یه داستان جمع و جور مارکزی. با همه ی المان ها و اسم های آشنای فضای داستان های مارکز: ماکوندو، شرکت موز، جابجایی و سردرگمی زمان و سال ها، سرهنگ آئورلیانو بوئندیایی که یک پزشک نظامی رو با یه توصیه نامه می فرسته به این دهکده و همه چی شروع میشه. و جالب اینجاست که این اولین رمان مارکزه.
داستان از دید سه نفر و در صبح هنگامی که آماده میشن تا جسد حلق آویز شده ی دکتر رو به خاک بسپارن روایت میشه. سرهنگی که سال ها میزبان دکتر در ماکوندو بوده، دخترش ایزابل، و نوه اش که به اقتضای سنش چیزی از اوضاع نمی فهمه و فقط منتظره تموم بشه که به شنا و آبراهام برسه. مثل همیشه زمان مرموزترین عنصر داستانه. زمانی که شرکت موز اومد و با خودش توفان برگ رو آورد و زمانی که رفت و همه چی رو برد. خیلی از عناصر جادویی رمان های بعدی مارکز تو این کتاب کوچک خبری نیست. اما برخوردن به همون اسم ها کافیه تا تداعی معانی کار خودشو بکنه و تو فضا رو مرموزتر از چیزی که خود مارکز تصویر کرده ببینی.
خوندنش قطعا به نخوندنش می ارزه و این نوشته ی شتابزده هیچی نیست.

