شانههایش تکان می خورد، شانههای لاغرش که با استخوان ترقوهی باریکی به گردنش وصل میشد. چقدر دلم میخواست ترقوهاش را ببوسم، درست روی برآمدگیهای زیر گلو. ولی او داشت گریه میکرد، آن هم طوری که احساس میکردم هیچکاری برای تسکین دادنش نمیتوانم کنم. درمانده نشسته بودم و پوست خشک کنار ناخنهام را میجویدم. یک ساعت پیش دیوار برلین هیچ اهمیتی نداشت. وقتی در اخبار دیروز دیدم که دیوار برلین فروریخته حتی حدس هم نمیزدم که چقدر میتواند بر زندگی من موثر باشد. من! که آن همه عاشق بریده بریده حرف زدنش بودم. گفتم: «آخه اینا چه ربطی به هم دارن؟» نگاهم کرد. با چشمهای سرخ و بینی متورم چقدر زشت شده بود. ولی هنوز عاشقش بودم. انگار فهمید که هیچ تلاشی نمیکنم از چشمهایش چیزی بفهمم. توقع زیادی هم بود. با آن سرخی خونگرفتهی چشمها. بغضش را قورت داد. کمی مکث کرد و بعد خیلی آهسته، خیلی آهسته و شمرده توضیح داد: «دیگه، بعد از این، هیچ چیز، هیچ چیز، هیچ چیزی خوب رو از بد، جدا، نمیکنه». چشمهاش خیلی سرخ بود. بیشتر از آن که متوجه معنی حرفش شوم. «ببینم، تو کمونیستی؟ آنتی کمونیستی؟ دیوار برلین کدوم بد رو از کدوم خوب جدا میکنه؟ اصلا این دیوار کوفتی احمقانه چه ربطی به رابطهی ما داره؟ هان؟» «اون یه نماد بود، مهم نیست خوب کدومه و بد کدوم، مهم این بود که واسه هر آدمی یه معنی داشت. دیوار بود». بینی و لبهاش پیچید به هم و زد زیر گریه. دوباره.
این خیلی گیجکننده بود. چرا نمیفهمیدم منظورش دقیقا چیست؟ خزیدم به طرفش: «منظورت از این حرفا دقیقا چیه؟ چرا حرفای بیسروته میزنی؟» سیخ نشست انگار که بخواهد جلوی هر تماس من را با خودش بگیرد. «نمیشده توضیحش داد، دنیا جای غیرقابل اعتمادی شده، آدمی که تو دنیاش دیواری نداشته باشه نمیتونه به هیچی تکیه کنه، بیشتر از همه به یه آدم دیگه». صداش سرد بود. عین دستهاش. «متاسفم. دیگه نمیتونم ادامه بدم». خندهام گرفت. مثل آدمهای سریالهای تلویزیونی حرف میزد! از حرفم عصبانی شد. فریاد کشید. بلند شد. حرفهای نامفهومی هوار کرد روی سرم... رفت.
**
مدتی طول کشید تا از گیجی فاجعهی ویرانی دیوار برلین بیرون بیایم. روزهای زیادی نشستم و به دیوار فکر کردم. و به دختری که دنیایش را روی دیواری وسط یک شهر دور، خیلی دور، بنا کرده بود. تحسینبرانگیز بود و وقتی بیشتر فکر میکردم، غبطهبرانگیز هم. دست میکشیدم زیر گردنم و سعی میکردم سفتی ترقوهام را زیر انگشتانم دنبال کنم.لبهایم بیحس میشد. انگار چسبانده باشمش روی ظرف یخ. باید وزن کم میکردم.
دیوارها همه مثل هم بودند. بیشمار دیوار در این دنیای لعنتی وجود داشت و فقط یکی از آنها با هر آجر خود زندگی من را فرو ریخته بود. دیوار برلین آجری بود؟ یا بتونی؟ خراب کردن یک دیوار از بتون به درازای یک شهر واقعا کار سختی است. چقدر این موجود نیمه دیوانهی عزیز را دوست داشتم.
**
به سختی راضیاش کردم یک بار دیگر هم را ببینیم، در سالن همان سینمایی که فیلمهای زیادی در آن دیده بودیم. مهاجر حاتمیکیا روی پرده بود اما اهمیتی نداشت. کنارم روی صندلیهای نیمکتوار سینما نشسته بود و به پوسترها و عکسهای فیلم نگاه میکرد. آنقدر پرت و پلا گفتم تا حواسش به من جمع شد. چشمهاش دیگر سرخ نبود و همین آرامم میکرد. «ببین، اگه بدونی تو دنیا دیوارهای دیگهای هم هست که خوب رو از بد جدا میکنه چی؟»، «مثل دیوار اتاقت؟» از تمسخر توی صدایش لذت بردم. خیالم راحت شد که هنوز به آن دیوار فکر میکند. دیواری که بارها او را به آن چسبانده بودم و بوسیده بودمش... ولی خوب، الآن وقت حرفهای جدی بود. سعی کردم لبخند بزنم. به چشمهاش خیره شدم:«نه، نه، مثل دیوار چین». نه، نه، مثل دیوار ندبه! چرا گفته بودم مثل دیوار چین؟ مردمک چشمهاش گشاد شد. سوراخهای بینیاش هم، انگار که میخواست هر کلمه حرف مرا از هر منفذ تنش جذب کند. جملات تند دیوانهواری برایش ردیف کردم و حواسم جمع بود به جای دیوار ندبه بگویم دیوار چین. چه فرقی میکرد برای من؟ فقط میخواستم کنار این آدم بمانم. این آدم که ترقوهی باریکی داشت و وقتی کتاب میخواند چشمهاش گشاد میشد –درست مثل حالا- و دهانش غنچه. و من عاشق وقتهایی بودم که سعی میکرد قانعم کند ادبیات عامهپسند سهم زیادی در خودباوری زنان خانهدار دارد.
حرفهایم که تمام شد لبخند زد. دستم را فشار داد و خیلی آهسته انگار که از به واقعیت رسیدن این سئوال معصومانه بترسد پرسید: «اگه اینم خراب شد چی؟» خیالش را راحت کردم که دیوار چین سیاسی نیست و به عنوان تنها مصنوع انسانی که از کرهی ماه میتوان دیدش حفظ میشود. بعد نفسی به آسودگی کشیدم. جدا چه کسی خیال داشت دیوار چین را خراب کند و دوباره چیزهای خوب دنیا با بدیهایش به هم بیامیزد؟

