تبليغاتX
بی ایوان

شانه‌هایش تکان می خورد، شانه‌های لاغرش که با استخوان ترقوه‌ی باریکی به گردنش وصل می‌شد. چقدر دلم می‌خواست ترقوه‌اش را ببوسم، درست روی برآمدگی‌های زیر گلو. ولی او داشت گریه می‌کرد، آن هم طوری که احساس می‌کردم هیچ‌کاری برای تسکین دادنش نمی‌توانم کنم. درمانده نشسته بودم و پوست خشک کنار ناخن‌هام را می‌جویدم. یک ساعت پیش دیوار برلین هیچ اهمیتی نداشت. وقتی در اخبار دیروز دیدم که دیوار برلین فروریخته حتی حدس هم نمی‌زدم که چقدر می‌تواند بر زندگی من موثر باشد. من! که آن همه عاشق بریده بریده حرف زدنش بودم. گفتم: «آخه اینا چه ربطی به هم دارن؟» نگاهم کرد. با چشم‌های سرخ و بینی متورم چقدر زشت شده بود. ولی هنوز عاشقش بودم. انگار فهمید که هیچ تلاشی نمی‌کنم از چشم‌هایش چیزی بفهمم. توقع زیادی هم بود. با آن سرخی خون‌گرفته‌ی چشم‌ها. بغضش را قورت داد. کمی مکث کرد و بعد خیلی آهسته، خیلی آهسته و شمرده توضیح داد: «دیگه، بعد از این، هیچ چیز، هیچ چیز، هیچ چیزی خوب رو از بد، جدا، نمی‌کنه». چشم‌هاش خیلی سرخ بود. بیشتر از آن که متوجه معنی حرفش شوم. «ببینم، تو کمونیستی؟ آنتی کمونیستی؟ دیوار برلین کدوم بد رو از کدوم خوب جدا می‌کنه؟ اصلا این دیوار کوفتی احمقانه چه ربطی به رابطه‌ی ما داره؟ هان؟» «اون یه نماد بود، مهم نیست خوب کدومه و بد کدوم، مهم این بود که واسه هر آدمی یه معنی داشت. دیوار بود». بینی و لب‌هاش پیچید به هم و زد زیر گریه. دوباره.

این خیلی گیج‌کننده بود. چرا نمی‌فهمیدم منظورش دقیقا چیست؟ خزیدم به طرفش: «منظورت از این حرفا دقیقا چیه؟ چرا حرفای بی‌سروته می‌زنی؟» سیخ نشست انگار که بخواهد جلوی هر تماس من را با خودش بگیرد. «نمی‌شده توضیحش داد، دنیا جای غیرقابل اعتمادی شده، آدمی که تو دنیاش دیواری نداشته باشه نمی‌تونه به هیچی تکیه کنه، بیشتر از همه به یه آدم دیگه». صداش سرد بود. عین دست‌هاش. «متاسفم. دیگه نمی‌تونم ادامه بدم». خنده‌ام گرفت. مثل آدم‌های سریال‌های تلویزیونی حرف می‌زد! از حرفم عصبانی شد. فریاد کشید. بلند شد. حرف‌های نامفهومی هوار کرد روی سرم... رفت.

**

مدتی طول کشید تا از گیجی فاجعه‌ی ویرانی دیوار برلین بیرون بیایم. روزهای زیادی نشستم و به دیوار فکر کردم. و به دختری که دنیایش را روی دیواری وسط یک شهر دور، خیلی دور، بنا کرده بود. تحسین‌برانگیز بود و وقتی بیشتر فکر می‌کردم، غبطه‌برانگیز هم. دست می‌کشیدم زیر گردنم و سعی می‌کردم سفتی ترقوه‌ام را زیر انگشتانم دنبال کنم.لب‌هایم بی‌حس می‌شد. انگار چسبانده باشمش روی ظرف یخ. باید وزن کم می‌کردم.

دیوارها همه مثل هم بودند. بی‌شمار دیوار در این دنیای لعنتی وجود داشت و فقط یکی از آنها با هر آجر خود زندگی من را فرو ریخته بود. دیوار برلین آجری بود؟ یا بتونی؟ خراب کردن یک دیوار از بتون به درازای یک شهر واقعا کار سختی است. چقدر این موجود نیمه دیوانه‌ی عزیز را دوست داشتم.

**

به سختی راضی‌اش کردم یک بار دیگر هم را ببینیم، در سالن همان سینمایی که فیلم‌های زیادی در آن دیده بودیم. مهاجر حاتمی‌کیا روی پرده بود اما اهمیتی نداشت. کنارم روی صندلی‌های نیمکت‌وار سینما نشسته بود و به پوسترها و عکس‌های فیلم نگاه می‌کرد. آنقدر پرت و پلا گفتم تا حواسش به من جمع شد. چشم‌هاش دیگر سرخ نبود و همین آرامم می‌کرد. «ببین، اگه بدونی تو دنیا دیوارهای دیگه‌ای هم هست که خوب رو از بد جدا می‌کنه چی؟»، «مثل دیوار اتاقت؟» از تمسخر توی صدایش لذت بردم. خیالم راحت شد که هنوز به آن دیوار فکر می‌کند. دیواری که بارها او را به آن چسبانده بودم و بوسیده بودمش... ولی خوب، الآن وقت حرف‌های جدی بود. سعی کردم لبخند بزنم. به چشم‌هاش خیره شدم:«نه، نه، مثل دیوار چین». نه، نه، مثل دیوار ندبه! چرا گفته بودم مثل دیوار چین؟ مردمک چشم‌هاش گشاد شد. سوراخ‌های بینی‌اش هم، انگار که می‌خواست هر کلمه حرف مرا از هر منفذ تنش جذب کند. جملات تند دیوانه‌واری برایش ردیف کردم و حواسم جمع بود به جای دیوار ندبه بگویم دیوار چین. چه فرقی می‌کرد برای من؟ فقط می‌خواستم کنار این آدم بمانم. این آدم که ترقوه‌ی باریکی داشت و وقتی کتاب می‌خواند چشم‌هاش گشاد می‌شد –درست مثل حالا- و دهانش غنچه. و من عاشق وقت‌هایی بودم که سعی می‌کرد قانعم کند ادبیات عامه‌پسند سهم زیادی در خودباوری زنان خانه‌دار دارد.

حرف‌هایم که تمام شد لبخند زد. دستم را فشار داد و خیلی آهسته انگار که از به واقعیت رسیدن این سئوال معصومانه بترسد پرسید: «اگه اینم خراب شد چی؟» خیالش را راحت کردم که دیوار چین سیاسی نیست و به عنوان تنها مصنوع انسانی که از کره‌ی ماه می‌توان دیدش حفظ می‌شود. بعد نفسی به آسودگی کشیدم. جدا چه کسی خیال داشت دیوار چین را خراب کند و دوباره چیزهای خوب دنیا با بدی‌هایش به هم بیامیزد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:42  توسط نرگس حسن لی  | 

رنگ ديوارها خاكستري است. چيزي شبيه سنگ. دور و برم پر است از صداهاي درهم و آدم‌هايي كه مي‌شناسم، هر كس در گوشه‌اي مشغول كاري. پسر بچه‌ها كنار ديوار حياط دنبال هم مي‌دوند. چند نفر توي تاريكي روي زمين نشسته‌اند و پچ پچ مي‌كنند. گوشه حياط ديگ گذاشته‌اند، دود و خاكستر از آتش زير ديگ‌ها زبانه مي‌كشد. من بي‌خيال ميان جمعيت چرخ مي‌زنم.

 كنار در ايستاده‌ام. آن طرف ديوار، مردم پر از صدا و هياهو مي‌گذرند. چرخ لبو فروش قژقژكنان از جلوي پايم رد مي‌شود. چراغ‌هاي زنبوري توي كوچه خاموش و روشن مي‌شوند. كسي آن‌طرف‌تر شيشكي مي‌بندد. زن كولي كودكي در آغوش دارد. جلو مي‌آيد، كودك را لاي پارچه رنگ و رورفته‌اي پيچيده است. از من مي‌خواهد كودك را به عماد برسانم. مي‌گويد: "بچه مريض است. از ديشب بد حال شده." مي‌گويد: "عماد شفا مي‌دهد". صورت عماد توي سرم لبخند مي‌زند. كودك را در آغوش مي‌گيرم، سبك است. قرار است عماد شفايش دهد. دور حياط مي‌چرخم. از آدم‌هايي كه چهره‌هاشان هيچ شبيه ديروز نيست، سراغ عماد را مي‌گيرم. آخرين بار عماد را توي درگاهي حياط پشتي ديده‌ام، آن‌جا مي‌روم. كودك در آغوشم است. از عماد مي‌پرسم. هيچ‌كس عماد را نمي‌شناسد. گرماي تن كودك را روي دست‌هايم حس مي‌كنم. خسته شده‌ام، كلافه‌ام. وسط حياط مي‌ايستم. داد مي زنم: "عماد!" هيچ‌كس از فرياد من بر نمي‌گردد. كسي جوابم را نمي‌دهد. چهره كودك سياه و درهم پيچيده است. زن كولي گفت عماد شفايش مي‌دهد.

عماد را پيدا نمي كنم. توي حجره‌هاي تودرتو و تاريك سرك مي‌كشم. از پسري با چشم هاي آبي مي‌پرسم:"عماد از اقوام تو بود. حالا كجاست؟" با چشم‌هاي گرد آبيش خيره نگاه مي‌كند، مي‌رود.

