‌کرد، آن هم طوری که احساس می‌کردم هیچ‌کاری برای تسکین دادنش نمی‌توانم کنم. درمانده نشسته بودم و پوست خشک کنار ناخن‌هام را می‌جویدم. یک ساعت پیش دیوار برلین هیچ اهمیتی نداشت. وقتی در اخبار دیروز دیدم که دیوار برلین فروریخته حتی حدس هم نمی‌زدم که چقدر می‌تواند بر زندگی من موثر باشد. من! که آن همه عاشق بریده بریده حرف زدنش بودم. گفتم: «آخه اینا چه ربطی به هم دارن؟» نگاهم کرد. با چشم‌های سرخ و بینی متورم چقدر زشت شده بود. ولی هنوز عاشقش بودم. انگار فهمید که هیچ تلاشی نمی‌کنم از چشم‌هایش چیزی بفهمم. توقع زیادی هم بود. با آن سرخی خون‌گرفته‌ی چشم‌ها. بغضش را قورت داد. کمی مکث کرد و بعد خیلی آهسته، خیلی آهسته و شمرده توضیح داد: «دیگه، بعد از این، هیچ چیز، هیچ چیز، هیچ چیزی خوب رو از بد، جدا، نمی‌کنه». چشم‌هاش خیلی سرخ بود. بیشتر از آن که متوجه معنی حرفش شوم. «ببینم، تو کمونیستی؟ آنتی کمونیستی؟ دیوار برلین کدوم بد رو از کدوم خوب جدا می‌کنه؟ اصلا این دیوار کوفتی احمقانه چه ربطی به رابطه‌ی ما داره؟ هان؟» «اون یه نماد بود، مهم نیست خوب کدومه و بد کدوم، مهم این بود که واسه هر آدمی یه معنی داشت. دیوار بود». بینی و لب‌هاش پیچید به هم و زد زیر گریه. دوباره.

این خیلی گیج‌کننده بود. چرا نمی‌فهمیدم منظورش دقیقا چیست؟ خزیدم به طرفش: «منظورت از این حرفا دقیقا چیه؟ چرا حرفای بی‌سروته می‌زنی؟» سیخ نشست انگار که بخواهد جلوی هر تماس من را با خودش بگیرد. «نمی‌شده توضیحش داد، دنیا جای غیرقابل اعتمادی شده، آدمی که تو دنیاش دیواری نداشته باشه نمی‌تونه به هیچی تکیه کنه، بیشتر از همه به یه آدم دیگه». صداش سرد بود. عین دست‌هاش. «متاسفم. دیگه نمی‌تونم ادامه بدم». خنده‌ام گرفت. مثل آدم‌های سریال‌های تلویزیونی حرف می‌زد! از حرفم عصبانی شد. فریاد کشید. بلند شد. حرف‌های نامفهومی هوار کرد روی سرم... رفت.

**

مدتی طول کشید تا از گیجی فاجعه‌ی ویرانی دیوار برلین بیرون بیایم. روزهای زیادی نشستم و به دیوار فکر کردم. و به دختری که دنیایش را روی دیواری وسط یک شهر دور، خیلی دور، بنا کرده بود. تحسین‌برانگیز بود و وقتی بیشتر فکر می‌کردم، غبطه‌برانگیز هم. دست می‌کشیدم زیر گردنم و سعی می‌کردم سفتی ترقوه‌ام را زیر انگشتانم دنبال کنم.لب‌هایم بی‌حس می‌شد. انگار چسبانده باشمش روی ظرف یخ. باید وزن کم می‌کردم.

دیوارها همه مثل هم بودند. بی‌شمار دیوار در این دنیای لعنتی وجود داشت و فقط یکی از آنها با هر آجر خود زندگی من را فرو ریخته بود. دیوار برلین آجری بود؟ یا بتونی؟ خراب کردن یک دیوار از بتون به درازای یک شهر واقعا کار سختی است. چقدر این موجود نیمه دیوانه‌ی عزیز را دوست داشتم.

