تكان دهنده بود
زلزله
باران خيس ميآمد
رنگهاي متحد يعني نيرنگ
و تنها يك صدا
خيال آفتاب پشت پيشاني
پت پت ميكند
و پردههاي درون كنار نميرود
تكان دهنده بود
زلزله
باران خيس ميآمد
رنگهاي متحد يعني نيرنگ
و تنها يك صدا
خيال آفتاب پشت پيشاني
پت پت ميكند
و پردههاي درون كنار نميرود
به لبخندي كشاندمت
چون موجي
به صخره چشمانم زد و
باز برگشت
تو را به خواب حلزونها
بر برگهاي بهارنارنج خواندم
ديگر برنگشتي پس؟
كنار ساحل هر موج لبخندي است
هر سنگ آغوشي
و اين است كار من
فرو رفتن در گردابهاي خواب
مي خواستم سايه ام را نقاشي كنم
اما او طفره مي رفت
مي خواستم از او جدا شوم
اما او نمي خواست
و در شبي كه سياه تر بود از مستي
با سايه هاي ديگر
خوش مي گذراند
بي آنكه مرا به سايه هاي ديگر معرفي كند
بي آنكه با من سخني بگويد
او انگار مرزهاي تن نبود
از پس آفتاب يا نرمه هاي نور
سايه سايه بود و
در آن همه چيزي پژواك مي يافت
این نشستن نیست
وقتی نشسته ای
منتظر معجزه ای
میان رفت و آمد این همه کرگدن
که مهره های گردن شان
با چرخیدن بیگانه ست.
بعضی چیزها هیچوقت تغییر نمی کنند.
بعضی وقت ها هیچ چیز...
چطور می شود که پنجره ای باز
درست روبروی این پنجره
باز شود.
اردیبهشت ۱۳۸۸
خيالهاي سبزشان دود ميشود و
برگهاي سرخشان ميريزد
چنارهاي بلندترين خيابان طهران
توي صفي كه تا تجريش ادامه دارد
در انتظار قطار هستند
گربههاي ميدان راه آهن نگرانند
من نگرانم
ما دوست داشتيم به آنها بگوييم
از كنار ما ...
اما افسوس!
انگار همه رفتن را ميخواستهاند
هميشه
فصل به فصل
دوازدهم اسفند يكهزار و سيصد و هشتاد وهفت
در همان خيابان بلند
خورشيد از پس هر چيزي طلوع ميكند
از پس دوكوههها
از پس پيردالو
استوار و نازك خيال
دست بر زانوهاي دشت عباس ستون ميكند
از پس بيشههاي چم هندي
بالا ميآيد خيس و خل
از اعماق دريا
از پشت خوابها
و سايههاي خواب
بلند
كه ميسرند
صبح ميآيد
تو بيدار ميشوي
نگاه كن كه خورشيد
چگونه از پشت چشمها
چگونه از ميان ابروان تو ...
شگفتا!
با همه اشكي كه نشاندم
درختي نمك نروييد
كجاها كه از سر گذشتن
چه ها كه از زانو / عبور ...
و آنگاه چون سوی باد باغ نورد برميرفت
در کوچه های نابینا
"من" شتري ره زده بيش نبود
در ديدهگان ابرها
در كوهان سراب
بي "الارض و السماوات"
و نه
شايد ساربان
شتري كه بر ستارگان ميرانديدش
اي منجمان نقطهباز در چراگاه سرمهي گيتي!
تف كنيد تخم نور را!
شايد به ارتفاعات برج بلند سفيد رفت
كنار "كولر"هاي آبي خاموش
آرنج زده به نشتيهاي شهر
نگاهي انداخت به سلامي / كه مه ميكرد
از سرخي آمده
به سپيدي رفته- گل انداخته ماهيچههايش
در سرماي زير پيراهن قرون
بازوانش را كشيد
آسمان قوس برداشت
تا دور بنمايد زمين
كه تن به مستي داده بود
چه سلامي به باد!
باد زوزه وركشيد
انگار در طولاني ترين شراب سال
كه رها كرد از چله، آرش
چه مستي كوتاهي براي زمين
تا وزن اين آزادي... !
شايد به ارتفاعات ورسك رفت
يا ساباتان
ميلرزيد سينههاي دختري در نيم پرده
۱-
پشت اين مردمك
غريبهاي براي رهگذران فال ميگيرد.
ميپرسي چرا؟
آدم به رنگ خودش بميرد بهتر است
تا تمام راه
خاكستري باشد.
... و چشمهايش به رنگ چشمهايش
و دستهايش مثل دستهايش
زاده ميشود...