كودك در آغوشم است. تنش داغ است. در گوشه‌اي از حياط مي‌نشينم. حوض وسط حياط پر از آب است، آب از اين حوض توي جوي‌ها دالان به دالان پيش‌ مي‌رود. مشتم را پر از آب مي كنم و توي دهان كودك مي‌ريزم. صورتش باز مي‌شود. ديگر چشم‌هايش را تنگ در هم فشار نمي‌دهد، زمين مي‌گذارمش. مسير يكي از جوي‌ها را مي‌گيرم و مي‌روم.

ديوارهاي حياط به باروهاي قلعه مي‌ماند. آسمان سياه است. ديوارها خاكستري، اتاق‌ها تودرتو. نزديك ديوارها كه مي شوم مردم شبيه كولي‌ها مي‌شوند. ياد كودك مي‌افتم. چند وقت است كه تنها توي آخرين حياط رهايش كرده‌ام؟ چند روز، چند ساعت؟ خاطرم نمي‌آيد. تمام حياط‌ها را مي‌دوم. تمام دالان‌هاي پيچ در پيچ. پله‌هاي سنگي را رد مي‌كنم. هندوانه‌اي روي پله‌هاي خاكستري به زمين مي‌افتد. چراغ‌هاي زنبوري تكان تكان مي‌خورند. به حياط آخر كه مي‌رسم ديگر نفس ندارم. هن‌هن‌كنان كودك لاي پتو را در آغوش مي‌گيرم. چهره كودك كبود شده، چشم‌هايش از حدقه در آمده، دهانش باز است انگار دارد فرياد مي‌كشد اما من صدايي نمي‌شنوم. چشم‌هايش دريده‌تر مي‌شوند. دست‌هايش را توي شكم جمع كرده، درد مي‌كشد. بدن سفت و مچاله‌اش را به سينه‌ام مي‌فشارم فرياد مي‌زنم:" دارد مي‌ميرد!" داد ميزنم، كمك مي‌خواهم. پشتم مي‌لرزد. كودك را به قلبم مي‌فشارم تا صورت وحشت‌زده‌اش را نبينم. توي حياط‌هاي تودرتو مي‌دوم، توي همه حياط‌ها داد مي‌زنم: " دارد مي‌ميرد! ...من آب دادم، من عماد را پيدا نكردم... دارد از درد مي‌ميرد! من آب دادم..." به ديوارها مي‌رسم، رنگ آدم‌ها فرق مي‌كند. عماد را صدا مي‌زنم كسي جوابم نمي‌دهد. بچه را روي دست مي‌گيرم، سرش متلاشي شده. كودك قطره قطره نه، مثل سيل از لاي پتو به روي خاك خاكستري مي‌ريزد. من داد مي‌زنم، من با تمام وجود هوار مي‌كشم: "بچه مرد! بچه‌ام مرد." لاشه‌اي مرده لاي پتو توي دستانم است. لاشه‌اي به كوچكي يك موش مرده. پوستش زير چشم‌ها و زير گونه‌ها چين خورده، مثل پيرزن‌هاي سالخورده. لايه لايه چروك برداشته. جنازه‌ي كودك توي دستانم لاي پتوست. كسي توي باغچه‌ي روبرويم گل مي‌كارد. آدم‌ها، كوچك و بزرگ، آشنا رد مي‌شوند. كسي صدايم را نشنيده است. "كودكم را، بچه‌اكم را، كجا دفن كنم؟"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:36  توسط الهام خیراندیش  | 

کمي از ظهر که بگذرد پابه‌پا کردنم جلوی در خانه شروع می‌شود. خانه‌شان روبروی خانه‌ی ماست درست. با در سبز بدرنگ. همه‌چیز این خانه بدرنگ است. در سبزش، سیمان خاکستری دیواره‌اش، پنجره‌های آهنی قهوه‌ای‌اش و از همه بدرنگ‌تر آن پرده‌های کرمی رنگ که به قول مادرم مثل آب دهن مرده وارفته است. روی دیوار سیمانی‌اش هم بیشتر از همه‌ی دیوارهای این اطراف فحش و نوشته دارد. یکی‌شان را خیلی دوست دارم که با ذغال اما درشت و واضح نوشته: چرا اون روز بهم زنگ نزدی مسعود. نوشته گوشه‌‌ی پایینی دیوار شروع شده و به مسعود که می‌رسد پایین‌تر هم رفته. خط نه چندان خوشی که بچه‌گانه نیست و بزرگتر که بشوم مطمئن می‌شوم کار خود مسعود است. غرق کج و کولگی نوشته‌هایم که صدای تق‌تق کفش‌های زنانه‌ را می‌شنوم و دقت که کنم تپ‌تپ کتانی‌های بچه‌گانه را هم تشخیص‌ می‌دهم که می‌دانم آبی‌ست. اگر برگردم می‌بینم که لی‌لی نمی‌کند مثل همه‌ی بچه‌های دیگری که دیده‌ام. مثل مادرش راه می‌رود. مثل زنی کامل. مادرش خسته است. این را از بند کیفش می‌فهمم که دارد از روی شانه سر می‌خورد و از روسری‌اش که درست وقتی پا به خانه‌اش می‌گذارد می‌لغزد و روی شانه‌هایش می‌افتد. در بند برداشتنش نیست. غیر از من هم که نابالغم کسی در کوچه نیست که نگاهشان کند. خوشحالم که هنوز آنقدر بزرگ نیستم که پدرم مرا هم مثل برادرم زیر مشت و لگد بگیرد و بهم بفهماند نباید زیاد دور و بر زنک و خانه‌اش بپلکم. همه همینطور ازش اسم می‌برند، و من می‌دانم به خاطر اینست که او زن خرابی‌ست.

به دو سه طبقه را بالا آمده‌ام و نفسم به سختی درمی‌آید. پشت دیواره‌ی پشت‌بام کمین کرده‌ام و منتظرم که وارد اتاق شوند. از اینجا، از پنجره‌ی بزرگ آهنی که پرده‌هایش را فقط شب‌ها می‌کشد همه‌ی خانه‌شان معلوم است. همه‌ی یک اتاق‌خواب کوچک و دری که به آشپزخانه باز می‌شود و در بزرگ‌تر دیگری که آنورش یک مثلا مهمانخانه است. آمده‌اند تو و زنک دارد مانتو‌اش را در‌می‌‌آورد تا بعدش غذایی بخورند و زنک بخوابد و او هی بازی کند و شعر بخواند و جلوی آینه خودش را نگاه کند که مانتوی مادرش را تن کرده و دارد روسری را روی سرش مرتب می‌کند. روسری را هی عقب می‌دهد و جلو می‌کشد. گره‌اش را باز می‌کند و لبه‌‌هایش را روی شانه می‌اندازد. دو طرفش را باز می‌کند و از زیر روسری دست می‌برد توی موهایش و فکر می‌کند اینطوری چقدر شبیه مادرش می‌شود. به خودش لبخند می‌زند تا زیبایی چال کودکانه‌ی روی لپش را ببیند. دلش می‌خواهد بزرگ‌تر باشد و به جای کتانی‌های آبی، کفش‌های پاشنه‌دار مشکی بپوشد و بتواند از رژلب‌های مادرش استفاده کند، که همیشه توی کشویی‌ست که درش قفل است و مادر قدغن کرده دست زدن بهشان را. می‌رود از توی کمد دیواری کفش های پاشنه‌بلند سیاه بنددار براق مادرش را می‌آورد و می‌پوشد. نمی‌تواند با این‌ها راه برود چون زمین می‌خورد و مادرش بیدار می‌شود. فقط می‌ایستد، دامن مانتو را جمع می‌کند توی دست‌هاش و چند دقیقه‌ای به پاهایش توی کفش پاشنه‌بلند سیاه براق نگاه می‌کند. بعد درشان می‌آورد و سرجایشان می‌گذارد و کمی بعد کنار مادرش دراز می‌کشد و بدون این‌که بخوابد خودش را مثل بچه گربه‌ی مریضی به تن بی‌حس مادرش می‌مالد.

می‌روم پایین تا برای دو ساعتی که معلوم نیست کدام گوری بوده‌ام جواب پس بدهم و سرم پر است از خیال این‌که کاش من آن بچه‌گربه‌ی مریضی‌ بودم، که کنار مادرم که اوست خوابیده‌ام و منتظرم عصری بیدار شود. برایم کارتون تام و جری بگذارد. یک ظرف میوه هم بیاورد. با هم کارتون ببینیم و میوه بخوریم و بخندیم و بگوید دیگر به لباس‌هایش دست نزنم. من بگویم چشم و طوری بخندم که بداند فردا هم همینطورها سرم را گرم می‌کنم و او هم بخندد. و من بهش بگویم چقدر چال روی گونه‌اش که تازگی‌ها دارد چین می‌خورد خوشگل است. و مادرم چشم‌هاش برق بزند و هی لپ‌هایم را ببوسد و قربان صدقه‌ام برود و بعد چشم‌هاش تاریک شود و برود داروهایم را بیاورد و با قربان صدقه قرص سفید را به خوردم بدهد. بغلم کند و مثل آنوقتی که خیلی کوچک بودم به سینه‌اش بچسباند و هی تکانم بدهد و من فکر کنم کاش همان موقع بود و من دهانم را می‌چسباندم به سینه‌ی پر از شیرش. خوابم ببرد و مادرم مرا روی زمین بخواباند و لالایی‌اش بشود هق‌هق تلخی که بیدارم نمی‌کند. پتو را بیندازد روی من و خودش کنارم مچاله شود و دلش مادری بخواهد با سینه‌ی پرشیر و هق‌هقش بلندتر شود و من باز بیدار نمی‌شوم بس که خوابم سنگین شده. من که خوابم، مادرم ظرف‌ها را بشورد و اتاق را مرتب کند و قبل از آنکه جلوی آینه دستی به سر و رویش بکشد پرده‌ی ضخیم بدرنگ را بکشد که دیگر نشود از پشت بام خانه‌ی روبرو همه‌ی خانه‌ را دید که اتاقی کوچک است با دو در به آشپزخانه و مهمانخانه.