**

به سختی راضی‌اش کردم یک بار دیگر هم را ببینیم، در سالن همان سینمایی که فیلم‌های زیادی در آن دیده بودیم. مهاجر حاتمی‌کیا روی پرده بود اما اهمیتی نداشت. کنارم روی صندلی‌های نیمکت‌وار سینما نشسته بود و به پوسترها و عکس‌های فیلم نگاه می‌کرد. آنقدر پرت و پلا گفتم تا حواسش به من جمع شد. چشم‌هاش دیگر سرخ نبود و همین آرامم می‌کرد. «ببین، اگه بدونی تو دنیا دیوارهای دیگه‌ای هم هست که خوب رو از بد جدا می‌کنه چی؟»، «مثل دیوار اتاقت؟» از تمسخر توی صدایش لذت بردم. خیالم راحت شد که هنوز به آن دیوار فکر می‌کند. دیواری که بارها او را به آن چسبانده بودم و بوسیده بودمش... ولی خوب، الآن وقت حرف‌های جدی بود. سعی کردم لبخند بزنم. به چشم‌هاش خیره شدم:«نه، نه، مثل دیوار چین». نه، نه، مثل دیوار ندبه! چرا گفته بودم مثل دیوار چین؟ مردمک چشم‌هاش گشاد شد. سوراخ‌های بینی‌اش هم، انگار که می‌خواست هر کلمه حرف مرا از هر منفذ تنش جذب کند. جملات تند دیوانه‌واری برایش ردیف کردم و حواسم جمع بود به جای دیوار ندبه بگویم دیوار چین. چه فرقی می‌کرد برای من؟ فقط می‌خواستم کنار این آدم بمانم. این آدم که ترقوه‌ی باریکی داشت و وقتی کتاب می‌خواند چشم‌هاش گشاد می‌شد –درست مثل حالا- و دهانش غنچه. و من عاشق وقت‌هایی بودم که سعی می‌کرد قانعم کند ادبیات عامه‌پسند سهم زیادی در خودباوری زنان خانه‌دار دارد.

حرف‌هایم که تمام شد لبخند زد. دستم را فشار داد و خیلی آهسته انگار که از به واقعیت رسیدن این سئوال معصومانه بترسد پرسید: «اگه اینم خراب شد چی؟» خیالش را راحت کردم که دیوار چین سیاسی نیست و به عنوان تنها مصنوع انسانی که از کره‌ی ماه می‌توان دیدش حفظ می‌شود. بعد نفسی به آسودگی کشیدم. جدا چه کسی خیال داشت دیوار چین را خراب کند و دوباره چیزهای خوب دنیا با بدی‌هایش به هم بیامیزد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:42  توسط نرگس حسن لی  | 

من گم شده در ازدحام دست‌هاي خالي و چشم‌هاي آكنده‌ام، كه تن مرا مي‌بلعند و نگاهم را تف مي‌كنند توي جوي آبي كه مي‌رود به زباله‌داني انتهاي شهر. تا دست كوچك كبره بسته‌اي مرا از لجن‌هاي آغشته به دود و نفرين بيرون بكشد و زير لباس قايم كند، هزار بار مي‌ميرم و زنده نمي‌شوم.

مرا گذاشته روي تاقچه كه نه، گوشه‌ي كپر، روي همه‌ي غنيمت‌هاي كبود شده از درد. شب كه مي‌آيد نگاه خسته‌ي پيرش مهربان مي‌شود با من، و من ... خوشحالم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:9  توسط نرگس حسن لی  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 9:52  توسط نرگس حسن لی  | 