۲-
مثل رودخانهاي خاكستري
به خيابانهاي شهر ميريزند و
پايشان رفيق سنگفرش ميشود.
فقط يكي به آنطرف نميماند
كم كم فكر ميكنم نكند از ماست.
۱-
همهي اينها را غريبه توي دستم ديده بود
حتي بيشتر
شايد از تمام آسمان بيشتر ستاره توي چشمش بود.
...به رنگ چشم هایش می خندید
شك نكن توي دستت خوانده
از خاكستري
خبري...
۲ي پايان-
شبهاي ابري
آدم
هوس ميكند به رنگ باران بميرد
تا جنازه اش را کسی نشناسد
احتمال رنگ خودش را كه ورق بريزي
ماه
از شبهات فرار ميكند.
اين همه زحمت
فقط به خاطر ديوانهاي ست كه ادعا ميكرد شاعر شده
نه!
پشت اين مردمك
غير از كوري
رد پاي هيچ غريبهاي نبود.
۲۴/۰۶/۱۳۸۲
دوباره باز خواهم گشت به نغمههاي تو
اي خاك نيك!
اي سرزمين ملوسم!
و دوباره از تمام لولوهاي تو خواهم ترسيد
و تمام ديوهايت را به مبارزه خواهم خواند
و ديگر هيچ چيز در جنگل سرد و سياه فراموشي من گم نخواهد شد
و اگر شهيد شدم
نغمههاي تو به من بازخواهند گشت
به تنم
وقتي در آخرين جا ماوا گزيند
با مهر و ماه تمامش
و آنگاه ديگر از همه نامها رها خواهم بود
اي سرزمينم!
اي مزار مهربانم!
ريشه شراب جشنهاي آيندهات را
براي كودكان پير خود اينك
در ششهايم بدوان
كه آن آخرين هم آغوشي است
و پس از آن همه آغوش خواهد بود
گورستانی در زمین است
پدربزرگم
در آن
خفته
برای ابد
و گورستانی در ماه
که رویاها...یم
ماهیگیر تورش را به دریا زده
و نمیپایدش
موج آوازی از بر دارد
که برای صخره اندیشناکی میخواند
و از دور
فریادهای پیروزی
هلهله پرندگان غروب
و کشتیهایی که بر آشوب دلش لنگر انداختهاند
به دریا میاندیشد نه به رزق و روزی
به آب و نه به تشنگی
به باد و
نه به ویرانی
به شراب نه به مستی
و آنگاه که دریا از دیدن ماه آه میکشد
با خود میخواند موج:
گورستانی در زمین است
گورستانی در ماه ...
آن روزها
كه پروانه هاي نگاهم
روي بوتههاي بادنجان دو دو ميزدند
و بر برگهاي تاريك مو
عشق ميباختند
تا شرابي گيراتر
هيچ نميدانستم شبي خواهد رسيد
كه از ديدن ستاره شرم كنم
حالا از هرچه وابستن
از هر چه كم كاسگي ساقي
و از بس بسيار بيش بودن
گذشته...ام
و فقط هيزم آن روزها را مي خواهم...
آن دايره ها كه گرد خورشيد
- خواهر نژند پروانه هاي جهان -
مي زدم
حالا از اين بالا
نگاه ميكنم
به تودهاي
از شاخههاي شكسته
خاشاك پراكنده
و شيرجه ميزنم
در آتشي كه ميشد برافروخت
و طنين سقوط
پروانههاي سياهي هستند
كه از تنم اوج ميگيرند...
برو
به ستاره برو!
در خاك ايجاد كردم اما نه با قلبم
در آن نفوذ نكردم با تنم
سرم گرم و
سرد است دلم
با چرخش چشمها بود
كه زمين ميچرخيد
اما بچه
زل زده به خورشيد- در ساعت بي سايه
و آفتاب در درياي آرامش
تلالوئي ديگرگونه داردخودم را در سفرهاي شما مييابم
و سنگ حاشيه
متن سلام من و
پلكهاي بيپدربزرگ ميشود
اين جاده كه در پيش گرفتهايد
سايهايست
كه حول خود ميچرخد
تاريخي كه پشت مرا خالي كردهاست
گواه من
آن ماه
به درازاي جاده
و لبخندش به بازارسياهي از ستاره
خودم را در سفرهاي شما
بازمييابم
به آن لكاته هرازگاهي سوگند
من مست بودم و
از شهوت دامنش گل دارتر
وقتي ميرقصيدم
حالا
با چشمان سرخ
به آتش سلام ميكنم
و دو نقطه كور جاده را
نميدوزم به هم
پشت سرم درياست
فراموش ميكنم
حالم خوب است
را
فراموش ميكنم
و فقط
آخرين بار
كجا گذاشتمش...؟
اگر از خواب دوشين
برخاسته باشم
كه بروم
به چنان روزي
كه چشم چپ و راست
هم سوي نور نباشند
و نگردند بر يك مرام
اگر از خواب
سوار بر شش اسب شوم
كه از شش جهت
در زادگاه بادهاي موسمي
به هم برسم
كاشكي هرگز از چنين خواب خيسي
برنخاسته باشم
كه در گاهنامه عمر دراز
از اضطراب تشنگي
عروسكي بذله گو ساختهام ...آه!