روزی هرچه جلوی در خانه پابه‌پا می‌کنم صدای تپ‌تپ کتانی‌ها را نمی‌شنوم. می‌روم تا سرکوچه و برمی‌گردم و نمی‌آید. تکه‌گچی برمی‌دارم و آسفالت تکه‌تکه‌ی پیاده‌رو را خط‌خطی می‌کنم. صدای مردی سرم را بلند می‌کند، که از من می‌پرسد می‌دانم آن‌ها کجا هستند و کی می‌آیند یا نه. می‌گویم که نمی‌دانم، اما نمی‌گویم که من هم دلم می‌خواهد بدانم، وتازه نگران او هم هستم که نکند به موقع نرسد و داروهایش را نخورد و نکند حالش بد شود از مریضی‌ای که نمی‌دانم چیست. مرد تا سرکوچه می‌رود و برمی‌گردد و پنج دقیقه‌ای جلوی خانه‌شان پا‌به‌پا می‌کند و بعد می‌رود. من اما دو روز منتظرش می‌شوم و روز سوم است که می‌بینمشان که آرام‌آرام می‌آیند و زنک ساکی هم دستش است و شاید مادری دارد که ساکش را ببندد و برود پیشش دوروز بماند و او دوشب قصه‌های مادربزرگانه بشنود و تا ظهر بخوابد و مدرسه نرود و آنقدر بهش خوش بگذرد که حتی اگر قرص‌هایش را هم نخورد چیزیش نشود. مادرش هم فرصتی کند سرش را بگذارد روی سینه‌های پلاسیده‌‌ای که بوی پیری می‌دهند و پرند از آرامش خواب بی‌دغدغه‌ای که هرکسی گاهی دلش می‌خواهد توی سینه‌ی مادرش پیدا کند.

می‌دوم بالا و پشت دیواره که نفس‌نفس‌زنان می‌نشینم، یادم می‌آید محله‌ی ما محله‌ی آبرومندی است و تا حالا از این چیزها نداشته‌ایم، و محمودآقا که خودش بیست سال در این محل زندگی کرده بود نبایست خانه‌اش را بدون پرس‌وجو به این زنک بی‌آبروی سلیطه می‌فروخت. که همیشه آرایش دارد و هرروز هم مهمان‌های مشکوکی دارد که عصر می‌آیند و شب می‌روند و گاهی تا صبح هم می‌مانند و همیشه هم مردان تنهایی هستند که قیافه‌های عوضی دارند. این‌ها را مادرم پشت تلفن برای عمه‌ام می‌گفت که خانه‌شان دو کوچه بالاتر بود و از حال و روز همه‌ی همسایه‌های ما خبر داشت. و یادم آمد مردی که آن‌روز دیده بودم قیافه‌ی عوضی نداشت. مثل سگ بی‌صاحبی می‌مانست که دلش می‌خواست کسی بود که دست‌هایش را بو می‌کشید و پایین پایش می‌خوابید. سرک می‌کشم و می‌بینمش، که جلوی در محل سگ هم به من نگذاشته بود و انگار نه انگار دوروز مراقب خانه‌ی بدرنگشان بوده‌ام و حالا منتظر یک سوتم که جلو بدوم و دست‌هایش را بو بکشم و مطمئنش کنم نگذاشته‌ام کسی به خانه‌شان نگاه چپ کند.

از در راه‌پله‌ها كه كنار در آشپزخانه است مي‌آيند تو. لباس‌هايشان را عوض مي‌كنند و كنار هم مي‌خوابند. نه غذا و ميوه مي‌خورند، نه كارتون مي‌بينند. فقط مي‌خوابند. هردو چسبيده به هم. مادرش شايد بيشتر از خود او به اين چسبيدن نياز دارد. بچسبد به تن گرمي كه از آن اوست و هيچ‌وقت در هيچ صبحي تركش نخواهد كرد و انگار هيچوقت، هرگز قرار نيست دخترش بزرگ شود، كه زني شود همخوابه‌ي مردي.

در خانه‌ی ما اما خبرهاست. مادرم است که با پدرم پچ‌پچ می‌کند، تا پدرم وقتی از اتاق بیاید بیرون صورتش برافروخته باشد و همه‌ی مارا طوری نگاه کند که دلمان هری بریزد، و من بدانم پدرم تصمیمی گرفته است. شاید دیگر نگذارند به پشت‌بام بروم.

همه‌ی بعد از ظهر را خوابند. شب که می‌شود، همگی داریم تلویزیون نگاه می‌کنیم. که از بیرون سروصدا می‌آید. صدای جیغ و سوت و آهنگ نامفهومی که اما انگار نزدیک است. سروصداها آنقدر ادامه پیدا می‌کنند که همگی بدویم طرف پنجره‌ها. پدرم که جلوتر از بقیه رفته برمی‌گردد و همه را قدغن می‌کند که برویم پایین. خودش به عجله لباس می‌پوشد و می‌رود. مادرم هم. من اما می‌دوم بالا. پشت دیواره قایم نمی‌شوم. زنک را نگاه می‌کنم که قرمزی لب‌هایش از اینجا هم معلوم است. لباس عروس پوشیده انگار. یعنی این لباس سفید بلند، با مرواریدها و سنگ‌های درخشان روی سینه‌اش باید لباس عروس باشد، حتی اگر دامنش پق نداشته باشد و صاف افتاده باشد روی پاهاش. زنک حالش خوب نیست. با صدای آهنگ بلندی می‌رقصد. یا سعی می‌کند برقصد. تلو تلو می‌خورد و دامن بلند بی‌پف دور پاهایش می‌پیچد. عین خیالش نیست اما. ترانه را نامفهوم همراهی می‌کند و به کمرش قر می‌دهد. کم‌کم سرها از پنجره تو می‌روند و توی کوچه پیدایشان می‌شود. زن‌ها با چادرهای سفید و مردها با زیرشلواری‌های راه‌راه ریخته‌اند بیرون. قیافه‌هایشان خنده‌دار است. اما کسی به آن نمی‌خندد. مردها زیر لب فحش می‌دهند و زن‌ها را هل می‌دهند توی خانه‌ها. زن‌ها اما توبرو نیستند. دور هم جمع می‌شوند و صدای نچ‌نچ هایشان بلند می‌شود. از گوشه و کنار صدای ریز خنده‌ها و سوت‌های بی‌حیای پسران جوان می‌آید که به زنک می‌خندند، که شانه‌هایش را تاب می‌دهد و به خنده‌ها بی‌اعتناست. اما پدرم که جلو می‌رود و دیوانه‌وار مشت به در خانه‌اش می‌کوبد و فریاد می‌کشد، خم می‌شود و رو به پدرم وقیح‌ترین فحش‌هایی را که در عمرم شنیده‌ام می‌دهد، با صدایی واضح و خشمی که به زنی مست که جلوی پنجره می‌رقصد نمی‌ماند. پدرم لحظه‌ای، خیره به او می‌ماند، نگاهش روی سفیدی سینه‌هایش که از یقه‌ی باز لباس سفید معلوم است می‌گردد و گیج، خیره می‌شود به چشم‌های ستیزه‌جوی زنک که همانطور رو به پدرم خم مانده. من اما پشت سر زن، به پاهای لاغر بی‌گوشتی نگاه می‌کردم که از زیر پتو بیرون افتاده بود. پدرم می‌دود توی خانه و چند دقیقه بعد که برگردد، زن‌ها بچه‌ها را کشیده باشند توی خانه و از  لای درها نگاه ‌کنند، تا پلیس بیاید و با داد و قال و جار و جنجال زنک نیمه‌دیوانه را بگیرند و ببرند و مرد ریشوی جوانی هم او را بغل بزند و توی ماشین بگذارد و او طوری خواب باشد انگار نه انگار اتفاقی افتاده. و من نگاهم با او و مادرش تا ته کوچه برود که ماشین‌های آژیرکش پلیس بپیچند توی خیابان و او را ببرند. مردها مدتی جلوی در خانه دور هم می‌ایستند و حرف می‌زنند و چند نفری سیگاری دود می‌کنند. همه راضی‌اند انگار، که این ننگ را از دامن محله برداشته‌اند. پدرم که می‌آید تو و در را می‌بندد می‌فهمم وقتش است اشک‌هایم را پاک کنم و بروم پایین. تمام شب را در هوای داغ زیر پتو آرام آرام گریه می‌کنم و نمی‌دانم دوسه روزی بعد، می‌شنوم که مادرم برای عمه تعریف می‌کند که زنک برای این‌که او مزاحمش نشود و شاید هم نبیند و نداند قرص خواب می‌داده به او، و خیالم راحت می‌شود که حالا فرقی نمی‌کند دارویش را به موقع بخورد یا نه و اگر نخورد هم چیزیش نمی‌شود از مریضی‌ای که حالا می‌دانم نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:15  توسط نرگس حسن لی  | 

دانه‌هاي ريز برف روي صورتت مي‌ نشست و من سرشار! آخر هنوز جاي دست‌هاي گرمش روي تنم مي‌سوخت. چشم‌هاي سياهت را به دور دست دوخته بودي، با گردني افراشته و لبخندي كج ميان مه و پوشه‌پوشه‌هاي برف، از دور نگاهت كرد. جلو آمد. كيفش را زمين گذاشت. شال‌گردن راه‌راهت را مرتب كرد. برف روي آن را تكاند. دستي به صورتم كشيد. صورتت توي دستش شل شد. با عجله كيفش را از روي زمين برداشت. چيزي زيرلب گفت و رفت. در ميان راه ايستاد، برگشت. نگاهت كرد. چقدر قشنگ مي‌خنديد! دستي تكان داد. برايش دست تكان دادم. به راهش ادامه داد و رفت.

