در تیله جهان را دیدم چون جادوگران
که چگونه ایستادند ستونهای نور
برنخستین سنگها
چگونه زاییدند اسبها
تا از دهانم به تاخت
وجاده پیچید
هرجا که دستم گیاه
سینه به سینه ی مست
هزار جریب رویای بی وقفه
هزار جریب انگور درشت ، بر پیشانی دخترک
تیله در گوشم می چرخد
نقل مجالس و نقل لبها
و جاروهای سوخته دشت
در باد قصه می شوند
هر جا که دست منی برخاک
من لال شده ام ، نمی شنوم ، لمس نمی کنم ،کورم
عورتم را می پوشانم و
خار از کف پای دخترک به در می آورم
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 18:41  توسط میهمان
|