ببين كه اين جنين
چگونه پير ميشود در رحم مادرش!
درﱠهای تو فرومیغلتید
و فرو نمیکشید خاکی که سایه درخت ندیده بود
بوی ثروت نشنیده بود
و "نگاه" بان تو نبود
پیله درید جاده ابریشم
و باقی ماند خاکستر اطراقی
زیر خیمههای باد
تا با هم سفری دیگر
با مرکبی دیگر
بر تاریکیهای خجسته خیال
برای رفتن از این شهر
خط میدهد این سکه مفرغی
در تردید آفتاب
هنگامه پگاه
میسوزاند یال انبوه شیر نری که چشمان من بود
و پشت پیشانی بلندت
محبوب من!
خیال زمینی که گندمهایش سبز ماندهاست...
تا بتکانم دستانم را از این کاشت
بر کول فاحشه گونی سوگند دیدم و
صبر درخت،
دوچرخه باران
او لبخند دیگری به لب می برد
و نیمی از نگاهش را از هیچ چیز بر نمی گرفت
نیمی دیگر در تاریکی
سوگند به نور!
سوگند به نور!
نک عزیزم!
دنیای من!
زمین معصومم در راه بند ستارگان نابینا، تو
مادر تمامی فرزندان باش
و من پدر پسری خواهم بود
که از شاخههای این نهال میروید
پاییز شاید
یا با فصلی دیگر...
با نسیم چشمهات شکل ابری
مدعو خلوت کلمه، لخت شعر
میان کتابهایی که زبانم را نمیدانند
به خیالم پذیرفتمت به این بازی
که با چه نامی جهان را شروع کنیم
در ظل این آفتاب
تو به هر نامی رقصیدهای
با چشمان جیوهای
بیآغاز شمردهای
و روی ابروهایت
قوم بیگانه گیسوی تشنه
به آتش
خانه میسازند...
به نورهای ابدی چه نیازم بود؟
با صدایی از خفا برآمده و چشمان اسبی
که بینایی اش را نمک نمک
می ریخت
به کی می بخشید؟
بیا بگیر این پرتوهای تاریکی را
ای بسته امتداد گیسوانت به راه!
آه...! اسب نازنینم!
در این قندان سفالی لعاب فیروزهای دفنت میکنم
انگار که خاک را بر دوشت بپیچی
مثل باد
بی چشم و بی دست و پا
بی گوش و هرز و مدهوش
با بلورهای لامکان
سر سپرده به آغاز
پای در پایان
به هیچ سو می نگرد این رود
که گرفته ستارهها را
با خود نمیبرد اما
در شب مهتابی
یا روز پر آفتاب
باشد که سنگ بخواند
پرنده تاب بیاورد
باشد که بچرخد چرخ روزگار
در جادههای اندوهگین ما
كتاب كه ورق ميخورد
فقط زبان ميزني انگشت را ورق
عمود
مقابل بيني
هيس...
تا ورق كه ميخوري
نپرسم چرا حرف نميزني.
اصلا شايد اشتباه شده ...
كسي اينجا نيست ؟؟؟
اشياء اصواتي هستند كه از دهان من كه نيستم خارج نميشوند.
فقط تو دوم شخص قدرقدرت هستي
و از اين به بعد
تمام پنجرهها بايد براي تبريزيهاي پيادهرو
زيرنويس " سوسوري " بنويسند .
قبول !
براي حرف زدن دير است .
بايد لباس نظام بپوشي و
عرض كتابخانه را قدم ...
روي صفحه گرامافون
صداي سوزن
بلندتر از صداي بنان ميخواند.
قدم زدن در باغ چشمانت
درختان آبی و چشمههای سپید
پرندگانی که از بام شور مژگانت
پریدند
خواب بد ديدهاي...میدانم...
از قصر بلور
و شاهزاده اي كه حجابش آينه
روز قصه كه به نيمه رسيد
شب ستاره نداشت
و مادربزرگ
حوصله...