کمي از ظهر که بگذرد پابه‌پا کردنم جلوی در خانه شروع می‌شود. خانه‌شان روبروی خانه‌ی ماست درست. با در سبز بدرنگ. همه‌چیز این خانه بدرنگ است. در سبزش، سیمان خاکستری دیواره‌اش، پنجره‌های آهنی قهوه‌ای‌اش و از همه بدرنگ‌تر آن پرده‌های کرمی رنگ که به قول مادرم مثل آب دهن مرده وارفته است. روی دیوار سیمانی‌اش هم بیشتر از همه‌ی دیوارهای این اطراف فحش و نوشته دارد. یکی‌شان را خیلی دوست دارم که با ذغال اما درشت و واضح نوشته: چرا اون روز بهم زنگ نزدی مسعود. نوشته گوشه‌‌ی پایینی دیوار شروع شده و به مسعود که می‌رسد پایین‌تر هم رفته. خط نه چندان خوشی که بچه‌گانه نیست و بزرگتر که بشوم مطمئن می‌شوم کار خود مسعود است. غرق کج و کولگی نوشته‌هایم که صدای تق‌تق کفش‌های زنانه‌ را می‌شنوم و دقت که کنم تپ‌تپ کتانی‌های بچه‌گانه را هم تشخیص‌ می‌دهم که می‌دانم آبی‌ست. اگر برگردم می‌بینم که لی‌لی نمی‌کند مثل همه‌ی بچه‌های دیگری که دیده‌ام. مثل مادرش راه می‌رود. مثل زنی کامل. مادرش خسته است. این را از بند کیفش می‌فهمم که دارد از روی شانه سر می‌خورد و از روسری‌اش که درست وقتی پا به خانه‌اش می‌گذارد می‌لغزد و روی شانه‌هایش می‌افتد. در بند برداشتنش نیست. غیر از من هم که نابالغم کسی در کوچه نیست که نگاهشان کند. خوشحالم که هنوز آنقدر بزرگ نیستم که پدرم مرا هم مثل برادرم زیر مشت و لگد بگیرد و بهم بفهماند نباید زیاد دور و بر زنک و خانه‌اش بپلکم. همه همینطور ازش اسم می‌برند، و من می‌دانم به خاطر اینست که او زن خرابی‌ست.

به دو سه طبقه را بالا آمده‌ام و نفسم به سختی درمی‌آید. پشت دیواره‌ی پشت‌بام کمین کرده‌ام و منتظرم که وارد اتاق شوند. از اینجا، از پنجره‌ی بزرگ آهنی که پرده‌هایش را فقط شب‌ها می‌کشد همه‌ی خانه‌شان معلوم است. همه‌ی یک اتاق‌خواب کوچک و دری که به آشپزخانه باز می‌شود و در بزرگ‌تر دیگری که آنورش یک مثلا مهمانخانه است. آمده‌اند تو و زنک دارد مانتو‌اش را در‌می‌‌آورد تا بعدش غذایی بخورند و زنک بخوابد و او هی بازی کند و شعر بخواند و جلوی آینه خودش را نگاه کند که مانتوی مادرش را تن کرده و دارد روسری را روی سرش مرتب می‌کند. روسری را هی عقب می‌دهد و جلو می‌کشد. گره‌اش را باز می‌کند و لبه‌‌هایش را روی شانه می‌اندازد. دو طرفش را باز می‌کند و از زیر روسری دست می‌برد توی موهایش و فکر می‌کند اینطوری چقدر شبیه مادرش می‌شود. به خودش لبخند می‌زند تا زیبایی چال کودکانه‌ی روی لپش را ببیند. دلش می‌خواهد بزرگ‌تر باشد و به جای کتانی‌های آبی، کفش‌های پاشنه‌دار مشکی بپوشد و بتواند از رژلب‌های مادرش استفاده کند، که همیشه توی کشویی‌ست که درش قفل است و مادر قدغن کرده دست زدن بهشان را. می‌رود از توی کمد دیواری کفش های پاشنه‌بلند سیاه بنددار براق مادرش را می‌آورد و می‌پوشد. نمی‌تواند با این‌ها راه برود چون زمین می‌خورد و مادرش بیدار می‌شود. فقط می‌ایستد، دامن مانتو را جمع می‌کند توی دست‌هاش و چند دقیقه‌ای به پاهایش توی کفش پاشنه‌بلند سیاه براق نگاه می‌کند. بعد درشان می‌آورد و سرجایشان می‌گذارد و کمی بعد کنار مادرش دراز می‌کشد و بدون این‌که بخوابد خودش را مثل بچه گربه‌ی مریضی به تن بی‌حس مادرش می‌مالد.

