من گم شده در ازدحام دستهاي خالي و چشمهاي آكندهام، كه تن مرا ميبلعند و نگاهم را تف ميكنند توي جوي آبي كه ميرود به زبالهداني انتهاي شهر. تا دست كوچك كبره بستهاي مرا از لجنهاي آغشته به دود و نفرين بيرون بكشد و زير لباس قايم كند، هزار بار ميميرم و زنده نميشوم.
مرا گذاشته روي تاقچه كه نه، گوشهي كپر، روي همهي غنيمتهاي كبود شده از درد. شب كه ميآيد نگاه خستهي پيرش مهربان ميشود با من، و من ... خوشحالم.
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:9  توسط نرگس حسن لی
|

