مگر این بادبان ها به دادمان برسند
ناخدا فریاد زد
بیرق ها را بخوابانیم بهتر است
باد کم می آوریم
□□
روز بخوابیم و شب برویم بهتر
چادر به سر
با سایه یکی می شویم
تا باد هم بویی از ما نبرد
من گفتم
□□
نه!
پاروی دستها افاقه نمی کند
انگشت عرشه ناخدا را نشانه گرفته بود
حرکت / هیچ
جز فرو غلتیدن چند قطره عرق
بر پیشانی پیرترینشان
که از عاقبتشان
خوبِ
خوب
□□
هنوز زنده ام
یعنی روز می خوابم و شب
با سایه یکی می شوم
اما گاه گاهی
دچار چیزی / کابوس
می شوم
که تلخِ
تلخ
وقتی می پرم
دستانم بوی خاک می دهد
خراش می خورم
و بر پیشانیم
چند قطره درشت ...
■■ 1384
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:36  توسط مهدی ایمانی مهر
|

