تبليغاتX
بی ایوان - داستانی از دوستی

 

 

من مرده‌ام. چون مدت‌هاست وقتي عباد روي تمرين‌هاي تحويلي‌اش ولو مي‌شود و با بي‌حوصلگي جواب برادرش را مي‌دهد ديگر نگفته :«شانس آوردي حامد اينجا نيست، اگر بود دهانش را تا حد امكان باز مي‌كرد و بهت مي‌خنديد.»روزي كه با روزهاي ديگر هيچ فرقي نداشت، روزي كه همه‌ي ماشين‌هايي كه بايد پشت چراغ قرمز مي‌ايستادند، پشت چراغ قرمز ايستادند قلب من هم ايستاد و من نشسته روي تختم يكباره دو بال سفيد درآوردم و رفتم و همه‌ي چيزهايي را كه دوست داشتم با خودم بردم. من سال‌ها پيش وقتي شش‌ماهه يا شش‌ساله بودم مرده‌ام. اينجايي كه من هستم جاي خوبي است. چند روزي مي‌شود كه مرا به اين بخش تازه آورده‌اند. اينجا جاي خوبي است. همه‌ي پرستارها لباس سبز مي‌پوشند. من رنگ سبز را دوست دارم. آرامم مي‌كند و مرا به ياد تنها دفعه‌اي مي‌اندازد كه با آرامش روي علف‌ها –البته آنها زرد شده بودند- دويدم.

اينجا همه مرا دوست دارند و به اسم كوچك صدايم مي‌كنند، و هميشه همراه غذا سوپي به من مي‌دهند كه دوست دارم. سوپِ فقط رشته دار. بعضي از پرستارها وقتي با هم شوخي مي‌‌كنند و مي‌خندند تا خستگي در كنند، يواشكي مرا به هم نشان مي‌دهند و مي‌خندند. من هم با آنها مي‌خندم. پرستارهاي اينجا همه مهربانند. يكي‌شان كه تازگي‌ها از نامزدش جدا شده، بعضي وقت‌ها كنار تخت من مي‌نشيند و از من مي‌خواهد او را با خودم به آسمان ببرم. وقتي پيش من است فقط گريه مي‌كند. نمي‌دانم اگر بنا باشد او پيش هركسي كه مي‌بيند گريه كند، آنوقت كجا وقت مي‌كند آن همه سوپ خوشمزه بپزد.

اين زنجيرهايي كه مدام به من وصل است بعضي وقت‌ها اذيتم مي‌كند. وقتي ملاقاتي مي‌‌آيد هم زنجيرها را از دست و پايم باز نمي‌كنند. همه‌ي هم‌سلولي‌هايم زنجير دارند و در سلول ما هميشه دعوا به راه مي‌افتد. اينجا همه اعدامي هستند و هيچكس حوصله ندارد و من هم مدام در حال شمردن حلقه‌هاي زنجيرم هستم. هميشه سي و هشت تا هستند. حلقه‌هاي مزخرف. اگر فقط مي‌توانستم يكي از آنها را پاره كنم راحت مي‌شدم. يكي از سي و چند تا؟ دوباره مجبورم بشمرمشان. در دادگاه خيلي سعي كردم به قاضي حالي كنم كه من واقعا وقتي آن مرد آشغال و واقعا آشغال را مي‌كشتم با همه‌ي وجود احساس مي‌كردم دارم درست‌ترين كار دنيا را انجام مي‌دهم. «اون گه من و زندگي منو عوض كرده بود آقاي قاضي». وكيلم اصرار مي‌كرد كه به قاضي بگويم كه مشكل رواني دارم.

فردا قرار است يكي از دوستانم به ملاقاتم بيايد. از وقتي هنوز جوان بوديم با هم دوست بوديم. او تنها كسي است كه گاهي براي ديدن من به بخش ما مي‌آيد. همه‌ي پرستارها او را مي‌شناسند. او يواشكي براي من سيگار مي‌آورد و من هرموقع كه ما را براي هواخوري به محوطه مي‌برند دوتا با خودم مي‌برم.يكي از هم اتاقي‌هايم مي‌داند كه من سيگار مي‌كشم. او مرد سي و چند ساله‌اي است كه همه‌ي اعضاي خانواده‌اش را كشته‌اند و پليس هيچوقت سرنخي از قاتل به دست نياورده و شايد هم خودش آنها را به قتل رسانده و خبر ندارد، يا مي‌داند و به من نمي‌گويد، يا همه مي‌دانند و خودش نمي‌داند. نمي‌دانم. مي‌دانم او تازگي‌ها عاشق يكي از پرستارها شده و پشت پنجره‌ي اتاق گلدان مي‌گذارد. قول داده اگر به پرستار نگويم كه او دوستش دارد، به كسي نمي‌گويد كه من سيگار مي‌كشم.

من اينجا احساس خوشبختي مي‌كنم. اينجا همه با من مهربانند و حتي بعضي وقت‌ها به من با صداي بلند مي‌خندند. من دوست دارم مردم به من بخندند. وقتي مي‌شنوم كه به من مي‌خندند من هم خنده‌ام مي‌گيرد و يادم مي‌رود كه من مدت‌هاست مرده‌ام، و همه آن چيزهايي را كه دوست داشته‌آم با خودم برده‌ام.

 

 

حامد تطهیری- آبان ۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:3  توسط میهمان  |