 

چشم‌هاي سياهت بسته بود. دانه‌هاي برف پشت پلكم مي‌نشست. چه وقت شب شد و كي خورشيد از ميان آن همه ابر بالاي سرت آمد را نفهميدم! جلو آمد. با اخم نگاهم كرد. لبانش را گزيد. درد عجيبي از كف پاهايم روي زمين سر مي‌خورد. شال‌گردنت را باز كرد. با كنجكاوي دستي به تنم كشيد! كف دستش را با اكره با گوشه شال پاك كرد. لگدي به پايم زد. چشم‌هاي سياهت پر از اشك بود. خورشيد توي برف‌هاي آب شده مي‌خنديد!

 

همانجا بود. كيفش روي زمين. مثل هر روزصبح! توي حياط پشتي. دورتا دور آدم‌هاي برفي شكسته! آب شده! تكه تكه! بدون سر! و تو آن گوشه. نگاهم را از صورتت دزديدم. جاي چشم‌هاي ذغاليت در حدقه خالي بود! سينه‌ام بالا و پايين مي‌رفت و بخار دهانم توي مه گم مي‌شد. دستي به صورتش كشيدم. شال‌گردن راه‌راهش را مرتب كردم و دهانش را با لبخند كجي بستم. كيفم را از ميان برف‌ها برداشتم و ...

                                                                                                                            پاییز ۸۵        

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:53  توسط الهام خیراندیش  | 

 

اتفاق افتاد. و مثل یک بهمن تابستانی، سهمگین و نامنتظر، دنیایش را زیر رو کرد. چشم‌هامو که باز کنم می‌فهمم که هیچی نشده، این خواب لعنتی داره زیادی طول میکشه، اما تموم میشه. اعتمادی به جا نمانده‌بود. حتی نمی‌دانست دقیقا کیست و کجاست. همه‌چیز برایش جنبه‌ی واقعی‌شان را از دست داده بودند و به شبحی از آنچه در حافظه‌اش مانده بود بدل شده بودند. گذر زمان به حرکت مکانیکی عقربه‌های ساعت مچی تبدیل شده بود. این دنیا، دنیای من نیست، یه جایی هست که برای من ساخته شده، فقط و فقط برای من. کافیه برسم اونجا، همه‌چیز درست می‌شه. اتفاقات تاثیری روی ذهنش نداشتند. مثل آدمی هیپنوتیزم شده، همه‌چیز را می‌پذیرفت و سئوالی نداشت. انگار به هرچه پیش آمده یا خواهد آمد راضی است، انگار تفاوتی نمی‌کند دارد به کجا می‌رسد. یه مشکلی هست فقط، از کجا باید بدونم که کجاست؟ کی می‌تونه بهم کمک کنه؟ اگه راستشو نگه چی؟ دوسه نفری از دوستانش به این نتیجه رسیدند که بهتر است خود را به یک روانپزشک نشان دهد. همه را از خانه بیرون کرد و در تراس قهوه‌ی تلخ خورد و سیگار کشید و فکر کرد حالا که آنچه نبایست، شده، بقیه‌اش هیچ اهمیتی ندارد. پیدا کردنش نباید سخت باشه، کافیه بار و بندیلمو جمع کنم و دلو بزنم به دریا. بالاخره یه روزی می‌رسم بهش. برای من ساخته شده پس خودش هم باید منو پیدا کنه. بیرون رفتن از خانه را متوقف کرد. نه برای آن که می‌خواست تنها باشد. به این خاطر که فراموش می‌کرد چه کاری باید انجام دهد. به صدای زنگ در و تلفن واکنشی نداشت. تا روزی رسید که کسی سراغی ازش نگرفت. همو پیدا می‌کنیم. درست مثل عاشق و معشوقی که به هم می‌رسن، هاها، چه خوبه، من قطعا مال اینجا نیستم. ساعت‌ها وقت صرف می‌کرد بفهمد کیست و زندگی‌اش را چه طور گذرانده. شروع کرد به گشتن خانه. لباس هایش را از کمد بیرون کشید و سعی کرد بفهمد چه جور آدمی این لباس‌ها را می‌پوشد. آلبوم‌هایش را ورق زد و به چهره‌ی ناآشنای آدم‌هایی که دست دور شانه‌اش حلقه کرده بودند و رو به دوربین می‌خندیدند خیره شد. دنیای غریبیه، خیلی ساکته، یه کم به نظرم عجیب میاد، ولی انگار هیچ‌کس دیگه زنده نیست. به جز من. مدارک تحصیلی‌اش را بیرون کشید و نمرات ریز و درشت کارنامه‌هایش را چنان بررسی کرد که جاسوسی کد پیغام رمزی را. از همه‌ي ‌غذاهای یخچال چشید تا بفهمد به کدامشان علاقه‌مند است و چرا. در هیچ‌کدام‌ نشانه‌ای نیافت که به سئوالش پاسخی دهد، هرچند ناقص. قالب جدیدش را نمی‌شناخت و قالب قدیمی‌اش را به یاد نمی‌آورد. پس چطوره که این همه آدم نگرانی ندارن. یعنی همه‌شون جایی‌ان که باید باشن؟ یا هیچکس دلش نمی‌خواد دنبالش بگرده؟ یا شاید به زحمتش نمی‌ارزه؟ فکرشو کن؟ اونقدر بگردی که خسته بشی و درست یه قدم مونده بهش متوقف بشی. یک روز صبح که از خواب بیدار شد، تا شب گوشه‌ای نشست و به اسمش فکر کرد. به نظرش اصوات بی‌معنایی می‌رسید که بی‌دلیل به آدمی مثل خودش سنجاق شده بود. می‌توانست اسم معلم اول دبستانش باشد، اسم بقال سر کوچه، اسم خواهرزن همکارش، اسم همسایه‌ی طبقه‌ی بالا. اسم هر آدمی، به جز او، و خود او. دنبال منطقی در رابطه‌ی خودش و اسمش می‌گشت که پیدا نمی‌کرد. یا اینکه برسی اونجا و نفهمی کجایی. به خیالت یه جاییه مثل بقیه‌ی جاها و بگذری و هیچوقت نفهمی یه روزی بهش رسیده بودی. دسته‌ای کاغذ آورد و اسمش را درشت رویشان نوشت و به در و دیوار خانه چسباند. از خانه بیرون رفت و خرید کرد. و چند روز بعدی را بی‌نتیجه به کشف رمز اسمش پرداخت. یک کتاب نامگذاری کودکان خرید و اسم به اسم خواند تا اسمی پیدا کند که شبیهش باشد، شبیه خود خودش، و شاید آنوقت بتواند بگوید این منم. پیدا نکرد. هان؟ شاید کار درست همینه. تو این همه سال، این همه آدم دنبالش نگشتن و هیچوقت هیچ مشکلی هم پیش نیومده. زندگی همیشه جریان داشته، نه؟ یا شاید واقعا من همونجایی‌ام که باید باشم؟ خانه‌را مرتب کرد، لباس‌ها و کتاب‌هایش را سرجای خود گذاشت. ظرف‌ها را شست و صبح زود رفت ببیند می‌تواند به کار سابقش برگردد یا نه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 0:52  توسط نرگس حسن لی  | 