در تیله جهان را دیدم چون جادوگران
که چگونه ایستادند ستونهای نور
برنخستین سنگها
چگونه زاییدند اسبها
تا از دهانم به تاخت
وجاده پیچید
هرجا که دستم گیاه
سینه به سینه ی مست
هزار جریب رویای بی وقفه
هزار جریب انگور درشت ، بر پیشانی دخترک
تیله در گوشم می چرخد
نقل مجالس و نقل لبها
و جاروهای سوخته دشت
در باد قصه می شوند
هر جا که دست منی برخاک
من لال شده ام ، نمی شنوم ، لمس نمی کنم ،کورم
عورتم را می پوشانم و
خار از کف پای دخترک به در می آورم
... این معدن عظیم
با هزاران هزار کارگر بی خیال!
دست در جیب....
وقت خاکستر
...به خاک گفتم.
آرش سالار
تودهی پاره پارهی ابرها را نمیفهمم
و زنهایی که به من تجاوز کردهاند
با حوصله آب قیچی میکنند
در رودخانهای که
علت پلها نیست
میخواهم کوچه باشم
و دوازده بار عاشق دختر کویری پررنگی شوم
که ابر را سکوت میکند.
حامد تطهیری- بهمن 84
كه تا فرحزاد رفتم و
چاي داغ ، زير قفس قناري و
برگشتنم با خداست...
اگر بي خدا برگشتم
نه به كوه شك كن
نه به اين همه قرص خواب.
روي تاقچه /عكس زير
متعلق به فرديست كه مدتهاست از خانه خارج شده كه سيگار بخرد.
براي خانه
پلاك و
زنگ و
براي اين همه گربه
ديوار بخرد.
از يابندگان
تقاضاي خير و بركت و هر شب جمعه خيرات براي همسايه وعرق خرما براي ورثه و
... نامبرده ، دجار اختلال گراس مي باشد.
لب تر نكن
كه چاي گلستانم آرزوست
زير
قفس
قناري.
تير ۸۰
روی خط افق
رژه می روند...
...گذرنامه ی خورشید
باطل شده .
مگر این بادبان ها به دادمان برسند
ناخدا فریاد زد
بیرق ها را بخوابانیم بهتر است
باد کم می آوریم
□□
روز بخوابیم و شب برویم بهتر
چادر به سر
با سایه یکی می شویم
تا باد هم بویی از ما نبرد
من گفتم
□□
نه!
پاروی دستها افاقه نمی کند
انگشت عرشه ناخدا را نشانه گرفته بود
حرکت / هیچ
جز فرو غلتیدن چند قطره عرق
بر پیشانی پیرترینشان
که از عاقبتشان
خوبِ
خوب
□□
هنوز زنده ام
یعنی روز می خوابم و شب
با سایه یکی می شوم
اما گاه گاهی
دچار چیزی / کابوس
می شوم
که تلخِ
تلخ
وقتی می پرم
دستانم بوی خاک می دهد
خراش می خورم
و بر پیشانیم
چند قطره درشت ...
■■ 1384
گستره ی نبرد
دو شیر شرزه پنجه در پنجه اند بر نقش بیرق و
ما
دشمن مان
هنوز نیامده...
اين اتفاق
بهانه خوبی برای چشم بود
که بچرخد و
بميرد
روی گل کنج فرش
: زنبوری که از مقابل چشمان تو / در عکس
به زمين افتاد
■■
مهدی ایمانی مهر ۱۳۸۳
ريشه درخت
آغشته به شوق کشنده زندگی ست.
و خاک
صدايم می زند
از ميان شعر برخيزم
سپيدپوش
من
از رگ درخت کشيده می شوم
گياه جوانه می زند
و کتابی
قطورتر می شود
خشکه شعر و
بی علف، صحرا
و شبانی که گم کرده نی لبکش را
دلکش را
: هی گرگ!
تو برای رمه بخوان آواز
که رمه، هفت سال خشک
چرا کرد
هفت دشت بی چرا
ليک
شامگاه ششم بی شعر
بره، پستان به دهان باد هم نمی گيرد
زو ... زو ...
زوزه بکش
□□
کدخدا غصه نخور
خواب ديده ام هفت گاو فربه خريده ایم
هفت گاو اخته پر زور
بهار
دوباره دار می زنيم قالی ها را
و پسران دروگر، بر دامن گندمزار
و دختران چشمه به دوش
در آغوش کوزه ها
کدخدا ...
□□
شامگاه نيمه پاييز بود
شامگاه ششم بی شعر
زمستان
خواب رمه آواز گرگ بود و
بهار
همين هفت گاوِ
لاغرمان
هم ...
■■
مهدی ایمانی مهر- ۱۳۸۰