می‌روم پایین تا برای دو ساعتی که معلوم نیست کدام گوری بوده‌ام جواب پس بدهم و سرم پر است از خیال این‌که کاش من آن بچه‌گربه‌ی مریضی‌ بودم، که کنار مادرم که اوست خوابیده‌ام و منتظرم عصری بیدار شود. برایم کارتون تام و جری بگذارد. یک ظرف میوه هم بیاورد. با هم کارتون ببینیم و میوه بخوریم و بخندیم و بگوید دیگر به لباس‌هایش دست نزنم. من بگویم چشم و طوری بخندم که بداند فردا هم همینطورها سرم را گرم می‌کنم و او هم بخندد. و من بهش بگویم چقدر چال روی گونه‌اش که تازگی‌ها دارد چین می‌خورد خوشگل است. و مادرم چشم‌هاش برق بزند و هی لپ‌هایم را ببوسد و قربان صدقه‌ام برود و بعد چشم‌هاش تاریک شود و برود داروهایم را بیاورد و با قربان صدقه قرص سفید را به خوردم بدهد. بغلم کند و مثل آنوقتی که خیلی کوچک بودم به سینه‌اش بچسباند و هی تکانم بدهد و من فکر کنم کاش همان موقع بود و من دهانم را می‌چسباندم به سینه‌ی پر از شیرش. خوابم ببرد و مادرم مرا روی زمین بخواباند و لالایی‌اش بشود هق‌هق تلخی که بیدارم نمی‌کند. پتو را بیندازد روی من و خودش کنارم مچاله شود و دلش مادری بخواهد با سینه‌ی پرشیر و هق‌هقش بلندتر شود و من باز بیدار نمی‌شوم بس که خوابم سنگین شده. من که خوابم، مادرم ظرف‌ها را بشورد و اتاق را مرتب کند و قبل از آنکه جلوی آینه دستی به سر و رویش بکشد پرده‌ی ضخیم بدرنگ را بکشد که دیگر نشود از پشت بام خانه‌ی روبرو همه‌ی خانه‌ را دید که اتاقی کوچک است با دو در به آشپزخانه و مهمانخانه.

روزی هرچه جلوی در خانه پابه‌پا می‌کنم صدای تپ‌تپ کتانی‌ها را نمی‌شنوم. می‌روم تا سرکوچه و برمی‌گردم و نمی‌آید. تکه‌گچی برمی‌دارم و آسفالت تکه‌تکه‌ی پیاده‌رو را خط‌خطی می‌کنم. صدای مردی سرم را بلند می‌کند، که از من می‌پرسد می‌دانم آن‌ها کجا هستند و کی می‌آیند یا نه. می‌گویم که نمی‌دانم، اما نمی‌گویم که من هم دلم می‌خواهد بدانم، وتازه نگران او هم هستم که نکند به موقع نرسد و داروهایش را نخورد و نکند حالش بد شود از مریضی‌ای که نمی‌دانم چیست. مرد تا سرکوچه می‌رود و برمی‌گردد و پنج دقیقه‌ای جلوی خانه‌شان پا‌به‌پا می‌کند و بعد می‌رود. من اما دو روز منتظرش می‌شوم و روز سوم است که می‌بینمشان که آرام‌آرام می‌آیند و زنک ساکی هم دستش است و شاید مادری دارد که ساکش را ببندد و برود پیشش دوروز بماند و او دوشب قصه‌های مادربزرگانه بشنود و تا ظهر بخوابد و مدرسه نرود و آنقدر بهش خوش بگذرد که حتی اگر قرص‌هایش را هم نخورد چیزیش نشود. مادرش هم فرصتی کند سرش را بگذارد روی سینه‌های پلاسیده‌‌ای که بوی پیری می‌دهند و پرند از آرامش خواب بی‌دغدغه‌ای که هرکسی گاهی دلش می‌خواهد توی سینه‌ی مادرش پیدا کند.

