مي خواستم سايه ام را نقاشي كنم
اما او طفره مي رفت
مي خواستم از او جدا شوم
اما او نمي خواست
و در شبي كه سياه تر بود از مستي
با سايه هاي ديگر
خوش مي گذراند
بي آنكه مرا به سايه هاي ديگر معرفي كند
بي آنكه با من سخني بگويد
او انگار مرزهاي تن نبود
از پس آفتاب يا نرمه هاي نور
سايه سايه بود و
در آن همه چيزي پژواك مي يافت
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:46  توسط آرش سالار
|