تاکسی هنوز به سر کوچه‌‌‌ی خانه‌ی پدرش، که امیر به خیال این که بلد نیستم آدرسش را داده بود، نرسیده بود که صدای قرآن را شنیدم. پیاده شدنم انگار دو ساعت طول کشید. احساس عجیبی داشتم. از صبح که بهم زنگ زده بودند نه جیغ زده بودم، نه گریه کرده بودم و نه هیچ. سر فرصت دوش گرفتم، حاضر شدم، زنگ زدم آژانس و تاکسی خواستم. گریه‌ام نمی‌آمد اما چشم‌هام می‌سوخت و سردم بود. حتی یک لحظه فکر نکردم شاید دروغ باشد، یا شاید خواب می‌بینم. او هم جای من بود اینطور نمی‌شد. حالا حاضر و آماده، بی‌اشک، بی بهت، بی‌صدا اینجا بودم که خاک کردنش را ببینم. آمدنم اینجا به عنوان دوستی قدیمی عجیب نبود. آرامشم ولی چرا. امیر را که جلوی در دیدم رفتم طرفش. نگاهم کرد، انتظارش برآورده نشد که ابروهایش را بالا داد و سلام کرد. جوابش را ندادم. لابد پیش خودش فکر کرد از این که او خبرم کرده ناراحتم، که سرش را پایین انداخت. چادر سیاهم را سفت گرفتم و وارد شدم. هیاهوی آدم‌ها به نظرم زیادتر از حد معمول می‌آمد. آنقدرها برای بقیه دوست‌داشتنی نبود. گذاشتم مرا به داخل راهنمایی کنند و از این که حرفی نمی‌زنم و تسلیت نمی‌گویم تعجب کنند. پله‌ها را بالا رفتم و وارد شدم. میان آن‌همه جمعیت احساس خفگی می‌کردم. چشم گرداندم و آرزو را دیدم که نگاهم می‌کرد و تا نگاهم یهش افتاد دست‌های استخوانیش را از هم باز کرد و دهانش کج شد. فهمیدم انتظار دارد از من همدردی و اشک ببیند. آرزو می‌دانست. خودش بهش گفته بود. روزهای با هم بودنمان را تعریف کرده بود و آخرش گفته بود: اینها را گفتم که بدانی همه چیز تمام شده و حالا تویی که زن منی. بعد هم همیشه طوری رفتار کرده بود که آرزو مرا مثل خواهر خودش بداند. چندشم شد. بیزار رفتم طرفش و گونه به گونه‌اش گذاشتم. صدای گریه‌هایش گوشم را پر کرد. ضجه مویه‌های زنی برای شوهر مرده‌اش! خودش را تکانی داد و کنار خودش جایی برایم خالی کرد. بعد چادر را کشید سرش و شروع کرد تکان تکان خوردن. دورتادور سالن زن‌ها با لباس‌های سیاه و روسری‌های توری و گردنبندها و النگوهای طلا نشسته بودند و به یاد شوهرشان، پدرشان یا معشوقشان گریه می‌کردند و با چشمهای سرخ زیر لب قرآن می‌خواندند. چشمهام را بستم. نگاه کردن خیلی توان می‌خواست. هنوز اینجا را یادم بود بعد از اینهمه سال. دیوارهای خانه‌ی خودش آنقدر مقوایی بود که وقتی به گوش‌های برآمده‌اش یا جوکی که تعریف می‌کرد می‌خندیدم دستش را می‌چسباند دم دهانم و هی هیس می‌گفت و من سرخ می‌شدم و به نفس‌نفس می‌افتادم و نفس هایم آخر میان موهای سینه‌اش گم می‌شد. اینجا آنقدر خندیدیم و جیغ کشیدیم و دنبال هم کردیم که وقتی می‌رفتم صدایم گرفته بود. چه جوان بودیم. چه بی‌خیال. مدت‌ها بود گوش‌هایش را که می‌دیدم خنده‌ام نمی‌گرفت. فقط ساعت‌ها دست‌هایم را حلقه می‌کردم دور تنش و مثل بچه تکانش می‌دادم. بوی حلوا دماغم را پر کرد. چشمهایم را باز کردم و دختر جوان هفده هجده ساله‌ای را دیدم که سینی حلوا را گرفته بود زیر بینی‌ام. فقط کمی از آن موقعی که من عاشق او شدم کوچکتر بود. خودم را عقب کشیدم و سرم را تکان دادم: "نه، حلوایش را نمی‌خورم". تکان تکان خوردن آرزو متوقف شد و برگشت نگاهم کرد. چشم به چشمش دوختم، فکر کردم آخرین بار کِی این لب‌های خوشگل را بوسیده. نمی‌دانم چه فکری کرد که لب‌هاش لرزید و هق هق زد زیر گریه‌ای بلندتر از پیش و پیشانی‌اش را گذاشت روی شانه‌ام. دلم برایش سوخت. دستش را گرفتم اما چیزی نگفتم.

قبل از آنکه آمبولانس از پزشکی قانونی بیاید رفتم پایین و سراغ امیر را گرفتم. با آستین‌های بالا زده آمد، کلافه بود. به روی خودم نیاوردم و بهش فهماندم که حوصله‌ی این چیزها را ندارم و فقط می‌خواهم سرخاک بیایم. باز از آن نگاه‌های معنی‌دارش که از آن متنفرم بهم انداخت و گفت: صبر کن. تا برگشتنش توی راهرو ایستادم. داشتم فکر می‌کردم بقیه کجا هستند که با علیرضا برگشت. طفلک چشم‌هاش سرخ بود و موهاش آشفته‌تر از همیشه. سلام که کرد، خیال کردم الآن است که مرا بغل بگیرد و زار بزند. دستش را گرفتم و محکم فشار دادم. امیر گفت که علیرضا مرا می‌برد، و چیزهایی درمورد بهشت‌زهرا و قطعه و ساعت گفت. گذاشتم این‌ها را علیرضا به ذهنش بسپارد. محض تعارف گفتم اگر سوییچ را بهم بدهند خودم هم می‌توانم بروم، شاید به علیرضا احتیاج شود. مزخرف می‌گفتم. اینجا کاری برای او نبود. دست و پا چلفتی‌تر از آن بود که در چنین مراسمی، آن هم مال او کاری ازش بربیاید. علیرضا گفت: بهتر است تنها نباشی. خنده‌ام گرفت. بیش از آن به هم نزدیک بودیم که ندانند رابطه‌ی ما همچنان و بعد از ازدواجش ادامه داشته و لابد پیش خودشان فکر کرده‌اند الآن من ویران‌تر از آنم که تنها رانندگی کنم. دلم می‌خواست کسی برایم کاری کند و نمی‌دانستم چرا. سری تکان دادم و رفتیم. توی ماشین یادم آمد که از امیر نپرسیدم مینا کجاست. علیرضا گفت انگار تهران نیست و برای نمی‌دانم چه کاری رفته مشهد. و بعد از آن با صدای لرزانش گفت دیدی یکیمون کم شد؟ نگاهش کردم. از نیمرخ با سرخی بینی‌اش و حرفی که زده بود مضحک به نظر می‌رسید. گفتم: اگر بخوای من می‌تونم پشت رل بشینم. نگاهم کرد و من ادامه دادم: آخه انگار حالت خوب نیست. نگاهش را از من نگرفت. پرسید: تو چته؟ گفتم: حواست به جلو باشه. ماشین را نگه داشت.

-تو چته؟ شانه بالا انداختم که هیچ.

-به من نگو که ناراحت نیستی. به من نگو که الآن شوکه نیستی. چرا هیچی نمی‌گی؟ چرا گریه نمی‌کنی؟ چرا آرایش کردی؟ این زلم زیمبوهای همیشگی چیه تو دست و بالت؟

گر گرفتم. از دلسوزی دیگران بدم می‌آمد و همچین موقعی هم اصلا به نگرانی کسی نیاز نداشتم. گفتم: به تو ربطی نداره که من چمه. الآن تو فقط باید منو یه کم بگردونی تا یه ساعت دیگه که بریم بهشت زهرا، گفتم که لازم نیست کسی باهام بیاد. می‌دانستم از طرز حرف زدنم ناراحت نمی‌شود. اما امروز فرق داشت. تا برسیم بهشت‌زهرا دیگر چیزی نگفت و نپرسید. خیلی زود پشیمان شدم. اما اگر هم می‌گفتم خودم هم نمی‌دانم چه مرگم است باور نمی‌کرد. ماشین را که نگه داشت دست گذاشتم روی دستش که فرمان را نگه داشته بود. نگاهم کرد و باز چیزی نگفت.

هنوز کسی نیامده بود. فقط چند نفری بودند برای مرتب کردن وسایل و صندلی‌ها و بقیه چیزها، که همه‌چیز آماده بود و آنها هم نشسته بودند منتظر. روی یکی از صندلی‌ها نشستم و چشم دوختم به قبر خالی‌اش. فکر این که تا یک ساعت دیگر تنش جا می‌ماند آنجا و همه برمی‌گردیم منجمدم کرد. تصوری از مرگش نداشتم. فقط این که دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست می‌ترساندم. از خودم پرسیدم دفن شدن چه حسی دارد. انگار نمرده باشد و بخواهم بدانم توی سرش چه خبر است. خیال تن برهنه‌ی تازه شسته شده‌اش قلقلکم داد. دست‌هام داغ شد، انگار دلم بخواهد بکشم روی پوستش و دانه دانه موهای بلند روی کمرش را پیدا کنم و از جا بکنم. فحشم می‌داد و من ترک نمی‌کردم عادتم را. انگشت‌هام را، انگار بخواهم جلوی خودم را بگیرم، چفت کردم به هم و فشار دادم و هنوز خیال دست‌هام روی کمرش راحتم نمی‌گذاشت. بلند شدم و رفتم پیش علیرضا که گوشه‌ای ایستاده بود و نگاهم می‌کرد.