می‌دوم بالا و پشت دیواره که نفس‌نفس‌زنان می‌نشینم، یادم می‌آید محله‌ی ما محله‌ی آبرومندی است و تا حالا از این چیزها نداشته‌ایم، و محمودآقا که خودش بیست سال در این محل زندگی کرده بود نبایست خانه‌اش را بدون پرس‌وجو به این زنک بی‌آبروی سلیطه می‌فروخت. که همیشه آرایش دارد و هرروز هم مهمان‌های مشکوکی دارد که عصر می‌آیند و شب می‌روند و گاهی تا صبح هم می‌مانند و همیشه هم مردان تنهایی هستند که قیافه‌های عوضی دارند. این‌ها را مادرم پشت تلفن برای عمه‌ام می‌گفت که خانه‌شان دو کوچه بالاتر بود و از حال و روز همه‌ی همسایه‌های ما خبر داشت. و یادم آمد مردی که آن‌روز دیده بودم قیافه‌ی عوضی نداشت. مثل سگ بی‌صاحبی می‌مانست که دلش می‌خواست کسی بود که دست‌هایش را بو می‌کشید و پایین پایش می‌خوابید. سرک می‌کشم و می‌بینمش، که جلوی در محل سگ هم به من نگذاشته بود و انگار نه انگار دوروز مراقب خانه‌ی بدرنگشان بوده‌ام و حالا منتظر یک سوتم که جلو بدوم و دست‌هایش را بو بکشم و مطمئنش کنم نگذاشته‌ام کسی به خانه‌شان نگاه چپ کند.

از در راه‌پله‌ها كه كنار در آشپزخانه است مي‌آيند تو. لباس‌هايشان را عوض مي‌كنند و كنار هم مي‌خوابند. نه غذا و ميوه مي‌خورند، نه كارتون مي‌بينند. فقط مي‌خوابند. هردو چسبيده به هم. مادرش شايد بيشتر از خود او به اين چسبيدن نياز دارد. بچسبد به تن گرمي كه از آن اوست و هيچ‌وقت در هيچ صبحي تركش نخواهد كرد و انگار هيچوقت، هرگز قرار نيست دخترش بزرگ شود، كه زني شود همخوابه‌ي مردي.

در خانه‌ی ما اما خبرهاست. مادرم است که با پدرم پچ‌پچ می‌کند، تا پدرم وقتی از اتاق بیاید بیرون صورتش برافروخته باشد و همه‌ی مارا طوری نگاه کند که دلمان هری بریزد، و من بدانم پدرم تصمیمی گرفته است. شاید دیگر نگذارند به پشت‌بام بروم.

