آن روزها
كه پروانه هاي نگاهم
روي بوتههاي بادنجان دو دو ميزدند
و بر برگهاي تاريك مو
عشق ميباختند
تا شرابي گيراتر
هيچ نميدانستم شبي خواهد رسيد
كه از ديدن ستاره شرم كنم
حالا از هرچه وابستن
از هر چه كم كاسگي ساقي
و از بس بسيار بيش بودن
گذشته...ام
و فقط هيزم آن روزها را مي خواهم...
آن دايره ها كه گرد خورشيد
- خواهر نژند پروانه هاي جهان -
مي زدم
حالا از اين بالا
نگاه ميكنم
به تودهاي
از شاخههاي شكسته
خاشاك پراكنده
و شيرجه ميزنم
در آتشي كه ميشد برافروخت
و طنين سقوط
پروانههاي سياهي هستند
كه از تنم اوج ميگيرند...
برو
به ستاره برو!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 10:0  توسط آرش سالار
|

