تبليغاتX
بی ایوان -

در ابتدا فقط صداست. تاريكي و صدا. صدا نزديك ونزديك تر مي شود، سرعت مي گيرد. قطاري از ميان غبار از برابرم مي گذرد. توي قطار روشن است. پنجره ها يكي يكي نگاهم را با خود مي برند. قطار خالي از مسافر است. پشت آخرين پنجره كسي خيره نگاهم مي كند، بلند مي شود، دست ها را به شيشه مي فشارد، مي گذرد. صدا دورتر و دورتر!

□□□

 بيداري از پس سرم توي تنم پيچ مي خورد. با شست پايم كه ناخن تيزي دارد كف پاي ديگرم را مي خارانم. نيمي از بدنم زير سنگيني نيمي ديگر خواب رفته، غلت مي خورم و طاق باز به سقف خيره مي شوم. سعي مي كنم چيزي براي ديدن پيدا كنم. دست و پاي نداشته ام از نيمه بيدار بدنم شروع به جوانه زدن مي كند.لابد براي تشنگي است كه بيدار هستم. از جا بر مي خيزم پاي جوانم لحظه اي از رفتن جا خالي مي كند. از تاريكي بيزارم اما از تاريكي پس از روشنايي بيزارتر! چراغي روشن نمي كنم.

سايه ها روي ديوارها مي جنبند. در يخچال را كه باز مي كنم چيزي از پشت صندلي هاي آشپزخانه توي اتاق سر مي خورد. چشم هايم را مي بندم لب بطري را بر لب گذاشته، موجودي قطره قطره در من بيدار مي شود. شبحي روي پرده آشپزخانه مي  رقصد! چشم هايم را مي درانم سايه اي مبهم ، درخت گونه، توي چشمم پررنگ مي شود. يك دست به ديوار دست ديگر به جلو كورمال كورمال پيش مي روم. راه بازگشت به خواب هميشه طولاني تر است . دستم از مبلي به مبلي ديگر، كف پاي برهنه ام از فرش به كفپوش سرد، از كفپوش سرد به فرش زبرتري جلو مي رود. موجي از آب در روده هايم مي پيچد. ترس برم مي دارد. درست مثل افتادن از بلندي در خواب! فكر گم شدن ميان راهروهايي تو در تو از اسباب و وسايل توي سرم شليك مي شود. اتاق من كجاست؟

□□□

راه را يافته ام.انگار وارد معبدي مي شوم. آرام پلك مي زنم. صدا در ابعاد اين اتاق جايي ندارد. نفس هايم شنيده نمي شوند.

بالاي تخت كه مي رسم تمام صداهاي جهان در گوشم زنده مي شوند: شليك گلوله، زوزه سگ، آواري كه فرو مي ريزد. قطاري از برابرم رد مي شود. يك نفر جاي من خوابيده!

                                                                                 مرداد۸۵      

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:31  توسط الهام خیراندیش  |