همه‌ی بعد از ظهر را خوابند. شب که می‌شود، همگی داریم تلویزیون نگاه می‌کنیم. که از بیرون سروصدا می‌آید. صدای جیغ و سوت و آهنگ نامفهومی که اما انگار نزدیک است. سروصداها آنقدر ادامه پیدا می‌کنند که همگی بدویم طرف پنجره‌ها. پدرم که جلوتر از بقیه رفته برمی‌گردد و همه را قدغن می‌کند که برویم پایین. خودش به عجله لباس می‌پوشد و می‌رود. مادرم هم. من اما می‌دوم بالا. پشت دیواره قایم نمی‌شوم. زنک را نگاه می‌کنم که قرمزی لب‌هایش از اینجا هم معلوم است. لباس عروس پوشیده انگار. یعنی این لباس سفید بلند، با مرواریدها و سنگ‌های درخشان روی سینه‌اش باید لباس عروس باشد، حتی اگر دامنش پق نداشته باشد و صاف افتاده باشد روی پاهاش. زنک حالش خوب نیست. با صدای آهنگ بلندی می‌رقصد. یا سعی می‌کند برقصد. تلو تلو می‌خورد و دامن بلند بی‌پف دور پاهایش می‌پیچد. عین خیالش نیست اما. ترانه را نامفهوم همراهی می‌کند و به کمرش قر می‌دهد. کم‌کم سرها از پنجره تو می‌روند و توی کوچه پیدایشان می‌شود. زن‌ها با چادرهای سفید و مردها با زیرشلواری‌های راه‌راه ریخته‌اند بیرون. قیافه‌هایشان خنده‌دار است. اما کسی به آن نمی‌خندد. مردها زیر لب فحش می‌دهند و زن‌ها را هل می‌دهند توی خانه‌ها. زن‌ها اما توبرو نیستند. دور هم جمع می‌شوند و صدای نچ‌نچ هایشان بلند می‌شود. از گوشه و کنار صدای ریز خنده‌ها و سوت‌های بی‌حیای پسران جوان می‌آید که به زنک می‌خندند، که شانه‌هایش را تاب می‌دهد و به خنده‌ها بی‌اعتناست. اما پدرم که جلو می‌رود و دیوانه‌وار مشت به در خانه‌اش می‌کوبد و فریاد می‌کشد، خم می‌شود و رو به پدرم وقیح‌ترین فحش‌هایی را که در عمرم شنیده‌ام می‌دهد، با صدایی واضح و خشمی که به زنی مست که جلوی پنجره می‌رقصد نمی‌ماند. پدرم لحظه‌ای، خیره به او می‌ماند، نگاهش روی سفیدی سینه‌هایش که از یقه‌ی باز لباس سفید معلوم است می‌گردد و گیج، خیره می‌شود به چشم‌های ستیزه‌جوی زنک که همانطور رو به پدرم خم مانده. من اما پشت سر زن، به پاهای لاغر بی‌گوشتی نگاه می‌کردم که از زیر پتو بیرون افتاده بود. پدرم می‌دود توی خانه و چند دقیقه بعد که برگردد، زن‌ها بچه‌ها را کشیده باشند توی خانه و از  لای درها نگاه ‌کنند، تا پلیس بیاید و با داد و قال و جار و جنجال زنک نیمه‌دیوانه را بگیرند و ببرند و مرد ریشوی جوانی هم او را بغل بزند و توی ماشین بگذارد و او طوری خواب باشد انگار نه انگار اتفاقی افتاده. و من نگاهم با او و مادرش تا ته کوچه برود که ماشین‌های آژیرکش پلیس بپیچند توی خیابان و او را ببرند. مردها مدتی جلوی در خانه دور هم می‌ایستند و حرف می‌زنند و چند نفری سیگاری دود می‌کنند. همه راضی‌اند انگار، که این ننگ را از دامن محله برداشته‌اند. پدرم که می‌آید تو و در را می‌بندد می‌فهمم وقتش است اشک‌هایم را پاک کنم و بروم پایین. تمام شب را در هوای داغ زیر پتو آرام آرام گریه می‌کنم و نمی‌دانم دوسه روزی بعد، می‌شنوم که مادرم برای عمه تعریف می‌کند که زنک برای این‌که او مزاحمش نشود و شاید هم نبیند و نداند قرص خواب می‌داده به او، و خیالم راحت می‌شود که حالا فرقی نمی‌کند دارویش را به موقع بخورد یا نه و اگر نخورد هم چیزیش نمی‌شود از مریضی‌ای که حالا می‌دانم نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:15  توسط نرگس حسن لی  | 

 

