تبليغاتX
بی ایوان - تصور کنید

 

با منقار ضربه ای به تخم زد، گوی سفید با خا ل های طوسی رنگ رویش غلتی زد و جلوی پرنده ایستاد. تند تند پلک می زد و گردنش را به چپ و راست خم می کرد. تمام هوش و حواس مرغی اش پیش تخم بود.

آخر تخم بیچاره تنها توی لانه ای روی بلندترین شاخه تک درخت آن واحه چه می کرد؟ برای لحظه ای متوجه اطرافش شد، تا چشم کار می کرد دشتی مسطح زیر نور خورشید،طلایی، می درخشید. بالای سرش ابرهای سفید در دل آسمان آبی تند تند رد می شدند و دلشوره رفتن را در وجودش زنده می کردند. باز با منقار ضربه ای به تخم زد، تخم مثل دفعه قبل منتها در جهت مخالف چرخید و دوباره سر جای اولش ایستاد. آخر کدام پرنده لانه خود را روی همچه درختی توی همچه واحه ای درست می کند؟ آفتاب کم کم به وسط آسمان می رسید. تشنه اش بود، جایی انتهای آسمان ابر سیاه رنگ دور می شد.همسفرهایش بودند که حالا بدون او می رفتند، او از صبح همینطور بالای سر این تخم لعنتی ایستاده بود و هی چرخش می داد، تکانش می داد و باز نمی دانست اینجا چه می کند. بقیه داشتند به هوای سرزمین های معتدل بال می زدند و او اینجا ... و خودش نمی دانست که چرا؟

دوباره به تخم خیره شد. خواست که بپرد، خواست تا رد به جای مانده از دوستانش را گم نکرده، دنبالشان برود. اما نتوانست. داشت وسوسه می شد. هوای آنکه روی تخم بنشیند بد جوری در سرش نه، در تمام تنش موج می زد. زلزله زیر پرهایش افتاده بود و طوق دور گردنش را تاپ تاپ می لرزاند. نگاهی به ابر سیاه رنگی که در افق زیر نور صبح رنگ گم می شد انداخت. پاهایش را دو طرف تخم گذاشت. تخم یک غریبه بود که روی بلندترین تک درخت این واحه جا مانده بود یا شاید فراموش شده بود. شاید جایی مادرش در دام صیادی پاگیر بود یا به ضرب تیر شکارچی از پا در آمده بود که حالا از دو پا آویزان با بالهای آویخته به کنار خورجین شکارچی پاندول وار تاب میخورد، یا شاید ...

به هر حال تخمی تنها بود که امروز وقتی خورشید پا ورچین پاورچین به آسمان این سرزمین کم درخت پا می گذاشت از دور برق زده بود و او به خیال شی طلایی، به خیال این که خورشید دیگری پیدا کرده و حالا به همه دوستانش نشان خواهد داد که به جز خورشید همگان یک خورشید برای خودش دارد پایین آمده بود. درست روی بلندترین شاخه تک درخت این واحه!و وقتی پایین آمده بود تخم سفید رنگی را دیده بود که توی لانه ای قدیمی می غلتد وسطح صیقلی اش نور خورشید یکتا را منعکس می کند. آنقدر هاج و واج تخم شده بود که به کل فراموش کرده بود که به هوای گرفتن خورشید کوچکتری روی شاخه نشسته است. حالا این وسوسه نشستن روی این لعنتی دست بر دار نبود.«تخمک بیچاره تنها روی این بلندترین ....» این جمله را برای هزارمین بار بود که از صبح می گفت. نگذاشت جمله اش تمام شود به سرعت و با اطمینان روی تخم نشست. نفس عمیقی کشید، سینه خاکستری رنگش تند تند بالا و پایین می رفت. آسمان غروب رنگ به رنگ می شد اما هیچ اثری از ابر سیاه رنگ پرندگان مهاجر نبود. چشمهایش را بست و گذاشت تا با خیال جوجه ها که در فردایی نزدیک سر از تخم بیرون می آورد به خواب رود.

روزها می گذشت وپرنده وقت خود را با پریدن روی شاخه های انگشت شمار تک درخت واحه می گذراند و خود را با میوه های آبدار آن سیر می کرد. اما هیچ گاه جرات دور شدن از لابه لای شاخه ها و رسیدن به دشت طلایی را نداشت.

ته دلش خوشحال بود که تخمک بیچاره را اینجا تنها روی این بلندترین تک درخت این واحه تنها نگذاشته است. گه گاه غروبها دلش برای دوستان قدیم می گرفت و رویای سرزمین های معتدل با آن دریای آبی در سرش جوانه می زد. اما زود با خیال تخم عزیز وجوجه عزیزتر خودش را دلداری می داد. نفس عمیقی می کشید و با خاطری مطمئن کنار تخم دوستداشتنی اش روی بلندترین شاخه تنها درخت واحه منتظر فردا می نشست.

روزها همینطور از پی هم می گذشت و هیچ خبری از جوجه نبود. پرنده بیچاره ناامیدی در دلش خانه کرده بود. پاییز طلایی دشت رفته بود و حالا زمستان سرد و بی برف از راه می رسید و تخم جوجه بشو نبود که نبود.

پرنده بال نوازش بر تخم می کشید، اشک می ریخت، برای جوجه نیامده اش لالایی می خواند ولی جوجه خیال درآمدن از تخم را نداشت. از آن طرف زمستان سرد بیدادگریش را روی آن بلندترین شاخه تک درخت واحه به نمایش گذاشته بود. گرسنگی، تنهایی، انتظار، سرمای بی برف، خواب های آشفته همه وهمه پرنده را دیوانه می کرد. فصل میوه های آبدار درخت گذشته بود وهیچ چیز حتی یک دانه یا کرم خاکی برای خوردن نداشت ومدتها بود که گرسنگی می کشید. یک آن به خودش آمد ودید که با منقار محکم بر تخم می کوبد، اما سعی اش بی فایده بود، هر چه بیشتر می کوبید کمتر نتیجه می گرفت، منقارش درد گرفته بود تخم شکستنی نبود که نبود با عصبانیت به کمک بالها آن را از بلندترین شاخه تنها درخت واحه به زیر انداخت. تخم بر تخته سنگ پای درخت افتاد وتق صدا کرد.

زمستان بود. سوز سرمای بی برف، گرسنگی، دوری از دوستان، رویای خام سرزمین های معتدل همه همه پرنده را کلافه کرده بود و حالا تخمی که ماه ها در خیال گرم نگه داشته بود تا جوجه باشد، طفلک بی پناهی را که او روی بلندترین شاخه تک درخت واحه یافته بود و دلش نیامده بود تنها بگذاردش، قلوه سنگی بود که او به اشتباه برایش لالایی خوانده بود، پر نوازش بر تنش کشیده بود وهیچ گاه متوجه سردی سنگی اش نشده بود.

به دشت خاکستری که چندی پیش طلایی می زد خیره شد. برای آخرین بار منقار محبتش را بر سنگ تخمی شکل کشید، درون لانه رفت و خار وخاشاک را زیر و رو کرد، ترس این که باد زمستان بی برف ویرانش کند تنش را لرزاند. اما طولی نکشید که خودش را درون آسمان دشت خاکستری رها کرد. در آسمان غلت می خورد و پرواز می کرد. با اینکه سوز زمستان بی برف چشمهای کوچکش را می سوزاند وقطره قطره اشک روی دشت می پاشید.       

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 15:24  توسط الهام خیراندیش  |