آنها که آمدند دیگر آرزو مرا ندید و اگر دید طرفم نیامد. همه‌ی حواسش به جیغ‌ها و کولی بازی‌هایش بود و چنگ زدن دست‌هایی که می‌گرفتندش. امیر آمد کنارمان ایستاد. می‌فهمیدم که او هم نگران نگاهم می‌کند. مهدی را از دور دیدم و سری برایش تکان دادم. رفتم جلوتر بالای سر قبر ایستادم و همه‌چی انگار زیر فرمان من بود. آرزو جیغ می‌کشید و اسمش را با تشنج تکرار می‌کرد. نگاهش کردم و فکر کردم چه خوب که جای او نیستم. وقتی کفن‌پوش آوردنش، قدمی جلو گذاشتم. بلافاصله دست امیر جلویم دراز شد و علیرضا بازویم را گرفت. به هردویشان گفتم: نمی‌خوام با کله بپرم توی قبر، دست از سرم بردارید. صدایم از خشم دورگه شده بود. آرزو سر بلند کرد و نگاهم کرد. توی چشم‌هاش اشک می‌لرزید. باز دلم برایش سوخت و بی‌هوا اشک‌هام سرازیر شد روی گونه‌هام. چادرم را سفت چنگ زدم و همانجا ایستادم تا رویش را باز کنند و توی گوشش تلقین کنند و ببندند و به پهلو بگذارند توی قبر و شیون آرزو تا آسمان برود و بعد خاک باشد که تنش را بپوشاند نه تن من. نفسم می‌رفت تو و درنمی‌آمد و چشم‌هام می‌سوخت. انگار خاک رفته باشد تو گلو و چشم‌هام. صدام با خرخری حیوانی از سینه‌ام در‌آمد. امیر برگشت طرفم و بی‌هوا به علیرضا توپید: برو یه لیوان آب بیار. برگشتم و محکم رفتم توی سینه‌ی مردی سیاهپوش، مثل همه. هلش دادم و تند تند رفتم تا کنار قطعه و لبه‌ی جدول نشستم و چادر را رها کردم تا بیفتد دوطرفم. سر گذاشتم روی پاهام و زار زدم. دماغم را فرو کردم تو چادر و خفه گریه کردم. یادم آمد که صبح از خودم می‌پرسیدم چه احساسی دارم. غافلگیرانه فهمیدم آنموقع خیالم راحت شده بود که حقیقت دارد و حالا او به تمامی مال من است.

 

 

شهریور ۸۵ - لیلا تهمتن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 2:52  توسط میهمان  | 

 

 

من مرده‌ام. چون مدت‌هاست وقتي عباد روي تمرين‌هاي تحويلي‌اش ولو مي‌شود و با بي‌حوصلگي جواب برادرش را مي‌دهد ديگر نگفته :«شانس آوردي حامد اينجا نيست، اگر بود دهانش را تا حد امكان باز مي‌كرد و بهت مي‌خنديد.»روزي كه با روزهاي ديگر هيچ فرقي نداشت، روزي كه همه‌ي ماشين‌هايي كه بايد پشت چراغ قرمز مي‌ايستادند، پشت چراغ قرمز ايستادند قلب من هم ايستاد و من نشسته روي تختم يكباره دو بال سفيد درآوردم و رفتم و همه‌ي چيزهايي را كه دوست داشتم با خودم بردم. من سال‌ها پيش وقتي شش‌ماهه يا شش‌ساله بودم مرده‌ام. اينجايي كه من هستم جاي خوبي است. چند روزي مي‌شود كه مرا به اين بخش تازه آورده‌اند. اينجا جاي خوبي است. همه‌ي پرستارها لباس سبز مي‌پوشند. من رنگ سبز را دوست دارم. آرامم مي‌كند و مرا به ياد تنها دفعه‌اي مي‌اندازد كه با آرامش روي علف‌ها –البته آنها زرد شده بودند- دويدم.

اينجا همه مرا دوست دارند و به اسم كوچك صدايم مي‌كنند، و هميشه همراه غذا سوپي به من مي‌دهند كه دوست دارم. سوپِ فقط رشته دار. بعضي از پرستارها وقتي با هم شوخي مي‌‌كنند و مي‌خندند تا خستگي در كنند، يواشكي مرا به هم نشان مي‌دهند و مي‌خندند. من هم با آنها مي‌خندم. پرستارهاي اينجا همه مهربانند. يكي‌شان كه تازگي‌ها از نامزدش جدا شده، بعضي وقت‌ها كنار تخت من مي‌نشيند و از من مي‌خواهد او را با خودم به آسمان ببرم. وقتي پيش من است فقط گريه مي‌كند. نمي‌دانم اگر بنا باشد او پيش هركسي كه مي‌بيند گريه كند، آنوقت كجا وقت مي‌كند آن همه سوپ خوشمزه بپزد.

اين زنجيرهايي كه مدام به من وصل است بعضي وقت‌ها اذيتم مي‌كند. وقتي ملاقاتي مي‌‌آيد هم زنجيرها را از دست و پايم باز نمي‌كنند. همه‌ي هم‌سلولي‌هايم زنجير دارند و در سلول ما هميشه دعوا به راه مي‌افتد. اينجا همه اعدامي هستند و هيچكس حوصله ندارد و من هم مدام در حال شمردن حلقه‌هاي زنجيرم هستم. هميشه سي و هشت تا هستند. حلقه‌هاي مزخرف. اگر فقط مي‌توانستم يكي از آنها را پاره كنم راحت مي‌شدم. يكي از سي و چند تا؟ دوباره مجبورم بشمرمشان. در دادگاه خيلي سعي كردم به قاضي حالي كنم كه من واقعا وقتي آن مرد آشغال و واقعا آشغال را مي‌كشتم با همه‌ي وجود احساس مي‌كردم دارم درست‌ترين كار دنيا را انجام مي‌دهم. «اون گه من و زندگي منو عوض كرده بود آقاي قاضي». وكيلم اصرار مي‌كرد كه به قاضي بگويم كه مشكل رواني دارم.

فردا قرار است يكي از دوستانم به ملاقاتم بيايد. از وقتي هنوز جوان بوديم با هم دوست بوديم. او تنها كسي است كه گاهي براي ديدن من به بخش ما مي‌آيد. همه‌ي پرستارها او را مي‌شناسند. او يواشكي براي من سيگار مي‌آورد و من هرموقع كه ما را براي هواخوري به محوطه مي‌برند دوتا با خودم مي‌برم.يكي از هم اتاقي‌هايم مي‌داند كه من سيگار مي‌كشم. او مرد سي و چند ساله‌اي است كه همه‌ي اعضاي خانواده‌اش را كشته‌اند و پليس هيچوقت سرنخي از قاتل به دست نياورده و شايد هم خودش آنها را به قتل رسانده و خبر ندارد، يا مي‌داند و به من نمي‌گويد، يا همه مي‌دانند و خودش نمي‌داند. نمي‌دانم. مي‌دانم او تازگي‌ها عاشق يكي از پرستارها شده و پشت پنجره‌ي اتاق گلدان مي‌گذارد. قول داده اگر به پرستار نگويم كه او دوستش دارد، به كسي نمي‌گويد كه من سيگار مي‌كشم.

من اينجا احساس خوشبختي مي‌كنم. اينجا همه با من مهربانند و حتي بعضي وقت‌ها به من با صداي بلند مي‌خندند. من دوست دارم مردم به من بخندند. وقتي مي‌شنوم كه به من مي‌خندند من هم خنده‌ام مي‌گيرد و يادم مي‌رود كه من مدت‌هاست مرده‌ام، و همه آن چيزهايي را كه دوست داشته‌آم با خودم برده‌ام.

 

 

حامد تطهیری- آبان ۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:3  توسط میهمان  | 

شنبه شب بعد از خودسوزي ...

هي جادوگر با توام! آره عوضي جواب بده! چرا روت رو برمي‌گردوني؟ چرا جواب نمي‌دي؟ با خود ديوثتم، كي گفته هر غلطي دلت خواست بكني؟ كي گفته؟ هان! چطور به خودت اجازه مي‌دي؟ آخه احمق نمي‌گي هرچي لابد يه قاعده و قانوني داره! نمي‌گي دنيا بي صاحب نيست كه همينطوري مثل يابو سرت رو مي‌ندازي پايينو قاطي مسائل گنده‌تر از خودت مي‌شي؟ كي گفته تو كارها به اين بزرگي دخالت كني؟  سوار جاروت شو برو تو آسمون. با چوب دستت شاهزاده رو بكن قورباغه، قورباغه رو بكن شاهراده. معجون جووني بساز. اگه كسي گفت داري فضولي مي‌كني! آخه اسمت رو گذاشتي جادوگر شهر اُز! كي گفت اين بلا رو سر مترسك بدبخت بياري؟ اون بيچاره كه همونجا، گوشه جاليز، با مخ پوشالي واساده بود و زندگيش رو مي‌كرد. گيرم هر روز كلاغا ميومدن رو سرش كار خرابي مي‌كردن يا آدماي راس‌راسكي به ريشش مي‌خنديدن. خوب به درك! به تو چه! حالا كه فيلسوف شده خوشحالي؟ به زجر كشيدنش كركر مي‌خندي؟ اي داد بي‌داد از اين زمونه!

بگذريم، آره جونم  تو طالع هيچ مترسكي نياد كه فيلسوف شه!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 10:59  توسط الهام خیراندیش  | 

در ابتدا فقط صداست. تاريكي و صدا. صدا نزديك ونزديك تر مي شود، سرعت مي گيرد. قطاري از ميان غبار از برابرم مي گذرد. توي قطار روشن است. پنجره ها يكي يكي نگاهم را با خود مي برند. قطار خالي از مسافر است. پشت آخرين پنجره كسي خيره نگاهم مي كند، بلند مي شود، دست ها را به شيشه مي فشارد، مي گذرد. صدا دورتر و دورتر!