اتفاق افتاد. و مثل یک بهمن تابستانی، سهمگین و نامنتظر، دنیایش را زیر رو کرد. چشم‌هامو که باز کنم می‌فهمم که هیچی نشده، این خواب لعنتی داره زیادی طول میکشه، اما تموم میشه. اعتمادی به جا نمانده‌بود. حتی نمی‌دانست دقیقا کیست و کجاست. همه‌چیز برایش جنبه‌ی واقعی‌شان را از دست داده بودند و به شبحی از آنچه در حافظه‌اش مانده بود بدل شده بودند. گذر زمان به حرکت مکانیکی عقربه‌های ساعت مچی تبدیل شده بود. این دنیا، دنیای من نیست، یه جایی هست که برای من ساخته شده، فقط و فقط برای من. کافیه برسم اونجا، همه‌چیز درست می‌شه. اتفاقات تاثیری روی ذهنش نداشتند. مثل آدمی هیپنوتیزم شده، همه‌چیز را می‌پذیرفت و سئوالی نداشت. انگار به هرچه پیش آمده یا خواهد آمد راضی است، انگار تفاوتی نمی‌کند دارد به کجا می‌رسد. یه مشکلی هست فقط، از کجا باید بدونم که کجاست؟ کی می‌تونه بهم کمک کنه؟ اگه راستشو نگه چی؟ دوسه نفری از دوستانش به این نتیجه رسیدند که بهتر است خود را به یک روانپزشک نشان دهد. همه را از خانه بیرون کرد و در تراس قهوه‌ی تلخ خورد و سیگار کشید و فکر کرد حالا که آنچه نبایست، شده، بقیه‌اش هیچ اهمیتی ندارد. پیدا کردنش نباید سخت باشه، کافیه بار و بندیلمو جمع کنم و دلو بزنم به دریا. بالاخره یه روزی می‌رسم بهش. برای من ساخته شده پس خودش هم باید منو پیدا کنه. بیرون رفتن از خانه را متوقف کرد. نه برای آن که می‌خواست تنها باشد. به این خاطر که فراموش می‌کرد چه کاری باید انجام دهد. به صدای زنگ در و تلفن واکنشی نداشت. تا روزی رسید که کسی سراغی ازش نگرفت. همو پیدا می‌کنیم. درست مثل عاشق و معشوقی که به هم می‌رسن، هاها، چه خوبه، من قطعا مال اینجا نیستم. ساعت‌ها وقت صرف می‌کرد بفهمد کیست و زندگی‌اش را چه طور گذرانده. شروع کرد به گشتن خانه. لباس هایش را از کمد بیرون کشید و سعی کرد بفهمد چه جور آدمی این لباس‌ها را می‌پوشد. آلبوم‌هایش را ورق زد و به چهره‌ی ناآشنای آدم‌هایی که دست دور شانه‌اش حلقه کرده بودند و رو به دوربین می‌خندیدند خیره شد. دنیای غریبیه، خیلی ساکته، یه کم به نظرم عجیب میاد، ولی انگار هیچ‌کس دیگه زنده نیست. به جز من. مدارک تحصیلی‌اش را بیرون کشید و نمرات ریز و درشت کارنامه‌هایش را چنان بررسی کرد که جاسوسی کد پیغام رمزی را. از همه‌ي ‌غذاهای یخچال چشید تا بفهمد به کدامشان علاقه‌مند است و چرا. در هیچ‌کدام‌ نشانه‌ای نیافت که به سئوالش پاسخی دهد، هرچند ناقص. قالب جدیدش را نمی‌شناخت و قالب قدیمی‌اش را به یاد نمی‌آورد. پس چطوره که این همه آدم نگرانی ندارن. یعنی همه‌شون جایی‌ان که باید باشن؟ یا هیچکس دلش نمی‌خواد دنبالش بگرده؟ یا شاید به زحمتش نمی‌ارزه؟ فکرشو کن؟ اونقدر بگردی که خسته بشی و درست یه قدم مونده بهش متوقف بشی. یک روز صبح که از خواب بیدار شد، تا شب گوشه‌ای نشست و به اسمش فکر کرد. به نظرش اصوات بی‌معنایی می‌رسید که بی‌دلیل به آدمی مثل خودش سنجاق شده بود. می‌توانست اسم معلم اول دبستانش باشد، اسم بقال سر کوچه، اسم خواهرزن همکارش، اسم همسایه‌ی طبقه‌ی بالا. اسم هر آدمی، به جز او، و خود او. دنبال منطقی در رابطه‌ی خودش و اسمش می‌گشت که پیدا نمی‌کرد. یا اینکه برسی اونجا و نفهمی کجایی. به خیالت یه جاییه مثل بقیه‌ی جاها و بگذری و هیچوقت نفهمی یه روزی بهش رسیده بودی. دسته‌ای کاغذ آورد و اسمش را درشت رویشان نوشت و به در و دیوار خانه چسباند. از خانه بیرون رفت و خرید کرد. و چند روز بعدی را بی‌نتیجه به کشف رمز اسمش پرداخت. یک کتاب نامگذاری کودکان خرید و اسم به اسم خواند تا اسمی پیدا کند که شبیهش باشد، شبیه خود خودش، و شاید آنوقت بتواند بگوید این منم. پیدا نکرد. هان؟ شاید کار درست همینه. تو این همه سال، این همه آدم دنبالش نگشتن و هیچوقت هیچ مشکلی هم پیش نیومده. زندگی همیشه جریان داشته، نه؟ یا شاید واقعا من همونجایی‌ام که باید باشم؟ خانه‌را مرتب کرد، لباس‌ها و کتاب‌هایش را سرجای خود گذاشت. ظرف‌ها را شست و صبح زود رفت ببیند می‌تواند به کار سابقش برگردد یا نه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 0:52  توسط نرگس حسن لی  | 