□□□

 بيداري از پس سرم توي تنم پيچ مي خورد. با شست پايم كه ناخن تيزي دارد كف پاي ديگرم را مي خارانم. نيمي از بدنم زير سنگيني نيمي ديگر خواب رفته، غلت مي خورم و طاق باز به سقف خيره مي شوم. سعي مي كنم چيزي براي ديدن پيدا كنم. دست و پاي نداشته ام از نيمه بيدار بدنم شروع به جوانه زدن مي كند.لابد براي تشنگي است كه بيدار هستم. از جا بر مي خيزم پاي جوانم لحظه اي از رفتن جا خالي مي كند. از تاريكي بيزارم اما از تاريكي پس از روشنايي بيزارتر! چراغي روشن نمي كنم.

سايه ها روي ديوارها مي جنبند. در يخچال را كه باز مي كنم چيزي از پشت صندلي هاي آشپزخانه توي اتاق سر مي خورد. چشم هايم را مي بندم لب بطري را بر لب گذاشته، موجودي قطره قطره در من بيدار مي شود. شبحي روي پرده آشپزخانه مي  رقصد! چشم هايم را مي درانم سايه اي مبهم ، درخت گونه، توي چشمم پررنگ مي شود. يك دست به ديوار دست ديگر به جلو كورمال كورمال پيش مي روم. راه بازگشت به خواب هميشه طولاني تر است . دستم از مبلي به مبلي ديگر، كف پاي برهنه ام از فرش به كفپوش سرد، از كفپوش سرد به فرش زبرتري جلو مي رود. موجي از آب در روده هايم مي پيچد. ترس برم مي دارد. درست مثل افتادن از بلندي در خواب! فكر گم شدن ميان راهروهايي تو در تو از اسباب و وسايل توي سرم شليك مي شود. اتاق من كجاست؟

□□□

راه را يافته ام.انگار وارد معبدي مي شوم. آرام پلك مي زنم. صدا در ابعاد اين اتاق جايي ندارد. نفس هايم شنيده نمي شوند.

بالاي تخت كه مي رسم تمام صداهاي جهان در گوشم زنده مي شوند: شليك گلوله، زوزه سگ، آواري كه فرو مي ريزد. قطاري از برابرم رد مي شود. يك نفر جاي من خوابيده!

                                                                                 مرداد۸۵      

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:31  توسط الهام خیراندیش  | 

 

«از تیله هات بهم می دی؟»

کف حیاط نشسته بود و دمپایی هایش کمی آن طرف تر روی زمین ولو بود. چیزی گوشه لپش می جنبید. موهایش لخت روی پیشانی ریخته بود. یقه لباس سبزش به چرکی می زد و دانه های عرق ریز ریز روی شقیقه ها و گردن آفتاب سوخته اش نشسته بود و دور برش یک عالم گوی شیشه ای کف حیاط پخش بود. هر چند وقت یکی شان را برمی داشت و جلوی چشمش می گرفت و می چرخاند. ابر رنگی داخل گوی می چرخید، آبی،قرمز،سبز.

ابروهایش را بالا داد و اخم کرد.«آخه چرا؟»جواب نداد. تیله ها را یکی یکی داخل شیشه مربای خالی کنار دستش ریخت. تیله ها به کف ظرف می خوردند و تق صدا می کردند. اصرار کردم. شانه هایش را بالا انداخت، پشتش را کرد. انگار مشغول کار مهمی بود و چیزی شبیه مگس در گوشش وزوز می کرد. سرش را به زانو نزدیک کرد. با زانو گوش وشقیقه چسبناکش را خاراند. دولا شدم تا یکی از تیله ها را بردارم، تند روی دستم زد. دستم بدجوری سوخت. با فشار لب ها چیزی که گوشه لپش قلمبه شده بود را پرت کرد. گوی شیشه ای، رنگ رنگ روی موزاییک ها غلت خورد و رفت. و من با پشت دست اشک هایم را پاک کردم. تمام تیله ها را درون شیشه ریخته بود. آنرا دو دستی برداشت و تیله پنچ پر را دنبال کرد که در زاویه دیوار حیاط بین برگ های خشک سوزن سوزن گیر کرده بود.

 

آن روز هم مثل هر روز آمد. «بذار بیاد، من که تیله بده نیستم.» لبه باغچه را دید زد و با احتیاط نشست، هه! از مارمولک می ترسید. یک لیوان دستش بود که با چیزی مدام همش می زد. شیشه تیله هایم را با فاصله از زمین خالی کردم. صدای تیله ها در آمد و او مشغول هم زدن بود. لوله خودکار را گرفت طرف آسمان، انتهایش را انداخت دور خورشید، از سوراخش نگاه کرد. طاقت نیاورد و زود چشمانش را با اخم مالید. دوباره لوله را در لیوان فرو برد و بعد آن را به لب های باریکش نزدیک کرد. زیر چشمی نگاهم کرد، پشت کردم. تیله ها را به ردیف چیدم، همه را به جز تیله پنج پر.

چیزی نگذشته بود که صدای خنده اش بلند در حیاط پیچید و همراه آبشار طلایی روی دیوار به کوچه ریخت. بالا و پایین می پرید. دور تا دورش یک عالم گوی شیشه ای در هوا چرخ می خورد، هزار رنگ!

حباب ها در هوا غلت می خوردند، انگار هیچ عجله ای برای نشستن نداشتند. زیر بزرگترین حباب ایستاده بود، سرش را بالا گرفته بود وفوت می کرد. «هی بالا برو، آره!بالا، بالاتر!»

انگار حباب هم از قهقهه او قلقلکش می آمد و به خوشی او می خندید. یکی از حباب ها نرم نرمک طرفم آمد. چشم کوچکی روی تن بلوری حباب مرا می پایید انگشتم را محکم به تنش کوبیدم. تق، ترکید.

تیله پرچمی در دستم عرق کرده بود. کف دستم را با شلوارکم پاک کردم. داد زدم:«آتش!» تک تک تیله های صف کشیده را نشانه گرفتم. همه شان را کشتم! آن روز درخت انار وسط باغچه هم با دهان باز به تیله های شیشه ای می خندید.

 

                                                                                                تابستان ۸۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 18:57  توسط الهام خیراندیش  | 

 

مي‌خواهم شبي به هيبت كوسه‌اي بالغ به اتاق خوابت بيايم.

توسخن بگويي، من سخن بگويم وكوسه هم سخن بگويد.

لحظاتي بعد رختخوابي بهم ريخته، ملافه‌هاي خوني، و ديگر هيچ.

تنها صداي راديوست كه دستور تهيه سس ماهي را آموزش مي‌دهد

 وباريكه‌اي از نورکه كف اتاق را خط انداخته.

 

 

                                                                      ب- بهار85

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 0:10  توسط الهام خیراندیش  | 

 

یک راهرو باریک و بعدش سالنی چهارگوش پر از میز و صندلی قهوه ای، زنان و مردان میانسالی که رویشان لم داده بودند یا دو دست را ستون زیر چانه همدیگر را تماشا می کردند از میان نگاه های دودگرفته، صداهای خش دار.

بالای میز ایستاده بودم و او صندلی را پس می کشید برای نشستنم. کمان های سایه روشن از میان حباب های شیشه ای روی دیوار پنجه می کشیدند. به محض ورود نگاهم کنجکاو از میزها به آدم هایی که دورشان نشسته بودند زل شد و گوش هایم پر از صداهای درهم. قهقهه خنده زنی که دستش را از زیر شال راه راهش لابه لای موهای سیاه کوتاهش فروبرده بود و با هر ضرب خنده گردن سپیدش را کج روی شانه خم می کرد.

سیگار اول را که آتش کرد، قهوه تلخ را در دهانم مزه مزه کردم. فنجان در دستم چرخید و تکرار حاشیه روی تنه استوانه ایش مرا رنگ به رنگ چرخاند. خاکستر سیگار دم به دم قرمز می شد و بعدش با ضرب مداوم انگشتان داخل زیر سیگاری بلوری جا می گرفت. نگاهش از چشمهایم به جایی نامعلوم سرک می کشید و لبانش بازی بازی دود را توی صورتم فوت می کرد. ته فنجان را با وجود تنگیش سر کشیدم. زیر سیگاری پر بود از جنازه های نصفه نیمه یا ته کشیده.

دستش را برای برداشتن لیوان آب روی میز دراز کرد اما سرفه امانش نداد و آن را پس کشید، سینه ملتهبش را آرام مالاند. سرفه دست بردار نبود. لیوان نیزه ای لب پر را به دستش دادم، نفس عمیقی کشید. آرامش بر چهره برافروخته و ابروان درهم کشیده اش دوید.

نگاهم دوباره برگشت روی سیگار که به دیواره ظرف بلوری تکیه داده بود خرد خرد می سوخت. آن را برداشت و میان انگشتانش چرخاند و نگاهم کرد با ابروهای بال داده پر از سئوال! چیزی نگذشت که پشیمان شد، بی حرف رو برگرداند و پک محکمی به سیگار زد.

سرفه خسته اش کرده بود. چشمهایش را تنگ بهم می فشرد و عمیق نفس می کشید و دستش... دستش روی سینه بود و چهره ای کبود پیش رویم و یک دو نفسی که بالا نمی آمد و من منتظر، لیوان به دست و نگاهی مستاصل که تظاهر به  بی تفاوتی را مشق می کرد.