یه داستان جمع و جور مارکزی. با همه ی المان ها و اسم های آشنای فضای داستان های مارکز: ماکوندو، شرکت موز، جابجایی و سردرگمی زمان و سال ها، سرهنگ آئورلیانو بوئندیایی که یک پزشک نظامی رو با یه توصیه نامه می فرسته به این دهکده و همه چی شروع میشه. و جالب اینجاست که این اولین رمان مارکزه.

داستان از دید سه نفر و در صبح هنگامی که آماده میشن تا جسد حلق آویز شده ی دکتر رو به خاک بسپارن روایت میشه. سرهنگی که سال ها میزبان دکتر در ماکوندو بوده، دخترش ایزابل، و نوه اش که به اقتضای سنش چیزی از اوضاع نمی فهمه و فقط منتظره تموم بشه که به شنا و آبراهام برسه. مثل همیشه زمان مرموزترین عنصر داستانه. زمانی که شرکت موز اومد و با خودش توفان برگ رو آورد و زمانی که رفت و همه چی رو برد. خیلی از عناصر جادویی رمان های بعدی مارکز تو این کتاب کوچک خبری نیست. اما برخوردن به همون اسم ها کافیه تا تداعی معانی کار خودشو بکنه و تو فضا رو مرموزتر از چیزی که خود مارکز تصویر کرده ببینی.

خوندنش قطعا به نخوندنش می ارزه و این نوشته ی شتابزده هیچی نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 13:26  توسط نرگس حسن لی  | 

شیطنت در چشم های این کودک می رقصد.....

آخه تورو خدا به چشماش نگاه کنید.

 

نمی خواستم چیزی بنویسم. به نظرم به میزان کافی گویاست. ولی آخه چشماشو....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 8:39  توسط نرگس حسن لی  | 

 

 

گفتنت آسان نيست مي داني؟ دست روي دست گذاشته ام تا باد موهايم را با خود ببرد و ديگر نگران شانه هاي تو نباشم. گريه هم كه مي كنم، باد است كه مي دود، ليوان لب پَر را از آب پر مي كند، به دستم مي دهد و دوباره، هوووهوووهووكنان، بر مي گردد به هوا. من تماشا مي كنم رفتنش را و فكر مي كنم همين ليوان بود، كه آن روز از دستم به زمين افتاد، و قطره قطره هاي شور همه جا را پر كرد.

بگذار برود. شب، دوباره، هووهووكنان، مي آيي و سر به دامنم مي گذاري، و منتظر مي ماني كه دست هايم ميان موهايت شانه شود. و وقتي چراغ ها را خاموش كنيم، من، به روزي فكر مي كنم كه ليوان از دستم افتاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:18  توسط نرگس حسن لی  |