حرارت و سرخی از صورتش رفته بود و حالا رنگ پریده تر از همیشه با انگشت گوشه لبانش را پاک می کرد با بیزاری انگشت لرزانش را روی رانی که به شلوار سرمه ای رنگ فشار می آورد کشید.

تصویر ماتی روی شیشه میز روسری اش را مرتب می کرد و با دستمال کاغذی سیاهی ریخته زیرچشم چپش را پاک می کرد و با بازی انگشتان خط سرخ دور لبها را محو. لبهایش را بار دیگر لیسید.

سرم گیج  رفت. دستش را خندان دراز کرد، آن را گرفتم و بلند شدم. میز تکانی خورد و ته سیگاری که روی تن زردش هاله قرمز رنگی چرخ می خورد، توی زیر سیگاری پر جا به جا شد.

 

     83                                                                                                                                                         

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 23:56  توسط الهام خیراندیش  | 

 

 

گفتنت آسان نيست مي داني؟ دست روي دست گذاشته ام تا باد موهايم را با خود ببرد و ديگر نگران شانه هاي تو نباشم. گريه هم كه مي كنم، باد است كه مي دود، ليوان لب پَر را از آب پر مي كند، به دستم مي دهد و دوباره، هوووهوووهووكنان، بر مي گردد به هوا. من تماشا مي كنم رفتنش را و فكر مي كنم همين ليوان بود، كه آن روز از دستم به زمين افتاد، و قطره قطره هاي شور همه جا را پر كرد.

بگذار برود. شب، دوباره، هووهووكنان، مي آيي و سر به دامنم مي گذاري، و منتظر مي ماني كه دست هايم ميان موهايت شانه شود. و وقتي چراغ ها را خاموش كنيم، من، به روزي فكر مي كنم كه ليوان از دستم افتاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:18  توسط نرگس حسن لی  | 

 

با منقار ضربه ای به تخم زد، گوی سفید با خا ل های طوسی رنگ رویش غلتی زد و جلوی پرنده ایستاد. تند تند پلک می زد و گردنش را به چپ و راست خم می کرد. تمام هوش و حواس مرغی اش پیش تخم بود.

آخر تخم بیچاره تنها توی لانه ای روی بلندترین شاخه تک درخت آن واحه چه می کرد؟ برای لحظه ای متوجه اطرافش شد، تا چشم کار می کرد دشتی مسطح زیر نور خورشید،طلایی، می درخشید. بالای سرش ابرهای سفید در دل آسمان آبی تند تند رد می شدند و دلشوره رفتن را در وجودش زنده می کردند. باز با منقار ضربه ای به تخم زد، تخم مثل دفعه قبل منتها در جهت مخالف چرخید و دوباره سر جای اولش ایستاد. آخر کدام پرنده لانه خود را روی همچه درختی توی همچه واحه ای درست می کند؟ آفتاب کم کم به وسط آسمان می رسید. تشنه اش بود، جایی انتهای آسمان ابر سیاه رنگ دور می شد.همسفرهایش بودند که حالا بدون او می رفتند، او از صبح همینطور بالای سر این تخم لعنتی ایستاده بود و هی چرخش می داد، تکانش می داد و باز نمی دانست اینجا چه می کند. بقیه داشتند به هوای سرزمین های معتدل بال می زدند و او اینجا ... و خودش نمی دانست که چرا؟

دوباره به تخم خیره شد. خواست که بپرد، خواست تا رد به جای مانده از دوستانش را گم نکرده، دنبالشان برود. اما نتوانست. داشت وسوسه می شد. هوای آنکه روی تخم بنشیند بد جوری در سرش نه، در تمام تنش موج می زد. زلزله زیر پرهایش افتاده بود و طوق دور گردنش را تاپ تاپ می لرزاند. نگاهی به ابر سیاه رنگی که در افق زیر نور صبح رنگ گم می شد انداخت. پاهایش را دو طرف تخم گذاشت. تخم یک غریبه بود که روی بلندترین تک درخت این واحه جا مانده بود یا شاید فراموش شده بود. شاید جایی مادرش در دام صیادی پاگیر بود یا به ضرب تیر شکارچی از پا در آمده بود که حالا از دو پا آویزان با بالهای آویخته به کنار خورجین شکارچی پاندول وار تاب میخورد، یا شاید ...

به هر حال تخمی تنها بود که امروز وقتی خورشید پا ورچین پاورچین به آسمان این سرزمین کم درخت پا می گذاشت از دور برق زده بود و او به خیال شی طلایی، به خیال این که خورشید دیگری پیدا کرده و حالا به همه دوستانش نشان خواهد داد که به جز خورشید همگان یک خورشید برای خودش دارد پایین آمده بود. درست روی بلندترین شاخه تک درخت این واحه!و وقتی پایین آمده بود تخم سفید رنگی را دیده بود که توی لانه ای قدیمی می غلتد وسطح صیقلی اش نور خورشید یکتا را منعکس می کند. آنقدر هاج و واج تخم شده بود که به کل فراموش کرده بود که به هوای گرفتن خورشید کوچکتری روی شاخه نشسته است. حالا این وسوسه نشستن روی این لعنتی دست بر دار نبود.«تخمک بیچاره تنها روی این بلندترین ....» این جمله را برای هزارمین بار بود که از صبح می گفت. نگذاشت جمله اش تمام شود به سرعت و با اطمینان روی تخم نشست. نفس عمیقی کشید، سینه خاکستری رنگش تند تند بالا و پایین می رفت. آسمان غروب رنگ به رنگ می شد اما هیچ اثری از ابر سیاه رنگ پرندگان مهاجر نبود. چشمهایش را بست و گذاشت تا با خیال جوجه ها که در فردایی نزدیک سر از تخم بیرون می آورد به خواب رود.

روزها می گذشت وپرنده وقت خود را با پریدن روی شاخه های انگشت شمار تک درخت واحه می گذراند و خود را با میوه های آبدار آن سیر می کرد. اما هیچ گاه جرات دور شدن از لابه لای شاخه ها و رسیدن به دشت طلایی را نداشت.

ته دلش خوشحال بود که تخمک بیچاره را اینجا تنها روی این بلندترین تک درخت این واحه تنها نگذاشته است. گه گاه غروبها دلش برای دوستان قدیم می گرفت و رویای سرزمین های معتدل با آن دریای آبی در سرش جوانه می زد. اما زود با خیال تخم عزیز وجوجه عزیزتر خودش را دلداری می داد. نفس عمیقی می کشید و با خاطری مطمئن کنار تخم دوستداشتنی اش روی بلندترین شاخه تنها درخت واحه منتظر فردا می نشست.

روزها همینطور از پی هم می گذشت و هیچ خبری از جوجه نبود. پرنده بیچاره ناامیدی در دلش خانه کرده بود. پاییز طلایی دشت رفته بود و حالا زمستان سرد و بی برف از راه می رسید و تخم جوجه بشو نبود که نبود.

پرنده بال نوازش بر تخم می کشید، اشک می ریخت، برای جوجه نیامده اش لالایی می خواند ولی جوجه خیال درآمدن از تخم را نداشت. از آن طرف زمستان سرد بیدادگریش را روی آن بلندترین شاخه تک درخت واحه به نمایش گذاشته بود. گرسنگی، تنهایی، انتظار، سرمای بی برف، خواب های آشفته همه وهمه پرنده را دیوانه می کرد. فصل میوه های آبدار درخت گذشته بود وهیچ چیز حتی یک دانه یا کرم خاکی برای خوردن نداشت ومدتها بود که گرسنگی می کشید. یک آن به خودش آمد ودید که با منقار محکم بر تخم می کوبد، اما سعی اش بی فایده بود، هر چه بیشتر می کوبید کمتر نتیجه می گرفت، منقارش درد گرفته بود تخم شکستنی نبود که نبود با عصبانیت به کمک بالها آن را از بلندترین شاخه تنها درخت واحه به زیر انداخت. تخم بر تخته سنگ پای درخت افتاد وتق صدا کرد.

زمستان بود. سوز سرمای بی برف، گرسنگی، دوری از دوستان، رویای خام سرزمین های معتدل همه همه پرنده را کلافه کرده بود و حالا تخمی که ماه ها در خیال گرم نگه داشته بود تا جوجه باشد، طفلک بی پناهی را که او روی بلندترین شاخه تک درخت واحه یافته بود و دلش نیامده بود تنها بگذاردش، قلوه سنگی بود که او به اشتباه برایش لالایی خوانده بود، پر نوازش بر تنش کشیده بود وهیچ گاه متوجه سردی سنگی اش نشده بود.

به دشت خاکستری که چندی پیش طلایی می زد خیره شد. برای آخرین بار منقار محبتش را بر سنگ تخمی شکل کشید، درون لانه رفت و خار وخاشاک را زیر و رو کرد، ترس این که باد زمستان بی برف ویرانش کند تنش را لرزاند. اما طولی نکشید که خودش را درون آسمان دشت خاکستری رها کرد. در آسمان غلت می خورد و پرواز می کرد. با اینکه سوز زمستان بی برف چشمهای کوچکش را می سوزاند وقطره قطره اشک روی دشت می پاشید.       

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 15:24  توسط الهام خیراندیش  |